شاهنشاهان پهلوی

شاهنشاهان پهلوی

جمعه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۸

پنجاه و دو جنگ مهم ایران قسمت بیست و سوم

جنگهاي اردشير پاپكان جهت بست امپراطوري ساساني

قدرت‌ تازه‌اي‌ كه‌ با پيروزي‌ نهايي‌ اردشير پاپكان‌ (اردشير) بر اردوان‌ پنجم‌ در سرزمين‌ پارس‌ جاي‌ دولت‌ اشكانيان‌ را اشغال‌ كرد، واكنشي‌ در مقابل‌ نظام‌ ملوك‌ طوايفي‌ بود كه‌ پادشاه‌ نوخاسته‌ي‌ پارس‌ آن‌ را ميراث‌ «دُش‌ خوتائيه‌» اسكندر مي‌دانست‌ و بدون‌ رهايي‌ از آن‌ احياي‌ مجدد حيثيت‌ ايران‌ قبل‌ از مقدوني‌ را، كه‌ وي‌ به‌ جدّ خواستار آن‌ بود، غيرممكن‌ مي‌يافت‌. براي‌ انداختن‌ اين‌ ملوك‌ طوايفي‌ هم‌ ايجاد وحدت‌ و تمركز لازم‌ بود و اردشير برخلاف‌ پادشاهان‌ باستاني‌ (= هخامنشي‌) كه‌ تسامح‌ را وسيله‌ي‌ ضروري‌ براي‌ تضمين‌ تحقق‌ اين‌ امر مي‌شمردند، استقرار يك‌ آيين‌ رسمي‌ و اتحاد بين‌ دين‌ و دولت‌ را در وجود شخص‌ فرمانروا شرط‌ لازم‌ مي‌ديد. دشواريهايي‌ كه‌ در تمام‌ طول‌ مدت‌ فرمانروايي‌ ساسانيان‌، پادشاهان‌ اين‌ سلسله‌ با موبدان‌ و مقامات‌ آتشگاه‌ پيدا كردند و گاه‌ به‌ شورش‌ و توطئه‌ و خلع‌ و قتل‌ هم‌ كشيد، اشتباه‌ محاسبه‌ي‌ اردشير را در ارزيابي‌ حاصل‌ اين‌ اتّحاد نشان‌ داد. اين‌ اشتباه‌ محاسبه‌ مخصوصاً از آنجا حاصل‌ شد كه‌ دوران‌ ايجاد يك‌ امپراطوري‌ مستبد مذهبي‌ ديگر به‌ سر آمده‌ بود - و با اوضاع‌ جهاني‌ توافق‌ زيادي‌ نداشت‌. اردشير بابكان‌ بر وفق‌ روايات‌ در ناحيه‌ي‌ استخر پارس‌ در دهكده‌اي‌ به‌ نام‌ «تيرده‌» به‌ دنيا آمد (ح‌ 180). پدرش‌ بابك‌ كه‌ عنوان‌ نگهبان‌ معبد آناهيتا (ناهيد) را در استخر به‌ ارث‌ برده‌ بود، در شهر كوچك‌ « خير » در كناره‌ي‌ جنوبي‌ درياچه‌ي‌ بختگان‌ سلطنتي‌ محلي‌ داشت‌ و دست‌ نشانده‌ي‌ گوچهر «گئوچيتره‌، گوزهر»، پادشاه‌ بازرنگي‌ پارس‌، بود. از جانب‌ پدر نسب‌ اردشير به‌ ساسان‌ مي‌رسيد كه‌ آتشكده‌ي‌ استخر به‌ نام‌ او بود، و از جانب‌ مادر هم‌ به‌ خاندان‌ پادشاهان‌ محلي‌ پارس‌ موسوم‌ به‌ بازرنگي‌ منسوب‌ بود. پادشاهان‌ محلي‌ پارس‌ از زمان‌ سلوكيها در آنجا قدرت‌ داشتند و بعضي‌ خاندانهاشان‌ از همان‌ ايام‌ به‌ نام‌ خود سكه‌ مي‌زدند. اردشير در جواني‌ به‌ درخواست‌ پدر و به‌ رسم‌ معمول‌ نجباي‌ محل‌ از جانب‌ گوچهر در شهر كوچك‌ دارابگرد عنوان‌ اَرْگْبَدْ داشت‌. گوچهر خود در نيسايك‌ (=نساي‌) پارس‌ و در محلي‌ كه‌ بعدها قلعه‌ي‌ بيضا (= دژ سپيد ) در آنجا واقع‌ شد عنوان‌ فرمانرواي‌ محلي‌ پارس‌ را تا اين‌ زمان‌ براي‌ خود حفظ‌ كرده‌ بود. اما در قلمرو او نيز مثل‌ قلمرو اردوان‌ كشمكشهاي‌ محلي‌، هرج‌ و مرج‌ به‌ وجود آورده‌ بود. اردشير جوان‌ هم‌ كه‌ داعيه‌ي‌ خودسري‌ داشت‌ در اين‌ گيرودار بر وي‌ طغيان‌ كرد (ح‌ 200). وي‌ شهركهايي‌ چند را در حوالي‌ دارابگرد فتح‌ كرد و با گوچهر درافتاد چندي‌ بعد پدرش‌ بابك‌ هم‌ به‌ دعوت‌ و الزام‌ او بر گوچهر شوريد و او را كشت‌. از آن‌ پس‌ بابك‌ در قلمرو خاندان‌ بازرنگي‌، كه‌ خود از جانب‌ مادر با آنها منسوب‌ نيز بود، داعيه‌ي‌ سلطنتي‌ محلي‌ پيدا كرد. نامه‌اي‌ هم‌ به‌ اردوان‌ « ملكان‌ ملكا » نوشت‌ و با اعلام‌ فرمانروايي‌ خود، نسبت‌ به‌ وي‌ اظهار طاعت‌ و انقياد كرد. چندي‌ بعد وفات‌ يافت‌ و پسر بزرگش‌ شاپور (= شاهپوهر) به‌ جاي‌ او نشست‌. اما اردوان‌ سلطنت‌ خاندان‌ جديد را بدان‌ سبب‌ كه‌ با برادر و مدعي‌ وي‌ بلاش‌ هم‌ مربوط‌ بود به‌ رسميت‌ نشناخت‌. حتي‌ در نامه‌اي‌ بابك‌ و فرزندانش‌ را ياغي‌ خواند و دشنام‌ سخت‌ داد. شاپور هم‌ با مخالفت‌ اردشير مواجه‌ شد و اختلاف‌ دو برادر به‌ لشكركشي‌ منجر گشت‌. اما قبل‌ از تلاقي‌ فريقين‌ شاپور در فاصله‌ي‌ بين‌ استخر و دارابگرد، در يك‌ قصر كهنه‌ي‌ عهد هخامنشي‌، به‌ طور مرموزي‌ در زير آوار مدفون‌ شد و اردشير كه‌ ظاهراً در ماجرادستي‌ داشت‌ بي‌آنكه‌ به‌ اعتراض‌ برادران‌ ديگر توجه‌ كند، خود را به‌ جاي‌ او پادشاه‌ خواند (ح‌ 208). اعتراض‌ برادران‌، كه‌ به‌ صورت‌ توطئه‌اي‌ به‌ قصد جان‌ اردشير طرح‌ شد به‌ بهاي‌ جان‌ ايشان‌ تمام‌ گشت‌. شورش‌ اهل‌ دارابگرد را هم‌ اردشير با سرعت‌ و خشونت‌ فرونشاند. از آن‌ پس‌ براي‌ تسخير پارس‌ و دفع‌ مخالفان‌ ناچار شد در تمام‌ پارس‌ شهر به‌ شهر با پادشاهان‌ كوچك‌ محلي‌ بجنگد. در اين‌ جنگها وي‌ كرمان‌ را گرفت‌ و آنجا بر وفق‌ افسانه‌اي‌، با جادويي‌ به‌ نام‌ اَسْتَوْد يا هفتواد (= هفتان‌ بخت‌) جنگيد، قلعه‌هايي‌ چند را خراب‌ كرد، شهرهايي‌ چند در اطراف‌ پارس‌ بنا كرد و تقريباً تمام‌ ولايت‌ پارس‌ و سواحل‌ را تسخير نمود و حتي‌ در حوالي‌ اهواز و اصفهان‌ هم‌ به‌ تاخت‌ و تاز پرداخت‌. از اين‌ جنگها غنيمت‌ بسيار به‌ چنگ‌ آورد و گنج‌ و سپاه‌ وي‌ افزوني‌ يافت‌. (ح‌ 212). در بين‌ كساني‌ كه‌ طي‌ اين‌ جنگها قلمرو ايشان‌ به‌ وسيله‌ي‌ وي‌ تسخير شد بلاش‌ پادشاه‌ كرمان‌، كه‌ تختگاه‌ او ولاشكرد (= گولاشگرد) بعد از آن‌ تبديل‌ به‌ ويه‌اردشير (= بردسير) شد، همچنين‌ نيروفر ، پادشاه‌ خوزيان‌ (= اهواز)، مهرك‌ ، پادشاه‌ جهرم‌ ، شاذ شاپور ، فرمانرواي‌ اصفهان‌ ، بندو (= ويندو) پادشاه‌ ميشان‌ ، پاكور (= افغور) پادشاه‌ كَسْكَر (=واسط‌)، و بالاخره‌ سنتروك‌ پادشاه‌ عمان‌ را بايد نام‌ برد كه‌ با پيروزي‌ بر آنها علاوه‌ بر پارس‌ تقريباً در تمام‌ نواحي‌ مجاور نيز فرمان‌ او نافذ و جاري‌ گشت‌. توسعه‌طلبيهاي‌ او كه‌ از نظرگاه‌ اردوان‌ غيرمشروع‌ هم‌ بود، موجب‌ ناخرسندي‌ و نگراني‌ پادشاه‌ اشكاني‌ شد. اردشير در طي‌ سه‌ جنگ‌ متوالي‌ او را شكست‌ داد و در آخرين‌ جنگ‌ كه‌ در محلي‌ به‌ نام‌ دشت‌ هرمزدگان‌ روي‌ داد در نبرد مردامرد او را كشت‌ (224 م‌). در همان‌ معركه‌ي‌ جنگ‌ هم‌ پياده‌ شد و سر پادشاه‌ مقتول‌ را لگدكوب‌ كرد و اين‌ رفتار كين‌جويانه‌ي‌ او ظاهراً جواب‌ دشنام‌ سختي‌ بود كه‌ اردوان‌ به‌ نامه‌ي‌ پدرش‌ بابك‌ داده‌ بود و او را « پرورده‌ي‌ شبانان‌ » خوانده‌ بود. نويسنده‌ي‌ آن‌ نامه‌ هم‌ كه‌ دادبنداد نام‌ داشت‌ و دبير پادشاه‌ اشكاني‌ بود در همين‌ جنگ‌ به‌ دست‌ شاپور، پسر اردشير، كشته‌ شد. بعد از غلبه‌ بر اردوان‌، ارشير خود را شاه‌ شاهان‌ (= ملكان‌ ملكا) خواند. تصويري‌ كه‌ بعدها از اين‌ جنگ‌ نهايي‌ او در نقش‌ رستم‌ بر صخره‌ها نقش‌ شد او را در حالي‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ سوار بر اسب‌ حلقه‌ي‌ فرمانروايي‌ را از دست‌ اوهرمزد، كه‌ او نيز بر اسب‌ سوار است‌، مي‌گيرد و اين‌ نقش‌ به‌ صورت‌ رمزي‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ او سلطنت‌ خويش‌ را عطيه‌ي‌ ايزدي‌ - و نه‌ ميراث‌ نياگان‌ - تلقي‌ مي‌كرد و تصوير اردوان‌ و بلاش‌ كه‌ زيرپاي‌ اسب‌ اوست‌ پايان‌ يافتن‌ سلطنت‌ اشكاني‌ را در واقع‌ به‌ مشيت‌ رباني‌ منسوب‌ مي‌دارد. اين‌ نقش‌، كه‌ نظاير ديگر هم‌ يافت‌، اهميت‌ خواست‌ ايزدي‌ را در نيل‌ به‌ اين‌ پيروزي‌ در نظر او قابل‌ يادآوري‌ و سپاسگزاري‌ نشان‌ مي‌دهد. با اين‌ همه‌ مشيت‌ ايزدي‌ و غلبه‌ بر پادشاه‌ اشكاني‌ تمام‌ موانعي‌ را كه‌ بين‌ اردشير با تخت‌ شاهنشاهي‌ فاصله‌ مي‌افكند بلافاصله‌ از ميان‌ برنداشت‌. با آنكه‌ تيسفون‌ را گرفت‌ و در نزديك‌ سلوكيه‌ هم‌، كه‌ مقاومت‌ شديد كرد، شهري‌ به‌ نام‌ ويه‌ اردشير ساخت‌، بابل‌ و سورستان‌ را معروض‌ حمله‌ها و تحريكات‌ مخالفان‌ يافت‌. پادشاهان‌ محلي‌ داخلي‌ فلات‌ نيز كه‌ با سياست‌ و تمركزگرايي‌ وي‌ نيمي‌ از قدرت‌ و اعتبار خود را از دست‌ مي‌دادند به‌ آساني‌ تن‌ به‌ طاعت‌ شورشگري‌ فاتح‌ نمي‌دادند. فرخان‌ ، پادشاه‌ ماد در مقاومت‌ سرسختانه‌اي‌ كه‌ در مقابل‌ وي‌ كرد تلفات‌ سنگين‌ به‌ سپاه‌ وي‌ وارد نمود. اعتراض‌ جشنسف‌ (= گُشْنَسْب‌) پادشاه‌ طبرستان‌، حتي‌ با توضيحات‌ « هيربذان‌ هيربذ » پارس‌ رفع‌ نشد. اردشير ناچار بود سرزمينهاي‌ ملوك‌ طوايف‌ را يك‌ يك‌ فتح‌ كند و مخالفت‌ و ترديد نجبا و سركردگان‌ خانواده‌هاي‌ بزرگ‌ را با اسلحه‌ يا با وعده‌ و رشوه‌ در هم‌ بشكند، و اين‌ كمتر از جنگ‌ با اردوان‌ اوقات‌ او را به‌ خود مشغول‌ نمي‌داشت‌. ارته‌وزد پسر اردوان‌ در ماد همچنان‌ دعوي‌ سلطنت‌ داشت‌ و سكه‌ هايي‌ كه‌ تا چند سال‌ بعد (ح‌ 227) از جانب‌ او ضرب‌ مي‌شد فعاليت‌ او را براي‌ استرداد تخت‌ و تاج‌ قابل‌ ملاحظه‌ نشان‌ مي‌داد. در ارمنستان‌ كه‌ خسرو نام‌، خويشاوند و به‌ قولي‌ برادر اردوان‌، در آنجا پادشاه‌ بود خاندان‌ اشك‌ و بعضي‌ نجباي‌ هوادار اشكانيان‌ اتحاديه‌اي‌ قوي‌ بر ضد اردشير به‌ وجود آورده‌ بودند. در نواحي‌ باختر (= بلخ‌) و پارت‌، كوشانيان‌ كه‌ عده‌اي‌ از بستگان‌ اردوان‌ به‌ آنها پناه‌ برده‌ بودند به‌ حمايت‌ از اشكانيان‌ برخاسته‌ بودند و عشاير پرني‌ و سكايي‌ و تخاري‌ را بر ضد وي‌ تجهيز كرده‌ بودند. پادشاه‌ گرجستان‌ معابر قفقاز را به‌ روي‌ آلانهاي‌ مهاجم‌ گشوده‌ بود و آنها باز آذربايجان‌ و شمال‌ بابل‌ را عرضه‌ي‌ تاخت‌ و تاز خويش‌ كرده‌ بودند. از خاندانهاي‌ هفت‌گانه‌ ظاهراً فقط‌ خاندان‌ قارن‌ در اين‌ جنبش‌ ضد اردشير شركت‌ كرده‌ بود، و او نيز بعدها به‌ موكب‌ شاپور، پسر اردشير، پيوست‌. ساير خاندانها ظاهراً متابعت‌ اردشير را آسان‌تر از قبول‌ فرمانروايي‌ يك‌ خاندان‌ همانند خويش‌ يافته‌ بودند. اما محرك‌ واقعي‌ مقاومت‌ و مخالفت‌ با اردشير شخص‌ پادشاه‌ ارمنستان‌ بود كه‌ حمله‌هاي‌ مكرر او به‌ نواحي‌ مجاور بابل‌ استقرار امنيت‌ را براي‌ اردشير در ساير نواحي‌ هم‌ دشوار مي‌ساخت‌. لشكركشي‌ به‌ ارمنستان‌ (228) براي‌ اردشير منجر به‌ هيچ‌ پيشرفتي‌ نشد و خسرو مدتي‌ طولاني‌ در مقابل‌ مدعي‌ جديد تخت‌ و تاج‌ ايستاد. اردشير كه‌ دست‌ نامرئي‌ روم‌ را نيز در اين‌ ماجرا آشكار مي‌ديد، دست‌ زدن‌ به‌ اقدامات‌ سريع‌ را براي‌ در هم‌ شكستن‌ اين‌ اتحاديه‌ي‌ مخالفان‌ لازم‌ ديد. براي‌ خاتمه‌ دادن‌ به‌ تحريكات‌ بي‌پايان‌ خسرو، يك‌ رقيب‌ او را كه‌ او نيز از خاندان‌ اشكاني‌ (= پهلووني‌) بود به‌ وعده‌ي‌ منصب‌ و مقام‌ به‌ قتل‌ او واداشت‌. قاتل‌ كه‌ آناك‌ نام‌ داشت‌ خسرو را به‌ خدعه‌ هلاك‌ كرد اما خودش‌ هم‌ گرفتار و كشته‌ شد. وي‌ پدر گريگور لوسانوويچ‌ (= گريگور نوربخش‌) بود كه‌ چندي‌ بعد در زمان‌ تيرداد، پسر خسرو، تمام‌ ارمنستان‌ به‌ وسيله‌ي‌ او مسيحي‌ شد و او با اين‌ كار، در نزد قوم‌ خويش‌ گناه‌ عظيم‌ پدر خود را جبران‌ كرد. با رهايي‌ از تحريكات‌ ارمنستان‌ و در دنبال‌ حل‌ قسمتي‌ از مشكلهاي‌ داخلي‌، اردشير قدرت‌ خود را در داخل‌ كشور به‌ قدر كافي‌ براي‌ اقدام‌ به‌ جنگ‌ آزمايي‌ با روم‌ استوار يافت‌. پس‌، سپاه‌ وي‌ نواحي‌ شمال‌ بين‌النهرين‌ را تسخير كرد و نصيبين‌ را به‌ محاصره‌ انداخت‌. سواره‌ نظام‌ او سوريه‌ و كاپادوكيه‌ را تهديد كرد و هر چند شهر هتره‌ در مقابل‌ وي‌ مقاومت‌ سخت‌ كرد، تاخت‌ و تاز وي‌ در آن‌ سوي‌ فرات‌ براي‌ روم‌ مايه‌ي‌ نگراني‌ گشت‌. امپراطور الكساندر سه‌ وروس‌ كه‌ با مادرش‌ در آن‌ هنگام‌ به‌ انطاكيه‌ آمده‌ بود، با تجهيز چندين‌ سپاه‌ به‌ بين‌النهرين‌ تاخت‌ (231). اما قبل‌ از اقدام‌ به‌ جنگ‌، سعي‌ كرد با مذاكره‌ اختلاف‌ خود را با پادشاه‌ جديد ايران‌ حل‌ كند. با آنكه‌ پيشنهاد مذاكره‌ از جانب‌ اردشير رد شد، و امپراطور هم‌ بدون‌ هيچ‌ جنگي‌ عقب‌نشيني‌ كرد، روم‌ امپراطور خود را به‌ عنوان‌ فاتح‌ تجليل‌ كرد (232). اين‌ نكته‌ كه‌ در روايات‌ طبري‌ و مآخذ همانند آن‌ هم‌ هيچ‌ به‌ جنگهاي‌ اردشير با روم‌ اشارت‌ نرفته‌ است‌ ناشي‌ از همين‌ معني‌ بايد باشد. به‌ هر حال‌ در دنبال‌ رويارويي‌ با روم‌ و رهايي‌ از تحريكات‌ ارمنستان‌، اردشير اوقات‌ خود را صرف‌ تسخير و تأمين‌ نواحي‌ شرقي‌ مرده‌ريگ‌ اشكانيان‌ ساخت‌. براي‌ آنكه‌ مرزهاي‌ كشور خود را، آن‌ گونه‌ كه‌ در جواب‌ پيشنهاد مذاكره‌، به‌ روميها گفته‌ بود، به‌ حدود مرزهاي‌ ايران‌ قبل‌ از اسكندر برساند، تسخير مجدد اين‌ نواحي‌ دورافتاده‌ي‌ شرقي‌ برايش‌ ضرورت‌ داشت‌. فتح‌ سكستان‌ و فتح‌ گرگان‌ در طي‌ اين‌ لشكركشيها در حقيقت‌ ناظر به‌ خلع‌ يد از بقاياي‌ شاهزادگان‌ اشكاني‌ و حكام‌ وابسته‌ به‌ خاندان‌ اردوان‌ و بلاش‌ در اين‌ نواحي‌ بود. در حدود مرو هم‌ مخالفان‌ را قلع‌ و قمع‌ كرد. سرهاي‌ عده‌اي‌ از كشتگان‌ آن‌ نواحي‌ را كه‌ به‌ احتمال‌ قوي‌ بايد از سركردگان‌ سكايي‌ يا اشكاني‌ بوده‌ باشند به‌ آتشكده‌ي‌ آناهيد كه‌ وي‌ همه‌ چيز سلطنت‌ خود را مديون‌ عنايات‌ ايزد معبود آن‌ مي‌دانست‌ فرستاد، و بدين‌ گونه‌ ايزد آب‌ را از خون‌ كشتگان‌ خويش‌ سيراب‌ كرد. هر چند در بازگشت‌ از اين‌ سفرهاي‌ جنگي‌ فرستادگاني‌ از جانب‌ پادشاهان‌ كوشان‌ و مكران‌ و نواحي‌ توران‌ (= بلوچستان‌) براي‌ اظهار انقياد در پارس‌ به‌ دربار او آمدند، فتح‌ تمام‌ اين‌ نواحي‌ براي‌ وي‌ ميسر نشد. با آنكه‌ چندي‌ بعد از بازگشت‌ از شرق‌ دوباره‌ به‌ تهديد روم‌ پرداخت‌ و حتي‌ نصيبين‌ و حران‌ را هم‌ گرفت‌ (237)، هنوز در داخل‌ كشور وحدت‌ مورد نظرش‌ تحقق‌ نيافته‌ بود، و لااقل‌ معدودي‌ از ملوك‌ طوايف‌ موضع‌ مستقل‌ خود را همچنان‌ حفظ‌ كرده‌ بودند. از جمله‌ در كرمان‌ يك‌ پادشاه‌ محلي‌ به‌ نام‌ قابوس‌ ( كابوس‌ )؛ در سرزمين‌ حيره‌ يك‌ شيخ‌ عرب‌ به‌ نام‌ عمروبن‌ عدي‌ ، و در طبرستان‌ يك‌ شاهزاده‌ي‌ محلي‌ به‌ نام‌ چشنسف‌ شاه‌ همچنان‌ از اينكه‌ به‌ پادشاه‌ جديد اظهار طاعت‌ نمايند خودداري‌ كردند، و قسمتي‌ از نواحي‌ شرقي‌ همچنان‌ در دست‌ طوايف‌ يوئه‌ چي‌ - تخاري‌ باقي‌ مانده‌ بود (238). اما اردشير در دنبال‌ آن‌ همه‌ جنگهاي‌ پر جنب‌ و جوش‌ اكنون‌ ديگر خسته‌ بود. سلطنتش‌ بعد از اردوان‌ (224) هنوز چهارده‌ سال‌ بيشتر طول‌ نكشيده‌ بود اما او تمام‌ اين‌ مدت‌ را در جنگ‌ گذرانيده‌ بود. از وقتي‌ در پارس‌ بر ضد گوچهر اعلام‌ طغيان‌ كرده‌ بود تا اين‌ ايام‌ حدود چهل‌ سال‌ در جنگ‌ و در خطر زيسته‌ بود. خستگي‌ قبل‌ از پيري‌ به‌ سراغش‌ آمده‌ بود و او را به‌ كناره‌گيري‌ و آرامش‌طلبي‌ مي‌خواند. بالاخره‌ پسرش‌ شاپور را كه‌ از عهد جنگ‌ اردوان‌ در كنار او شمشير زده‌ بود و در سالهاي‌ اخير هم‌ در اداره‌ي‌ امور با او شريك‌ بود، به‌ جاي‌ خويش‌ بر تخت‌ نشاند (240) و خود روزهاي‌ آخر را به‌ آرامش‌ گذراند.

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۸

پنجاه و دو جنگ مهم ایران قسمت بیست و دوم

جنگ هرمزدگان نبرد اردشير پاپكان و اردوان پنجم سقوط سلسله اشكانيان


پاره اي از مورخان يازدهم سپتامبر سال 226 ميلادي (شهريور ماه) را سالروز جنگ هرمزدگان (نزديكان بهبهان) ذكر كرده اند و از آن به نام جنگ داخلي ايرانيان نام برده اند. در اين جنگ اردشير پاپكان حاكم پارس بر اردوان پنجم شاه اشكاني غلبه كرد كه با كشته شدن وي حكومت 476 ساله اشكانيان پايان يافت. اردشير برغم علاقه اي كه كرمان داشت و پيش بيني مي شد كه اين شهر را مركز حكومت خود قرار دهد، پايتخت را از تيسفون (كنار دجله) منتقل نكرد. ساسانيان در طول حكومت چهار قرني خود مانع از ورود نژاد نيمه زرد از آسياي مركزي به قلمرو ايران شدند ؛ كوشش داشتند كه اختلاط نژاد در ايران صورت نگيرد و امكان ندادند كه حكومت روم در آسيا پيشروي كند. آئين زرتشت را دين رسمي ايرانيان قرار دادند و روميان را وادار كردند كه پيروان آن را در قلمرو خود مخصوصا در بالكان تحمل كنند. ساسانيان كه اردشير سر سلسله آنانست پايه گذار يك ناسيوناليسم افراطي در ايران هستند. اواخر دوران اين سلسله كه كشور دچار گسترش شكاف طبقاتي شده بود، مزدك مسلك سوسياليستي خود را مطرح كرد كه در آغاز كار مورد توجه قرار گرفت.

چهارشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۸

پنجاه و دو جنگ مهم ایران قسمت بیست و یکم

جنگ سورس نبرد اردشير اول ساساني با روميان


چنانچه ذكر شد ادامه ضعف دولت پارتها مصادف شده بود با اوج قدرت امپراطورى روم و به نظر مى رسيد روميها نيز علاقه اى به هجوم به شرق ندارند گو اينكه از طرف ديگر خيالشان از پارتيها راحت بود چرا كه اين اواخر آنها در چند نبرد منطقه اى ايرانيها را شكست داده بودند. اما اتفاقى جديد اين توازن را بر هم زد. در ۲۲۶ ميلادى، اردشير پادشاه پارس اردوان را در ۳ جنگ متوالى شكست داد و سلسله اشكانى را از ايران حذف كرد. اردشير درسال ۲۲۶ سپاهى بزرگ گردآورد و پس از انقياد كامل نقاط مختلف ايران و توسعه مرزهاى شرقى در ۲۲۸ از فرات گذشت تا شكستهاى اخير ايرانيان را تلافى كند و در ضمن روميها را از آسياى غربى بيرون كند. قيصر روم در اين زمان جوانى به نام سوروس بود كه مايل به جنگ با اردشير نبود چرا كه مى دانست نبرد با سپاه گردآورى شده ايرانيها، لااقل يك سال زمان مى برد و پادگانهاى سوريه به تنهايى قادر به مقابله با مردان اردشير نبودند. وى ابتدا نامه اى به اردشير نوشت و از او خواست تا از قدرت عظيم نظامى روم كه ضرب شست آن را قبلاً تراژان به ملل شرق نشان داده برحذر باشد اما اردشير پاسخ امپراطور را با اعزام ۴۰۰ سفير با پيام هاى تند براى سوروس داد. قيصر نيز دستور بازداشت اين افراد را داده و آماده جنگ شد. در ۲۳۱ ميلادى سوروس نيروى بزرگى را در انطاكيه فراهم آورد ولى بزرگترين اشتباه نظامى خود را مرتكب شد. سپاه وى گويا متجاوز از ۱۰۰ هزار نيروى جنگى بوده وقادر بود از عهده سپاه اردشير برآيد اما سوروس به اشتباه سپاه خود را ۳ دسته كرده يك دسته را به شمال براى حمله به آتروپاتن (آذربايجان) و ماد فرستاد و يك بخش را نيز مأمور فتح جنوب ايران كرد و خود به قلب ايران و پارس حمله كرد. اردشير از اين اشتباه نهايت استفاده را كرده و به نيروهاى شمالى دستور داد كه با جنگ و گريز سپاه روم را خسته كنند و خود با حمله به سپاه جنوبى رومى كه در حوالى شوش بود آنها را كاملاً از بين برد. تضعيف سپاه شمالى و نابودى سپاه جنوبى، سوروس را در مواجهه با شاه ايران تنها گذاشت و در نتيجه وى وحشت زده به داخل سوريه عقب نشست. اگرچه اردشير دراين مرحله قادر به نابود كردن ساخلوى رومى در سوريه و انطاكيه و خارج كردن كامل روميها از آسياى غربى بود اما ترجيح داد به خلع يد روم از بين النهرين و ارمنستان قناعت كند و خود را درگير نبرد بزرگتر نكند.بنابراين دژ نصيبين و حران را در تصرف نگاه داشت و با قيصر صلح كرد. نتيجه نبرد اين پيروزى پس از ۲۵۰ سال مجدداً رخ داد. (اگرچه ايران درنبردهاى فرعى موفق به شكست روميها شده بود) و چنانكه گذشت زمان نيز ثابت كرد مواضع روميها را در بين النهرين ضعيف كرد و اين امپراطورى را در اوج قدرت مجبور به پذيرش يك امپراطورى قدرتمند ديگر در مرزهاى شرقى خود كرد. اين جنگ همچنين سبب مطرح شدن دولت ساسانى در سطح جهان شد.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۸

قربانیان ایرانی رژیم کمونیستی شوروی


از جنایات دوران استالین، که تنها "خلق‌های اتحاد جماهیر شوروی" قربانی آن نبودند، به تمام زبان‌ها گزارش‌های مفصل و بیشماری منتشر شده است، هم از دادگاه‌های فرمایشی و "تصفیه‌های حزبی" و هم از زندان‌ها و اردوگاه‌های مخوفی که میلیون‌ها انسان بی‌گناه را به کام مرگ کشیدند.
اما گزارش و پژوهش درباره فجایع دوران استالین به زبان فارسی اندک است، با اینکه زندگی صدها شهروند ایرانی نیز در راه "ساختمان سوسیالیسم" نابود شد. مهمترین علت را باید علاوه بر ضعف رشته‌ی خاطره‌نویسی تاریخی در زبان فارسی، در دلایل ایدئولوژیک و روانی جست.
ایرانیانی که در "جهنم استالین" گرفتار شدند، بیشتر به پای خود به آن وحشتکده رفته بودند. زبان باز کردن آنها، چه بسا زبونی و حقارت تلقی می‌شد و حالت "تف سربالا" پیدا می‌کرد. به علاوه، بسیاری از قربانیان نمی‌خواستند به دام "تبلیغات امپریالیستی" بیفتند و "خائن" یا "دشمن شادکن" خوانده شوند.
در سال‌های اخیر، پس از فروپاشی اتحاد شوروی (سابق)، به تدریج گوشه‌هایی از زندگی و سرگذشت ایرانیان مهاجر به شوروی از پرده بیرون می‌افتد. کتاب‌هایی که به ویژه به همت اتابک فتح‌الله‌زاده در این باره منتشر شده، گامی آغازین، اما بسیار ارزنده در این راه است. آخرین کتاب این نویسنده و پژوهشگر مقیم سوئد به نام "اجاق سرد همسایه" اثری تکان‌دهنده است که توجه زیادی نیز برانگیخته است.
کتاب خاطرات تلخ و عذاب‌آلود چند مبارز ایرانی را بازگو می‌کند، که به دنبال تبلیغات فریبنده‌ی هواداران شوروی در ایران، راهی اتحاد شوروی شدند که آن را کعبه آمال خود می‌پنداشتند.
نابودی دو نسل از کمونیست‌های ایرانی
بیشتر چپگرایان ایرانی که از بیم حبس و شکنجه به شوروی گریختند، در آن دیار با مصایبی به مراتب سنگین‌تر از میهن خود روبرو شدند. تنها کافی است به یاد آوریم که یک نسل قبل از این قربانیان، که در دهه ۱۳۲۰ خورشیدی به شوروی پناه بردند، گروهی دیگر به شوروی رفته و به سرنوشتی شوم دچار شده بودند.
کمابیش تمام سران و فعالان "حزب کمونیست ایران" که پس از استقرار دیکتاتوری رضا شاه به شوروی گریختند، سروکارشان به دادگاه‌های فرمایشی افتاد. تمام کادرهای کمونیست، به استثنای یکی دو تن، به دست چکا (و سپس کا گ ب) کشته شدند. طنز تلخ روزگار آن است که از نسل کمونیست‌های قدیمی، تنها کسانی جان سالم به در بردند که در ایران به زندان رضا شاه افتاده بودند!
تصفیه‌های خونین در شوروی تنها دامن کمونیست‌های ایرانی را نگرفت. از حوالی سال ۱۹۲۸ و تحکیم رژیم استالین بیشتر مبارزان پرشور اروپای شرقی، ترک و عرب و یونانی به اتهامات موهوم و پرونده‌های ساختگی تیرباران شدند یا در اردوگاه‌های مخوف سیبری جان باختند.
نیاز به 'ضدانقلاب'
گسترش رعب و وحشت از الزامات نظام تام گرا (توتالیتر) است. "انقلاب" به "توطئه گران و عوامل ضدانقلابی" نیاز مبرم دارد، تا بتواند با خشونت و سبعیت روزافزون از خود "دفاع" کند. رژیم برای اطمینان دایمی از اقتدار نامشروع خود، پیوسته به سرکوب و کشتار نیازمند است.
عملکرد رژیم‌های توتالیتر در پراکندن تخم وحشت و ناامنی کمابیش یکسان است. شیوه‌ها و شگردهای بلشویک‌ها و نازی‌ها در نابودی انسان‌ها به طور حیرت‌انگیزی مشابه است. ماشین سرکوب استالین از یک نظر حتی بیرحمانه‌تر عمل می‌کرد، زیرا به نام "عدالت و انسانیت" کسانی را له می‌کرد که بیشتر آنها به آن نظام وفادار بودند و به "اجاق سرد" آن پناه برده بودند.
همین برخورد غدارانه‌ی "برادر بزرگتر" با وابستگان به "برادران کوچکتر" است که تراژدی شخصی قربانیان را به مراتب دردناک‌تر می‌سازد. قربانی در می‌یابد که از اعتقاد صادقانه‌ی او به کثیفت‌ترین شکلی سوءاستفاده کرده‌اند. با پشیمانی و شرمساری به یاد می‌آورد: "با هزاران امید خود را به شوروی رساندیم، غافل از اینکه در بهشت موعودمان سرنوشت تلخ و دردناکی در انتظار ماست. من هرگز فکر نمی‌کردم که رفقا مرا در بهشت شوروی زندانی کنند و بازجوها برای گرفتن اعتراف جاسوسی شب و روز مرا شکنجه روحی و جسمی بکنند."(۱۵۵)
با پیروزی انقلاب اکتبر در روسیه، نیروهای انقلابی در سراسر جهان یقین کردند که "قلب پرولتاریای جهان که نماد پیشرفت و سوسياليسم است، در مسکو می‌تپد". از همان دم وظيفه اصلی همه انقلابیون راستین دفاع از "دژ مقدس زحمتکشان" بود. آنها پیروزی شوروی را پيروزی خود می‌دانستند.
احزاب کمونیست که به مارکسیسم - لنینیسم باور داشتند، به همین راه رفتند. کم نبودند روشنفکران برجسته‌ی غربی که زیر سایه‌ی دموکراسی پارلمانی بار آمده بودند، و با وجود این، شیفته‌ی نظامی شدند که استبداد هولناک تزاری را زیر لوای پرچم سرخ ادامه می‌داد.
در نیمه اول قرن بیستم هر حزبی که از استقلال خود در برابر سیستم شوروی و سوسیالیسم لنینی فاصله می‌گرفت، باید بدنامی "رفرمیسم و رویزیونیسم" و دهها اتهام سیاسی دیگر را به جان می‌خرید. در ایران نیز بر اثر تبلیغات حزب توده، بیشتر روشنفکران ایرانی، اتحاد شوروی را بهشت روی زمین می‌دانستند و رهبر آن استالین را می‌پرستیدند.
در آغوش 'برادر بزرگتر'
کتاب "اجاق سرد همسایه" با خاطرات تأثرانگیز رحیم فاضل‌پور شروع می‌شود، که از تیره‌روزی و مصایب خانواده خود در شوروی روایت می‌کند. او به همراه دو برادر و مادر خود راهی شوروی می‌شود، و سپس پدر را نیز به دنبال خود می‌کشد.
او و برادرانش که در شهر مشهد با سختی و مشقت زندگی می‌کنند، پس از شهریور ۱۳۲۰ در اشتیاق آزادی و عدالت، به حزب توده می‌پیوندند. برادرها پس از گرفتاری سیاسی در ایران، به فکر مهاجرت به شوروی می‌افتند. مادر به خاطر تجارب تلخی که پشت سر گذاشته، از ماهیت ظالمانه و خشن رژیم شوروی آگاه است. او که در شوروی شاهد دستگیری شوهر و پدر و سایر بستگان خود بوده، به فرزندان التماس می‌کند که از رفتن به شوروی صرف نظر کنند: "با دست خود اجاق کم‌سوی خود را خاموش نکنید. اجاق شوروی سالهاست که به خاکستری سرد تبدیل شده است."(ص ۱۰) اما او هم سرانجام "از سر عواطف مادری با دلی پردرد به دنبال راهی که پسرانش انتخاب کرده بودند" راهی شوروی می‌شود.
برادران فاضل‌پور که گمان می‌کردند پس از عبور از مرز با استقبال گرم رفقای حزب "برادر بزرگتر" روبرو خواهند شد، از اولین دقایق ورود به خاک شوروی با خصومتی چنان شدید روبرو می‌شوند که مبهوت می‌مانند. آنها نخست خیال می‌کنند که سوءتفاهمی پیش آمده که به زودی با روشن شدن حقیقت، برطرف خواهد شد! اما به تدریج در می‌یابند با پای خود به جهنمی پا گذاشته‌اند که از آن خلاصی ندارند.
حداقل مجازاتی که در انتظار مهاجران است، سه سال زندان است و بیگاری در شرایطی کمرشکن به جرم "ورود غیرقانونی به خاک اتحاد شوروی". اما ماجرا معمولا به همین جا ختم نمی‌شود. مهاجران در بازداشتگاه‌های گوناگون مدتها شکنجه می‌شوند تا اعتراف کنند برای جاسوسی برای "امپریالیسم و خرابکاری در نظام سوسیالیستی" به شوروی رفته‌اند. و وقتی قربانی بی‌نوا در زیر شکنجه از پا در آمد و "اقرار" کرد، به مدتی میان ۱۰ تا ۲۵ سال کار اجباری در اردوگاه‌های وحشتناک سیبری محکوم می‌شود.
وحشت توده‌گیر
نظامی که با طراحی لنین و مباشرت استالین پا گرفت، مانند همه نظام‌های توتالیتر، به هر فرد متفاوت یا "غیرخودی" مشکوک بود. نظام‌های توتالیتر انسان‌ها را یک قد و یک قواره و قابل‌محاسبه می‌خواهند. از نظر رژیم هرکسی، به ویژه هر غریبه‌ای، مجرم است، مگر آنکه عکس آن ثابت شود. هر مهاجری، حتی اگر با عشق صادقانه و به نیت خدمت به "سرزمین شوراها" وارد کشور شده باشد، اگر نتواند با پست‌ترین شیوه‌ها، از جمله جاسوسی و جنایت، وفاداری خود را نشان دهد، باید بر خود بلرزد:
"بسیاری از ایرانیان کوله بار حاضر و آماده‌ای در دهلیز خانه می‌گذاشتند تا هنگام دستگیری دست خالی روانه زندان و اردوگاه نشوند. هر بار که ماشینی از کوچه عبور می‌کرد و می‌ایستاد و یا کسی در می‌زد، فکر می‌کردند که حالا نوبت آنهاست. فضای ترس و وحشت بر خانه‌ها حاکم بود. همین انتظار دستگیر شدن بدتر از خود دستگیری بود. آنها نمی‌دانستند جرمشان چیست. آیا جاسوس انگلیس هستند یا ایران؟ آیا به دشمنان خلق کمک کرده‌اند؟ بازجویان دهها اتهام حاضر و آماده در دست داشتند که روح ما ایرانیان فلک‌زده از آن خبر نداشت. شبی نبود یک یا چند نفر را دستگیر نکنند..." (۱۵)
جمع ایرانیان در گولاگ
مهاجر بی‌پناهی که تنها با اعتماد و صداقت به "سرزمین کارگران و دهقانان" قدم گذاشته بود، به جای مهر و تفاهم با فقر و گرسنگی و سرمای طاقت‌فرسا روبرو می‌شد. اما از همه بدتر فشارهای تحقیرآمیز عوامل رژیم است که برای خوش خدمتی به اربابان خود، حیثیت متهم را لکه دار و پرونده‌ی او را سنگین‌تر و سنگین‌تر می‌کنند.
آقای فتح‌الله‌زاده در روایت‌های این کتاب، مانند کتاب پیشین خود به عنوان "در ماگادان کسی پیر نمی‌شود" توصیف‌های زنده‌ای از زندگی ایرانیان در اردوگاه‌های روسیه شوروی ارائه داده، که گاه با آثار تکان‌دهنده‌ی الکساندر سولژنیتسین، نویسنده فقید روس، پهلو می‌زند.
از ویژگی‌های توجه‌انگیز کتاب، طنز نیشدار و هوشمندانه‌ایست که سرشار از طبع و ذوق ایرانی، از دل روایت‌های تلخ و جانگداز بر می‌جوشد. برای نمونه محمد روزگار، یکی از اسیران اردوگاه، با بیانی شیرین از شگردی یاد می‌کند که ایرانیان برای یافتن هم‌میهنان خود در زندان ابداع کرده بودند:
"یگانه راه ارتباط ما توالت بود، زیرا گروه‌های کاری را به نوبت به توالت می‌بردند. تصمیم گرفتیم نام و نشان خود را روی دیوار بنویسیم و ببینیم آیا جوابی می‌گیریم یا نه. با زحمت مداد کوچکی از سرکارگر دزدیده شد و از فردایش نام خود را نوشتیم، نتیجه عالی در آمد. روز دیگر در زیر نوشته‌هامان نوشته‌ای پیدا شد که من فلانی هستم و... با این روش ما توانستیم عده‌ای از رفقای گم‌شده را پیدا کنیم. دیوارهای توالت تخته بودند و ما روی این تخته‌ها می‌نوشتیم. نظافت چی‌های توالت که خود زندانی بودند به مقامات زندان خبر دادند...
روزی دیدم که مأموران زندان به طور ناگهانی پس از کار، تخت‌خواب‌ها و لباس‌ها را می‌گردند، اما چیزی نمی‌یابند. آنها چیزی به ما نمی‌گویند اما ما دانستیم که مأموران در پی مداد هستند. من باید تصمیم خود را می‌گرفتم: از یک طرف نمی‌خواستم مداد را از دست بدهم اما از طرف دیگر برایم زجرآور بود که برای بار دوم به اتهام جاسوسی و دشمن خلق با شکنجه‌ی بازجو مواجه شوم. سرانجام پس از دودلی زیاد مداد را در نشیمنگاه خود فرو کردم. مأموران دسته دسته زندانی‌ها را لخت کردند و تمام لباس‌هاشان را با دقت می‌گشتند.... من این چنین توانستم مداد را در زندان سوسیالیسم حفظ کنم."(۱۵۷)
------
شناسنامه‌ی کتاب:
اجاق سرد همسایه
اتابک فتح‌الله زاده
انتشارات معین، تهران
چاپ اول، سال ۱۳۸۷، ۲۲۷ صفحه

جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۸

جشن پوریم؛هولوکاست ایرانی

دولت المان منبع بسيار عظيم مالی خود را برای غرامت به خانوادگان به جا مانده از واقعه به اصطلاح هالوکاست اختصاص داده است . واقعه ای که با وجود اصرار بيحد و حصر  يهوديان هنوز در لايه از ابهام  قرار دارد.

يهوديان اين ادعا را دارند که در جنگ جهانی دوم به فرمان رايش (هيتلر) ۶ ميليون يهودی در اردو گاه های کار اجباری در داخائو و اشويتس کشته شده اند. در حالی که هم اکنون دگر انديشان و پژوهشگران يهودی و المانی فرانسوی و ....... صحت اين ادعا را رد می کنند.

له گفته روژه گارودی فرانسوی و زيگفريد وربکه بلژيکی و بسياری ديگر در اروپای ان زمان اصلا ۶ ميلين يهودی وجود نداشته است و ديگر اينکه به گفته بازماندگان اين اردوگاه ها  تمام قربانيان اين اردو گاه ها يهودی نبودند بلکه بيشتر ان ها را کولی ها مجار ها و لهستانی ها تشکيل ميدادند. ولی المان تنها به يهوديان غرامت میپردازد. با اينکه  اين واقعه شامل مرور زمان شده است  و اين غرامت ميبايست به قربانيان شيميايی جنگ ايران و عراق که توسط سلاح های المانی جان خود را از دست داده اند پرداخت شود.

و نکته مهم اين جاست که در واقع اين يهوديان هستند که بايد غرامت بپردازند ان هم به دولت ايران .به خاطر واقعه استر . ولی يهوديان تمام جنايات خود را شامل مرور زمان ميدانند ولی جناياتی را که ادعا ميشود  عليه انها انجام شده از اين تبصره استثنا ميدانند.




                         جشن استر



  يهوديان همواره خود را از دوست داران پارسيان ميدانند و خود را به ايرانيان پيش از اسلام نزديک ميدانند و دليل مهم ان ها اين است که کورش انها را از زندان بابل رهانيده و از دست بخت النصر نجات داده است ولی در خود کتاب مقدس يهوديان و مسيحيان بخش تلمود داستان استر واقعه ای به وضوح بيان شده است که خلاف اين را نشان ميدهد.

قضيه استر از اين قرار است که پس از دوران کورش و داريوش و خشايارشا حضور يهوديان در ايران کاملا تثبيت شد انها حق ازادی در برپايی اعمال مذهبی و برابری حقوق و معافيت در جنگ را داشتند . کم کم بازار پايتخت و ديگر شهر ها به قبضه قدرت ان ها افتاد .

نفوذ ان ها حتی در دربار هم مشهود گشت و مهمترين نفوذی يهوديان در دربار شاه مرده خای بود .

شبی در دربار شهريار ايرانی جشنی ترتيب داده ميشود و شهريار مست از باده شراب به ملکه وشتی دستور ميدهد خود را به درباريان بنماياند. ملکه از اين کار امتناع کرده و شاه خشمگين در جستجوی سوگلی ديگری برای خود ميگردد. البته در تلمود از اين پادشاه به نام خشايارشا اسم برده شده و حتی در برخی جاها به نام کورش ولی همگان  با استناد به تمام مدارک معتبر ايرانی و خارجی معترفند که کورش داريوش و خشايارشا تمام عمر تنها يک همسر داشتند و يهوديان در دربار اين شهرياران جايی نداشتند . البته منظور از قدرت طلبان و زياده خواهان است . و اشخاصی همانند دانيال نبی و ديگران از اين قاعده مستثنی هستند.

مرده خای از اين فرصت به دست امده  کمال استفاده را ميکند و  درصدد بر می ايد تا برادر زاده خود به نام استر را کانديد نمايد البته با مخفی نگاهداشتن کيش او.

علت اين کار مرده خای ان است که هامان وزير  اردشير دوم با مشاهده نفوذ بيش از حد يهوديان در بازار و دربار و ديگر محافل بر ان ميشود که از اين نفوذ بکاهد و لی طبق مدارک تاريخی اين اقدام جلوه اداری داشته است و کارهای هامان قطره ای از خون يهوديان را نريخت. ولی با اين حال اين اقدامات بر شورای يهوديان گران تمام شد و تصميم گرفته شد با ان مقابله نمايند.

شبی که شهريار اردشير مست بود استر و مردهخای از او قراردادی را گرفتند که طبق آن مجاز باشند هر گونه اقدامی را عليه دشمنان خود انجام دهند.

فقط در عرض ۳ روز به فرمان استر  بر طبق عهد عتيق ۷۵ هزار ايرانی  شامل استانداران همسران و کودکان انها   کشته شدند که ۵۰۰ نفر در پايتخت ازجمله هامان همسر و ۱۰ پسر او بودند.

پس از اين واقعه استر به عنوان حامی و قديسه يهوديان شناخته شد و ارامگاه استر و مرده خای در همدان سالانه زيارت گاه خاص يهوديان جهان ميباشد.

هر سال جشن پوريم  جشن استر ايرانی کشی يا هامان سوزان در  اطراف و اکناف جهان بر گزار ميشود از جمله در ايران. مجسمه ای به عنوان هامان ايرانی درست ميکنند و گردنش را ميزنند و او را می سوزانند تا درس عبرتی باشد برای تمام دشمنان يهوديان.

خاخام های يهودی در قرن اول ميلادی که به تدوين تورات مبادرت ورزيدند بر ان بودند تا از نوشتن اين حادثه پرهيز کنند و نوشتن ان را باعث نفرت جهانيان از قوم يهود ميدانستند ولی با اين حال عده ای نيز ان را باعث افتخار يهوديت ميدانستند و نوشتند.    مارتين لوتر پيشوای پرو تستانها از اين واقعه اظهار تاسف ميکند و در کتابش نوشته است کاش هم چين چيزی وجود نداشت.

حتی ميکل انژ در سقف نمازخانه سيس تين در واتيکان اين واقعه را نقاشی کرده است و تصوير هاامان را همانند مسيح مصلوب و مظلوم به نمايش در اورده است.



 (تقديم به شهدای پوريم)




منابع : ۱. عهد عتيق تلمود ماجرای استر

          ۲. فرزندان استر  هومن سرشار  ناشر مرکز يهوديان خارج از کشور

          ۳. سايت ايرانين هيستوری

          ۴ . بارسی بلوگ