من ایرانیم نژادم آریایی است الگوی من کوروش بزرگ است پادشاهان من داریوش بزرگ,مازیار,انوشیروان و یزدگرد سوم هستند آموزگاران من فردوسی,خیام،حافظ,سعدی و مولوی هستند نسک من شاهنامه است اندوه من قادسیه است کهرمانان من رستم فرخزاد و بابک خرمدین هستند بهشت من ایران است جشن من مهرگان و نوروز است فرهنگ و آیین من شیفتگی به میهن است, ایران پرستی اگر نژاد پرستی است من هم نژاد پرستم و نژاد پرست خواهم ماند
در بهار 334 ق . م . اسكندر از بوغاز داردانل ( HELLESSPONT ) گذشته واردآسياي صغير شد و جنگ اول در كنار رود گرانيك * - * - اين رود حالا موسومبه كجاسو است - * - * كه به درياي مرمره مي ريزد روي داد . قشون ايران دراين جا مركب بود از سواره نظام ايراني به عده 20000 نفر و پياده نظام اجيريوناني به همان عده . مِمْنُنْ سردار يوناني در خدمت ايران عقيده داشت كهلشگر ايران از جنگ احتراز نموده منظماً عقب نشيند و اسكندر را به داخلايران كشانيده در راه هر چه آذوقه هست معدوم كند و از طرف ديگر دولتهخامنشي با بحريّه قوي خود عرصه را در اروپا به مقدوني ها تنگ نمايد . رئيس قشون ايران اين نقشه را برخلاف مرام جنگي ايراني ها ديده رد كرد وقشون ايران در كنار راست رود گرانيك صفوف خود را بياراست ؛ بدين ترتيب كهسواره نظام ايران در صفوف مقدم جا گرفت و سپاهيان يوناني در ذخيره ماندند . در ابتدا چنين به نظر مي آمد كه فتح با ايراني ها خواهد بود زيراتيراندازان ايراني تلفات زياد به صفوف دشمن وارد نمودند ولي وقتي كهسپاهيان اسكندر از گرانيك گذشته خود را بي پروا به صفوف ايراني ها زدند ،ايراني ها نتوانستند مقاومت نمايند به خصوص كه خود اسكندر به قلب قشونايران حمله برده ، مهرداد داماد داريوش را به زمين افكند . پس از آن قلبقشون شكافت و سپاهيان ايراني متزلزل شده فرار كردند ولي اسكندر آنها راتعقيب نكرد و به يوناني هايي كه در ذخيره بودند پرداخت . با وجود اينيوناني ها پافشاري كرده جنگ كردند و چون كمكي به آنها نرسيد ، به استثناي 2000 نفر كه اسير گرديدند ، تماماً در جنگ كشته شدند . پس از اين فتحاسكندر اعلان كرد كه تمام شهرهاي يوناني از قيد ايران آزادند ؛ فقط شهرهاليكارناس ( HALICARNASSE ) در تحت رياست اُرُنْ تُبات ( ORONTOBATES ) ايراني و مِمْ نُن يوناني سخت مقاومت كرد وليكن بالاخره مغلوب شد و اسكندريوناني هاي اين شهر را كه مقاومت نموده بودند بَرده كرده بفروخت . بعد ازتسليم شدن هالي كارناس ، مِمْ مُنْ از طرف دريا خود را به كشتي هاي ايرانرسانيده چنان بر مقدوني ها برتري يافت كه در دربار ايران اميدوار شدند بهاين كه جنگ را آسيا به اروپا ببرند وليكن اين شخص كه وجودش در اين موقعآنقدر مغتنم بود ، در حين عملياتي در شهر مي لِتْ درگذشت و قلب اسكندر ازفوت او قوي شد چه او را حريف زبردست خود مي دانست . اسكندر پس از اين كهبه كارهاي شهرهاي يوناني تمشييتي داد داخل كاپادوكيّه گرديده به كيليكيّهرفت و بعد به فريكيّه درآمده عزيمت سوريّه نمود . لشگر او براي گذشتن ازآسياي صغير به سوريه مجبور بود از سه معبر تنگ و سخت يعني از دربندهايكيليكيّه و سوريه و امان بگذرد . اين تنگه ها به قدري صعب العبور بود كهچهار نفر نمي توانستند پهلوي هم حركت كنند و با داشتن قواي كمي در اينجاها مي شد مدت ها اسكندر را معطل و تلفات زياد وارد نمود وليكن دربارايران از اين موانع نظامي هيچ استفاده نكرد . فنون جنگي در مقدوني و يونانترقي زياد نموده بود ولي داريوش به همان اسلوب قديم و به جمع آوري سپاهعظيم چريكي توجه داشت . خاري دِموس يوناني كه مانند مِمْ نُنْ لايق وزبردست و در خدمت ايران بود تداركات داريوش را انتقاد كرده گفت اين سپاهعظيم چريكي به چه كار آيد . لشگر كم ولي مشق كرده و ورزيده لازم است تا ازحملات اسكندر جلوگيري شود ( چنان كه يوناني ها نوشته اند داريوش متغيرگرديده او را بكشت(.
جنگ پلاته نبرد مردونيه سردار سپاه خشايارشا با يونانيها خشايارشا پس از واقعه سالامين به آسيا برگشت. چون او نگران بود كه ينيانها پل ناحيه هلس پونت را خراب كنند و ايراني ها در اروپا گرفتار شوند. خشايارشا بوسيله چاپاري خبر شكستخود را به اطلاع پارسها رسانيد. سپسمردونيه فرمانده سپاهيان ايران به خشايارشا مي گويد كه ما هنوز از نظرنيروي زميني قوي تر يوناني ها هستيم و كاملا شكست نخورده ايم. شما به پارسبرگرديدو من قول مي دهم با نيروي زميني در مقابل يوناني ها بجنگم و آنهارا در پلوپونس شكست دهم. بدين ترتيب خشايارشا با باقي مانده كشتي هايايراني به هلس پونت برمي گردد. بعضي از آتني هامي خواستند كه سريع تر كشتيهاي ايراني را تعقيب كنند و پل روي هلس پونت را خراب كنند ولي تميستوكل بهآنها گفت كه به ايراني ها اجازه دهند كه به آسيا برگردند. چون تجربه نشانداده است ، اگر جلوي ملتي را كه شكست خورده اند بگيرند ، آنها براي دفاعاز برمي گردند و شكست قبلي خود را جبران مي كنند. البته تميستوكل براياينكه نزد پادشاه پارس جايگاهي داشته باشد ، اين سخنان را گفت. چون اگريوناني ها خواستند آسيبي به او برسانند ، او بتواند به دربار ايرانپناهنده شود. در اين مدت مردونيه همراه خشايارشا بود تا به تسالي رسيدند. چون فصل زمستان بود و مردونيه مي خواست كه تا فصل بهار جنگ را شروع نكند. سپس خشايارشا به هلس پونت رسيد ، ولي عده اي از سربازان او بر اثر بيماريو بي غذايي مردند. كارهاي مردونيه قبل از شروع نبرد پلاته : عده اي ازكشتي هاي ايراني كه آسيب ديده بودند در شهر سامس (در آسياي صغير) ماندندتا اهالي آنجا شورش نكنند. پس از تمام شدن زمستان مردونيه سپاه خود را ازتسالي داد و سپس پيكي را نزد اسكندر مقدوني فرستاد و از او خواست كه آتنيها تشويق كند تا يك صلح نامه با ايراني ها امضا كنند. او در مقابل تعهدكرد كه زمينهاي آتني ها را به آنها بازپس دهد و معابدي را كه سوخته وخرابشده بودند ، باز سازي كند. ولي اسپارتي ها حرف هاي اسكند را قبول نكردند وگفتند كه ما زير سلطه خارجي ها نبايد برويم ، سپس آتني ها هم از صلح باخشايارشا پشيمان شدند. پس از اينكه اسكندر برگشت و جواب آتني ها را بهمردونيه رسانيد ، او بطرف آتن حركت كرد و دوباره آتن را تصرف كرد. آتني هااز ترس ايراني ها به جزيره سلاميس رفتند و از لاسدموني ها كمك خواستند وليآنها در حال گذراندن مراسم يكي از عيدهايشان و همچنين مشغول ساختن يكديوار دفاعي بودند ، بنابراين ابتدا به درخواست آتني ها توجهي نكردند. وليسپس لاسدموني ها از پيشرفت ايراني ها به وحشت افتادند و با آتني ها واسپارتي ها متحد شدند. سپس مردونيه از آتن خارج شد و به تب رفت ، چون زمينآنجا مساعد بود و اهالي تب از دوستان ايراني ها بودند. اهالي تب بهمردونيه پيشنهاد دادند كه استحكامات محكمي در آنجا بسازد تا بتواند بهعنوان پناهگاه از آنها استفاده كند. تعدادي از دولت شهر هاي يوناني كهتابع دولت ايران بودند افرادي را براي كمك به مردونيه به ناحيه تبفرستادند. سپاه يونان هم در ناحيه اري تز جمع شدند. مردونيه تمام سوارهنظام سپاه را تحت فرماندهي ماسيس تيس قرار داد. او به سپاه يوناني حملهكرد و تلفات زيادي به آنها وارد كرد. ولي در ميانه نبرد اسب ماسيس تيسزخمي مي شود و از شدت درد سردار ايراني را به زمين مي زند. آتني ها همينكه ديدند او افتاده است ، محاصره اش كردند و او را كشتند. سپاهيان ايرانبه يوناني ها حمله كردند و مي خواستند كه جسد ماسي تيس را پس بگيرند وليموفق به انجام اين كار نشدند. سپس سپاهيان يونان تصميم گرفتند كه به پلاتهبروند چون آنجا آب فراواني داشت و براي جنگ مناسب تر بود. نبرد پلاته : نبرد پلاته در سال 479 (پ.م ) اتفاق افتاد. از آنجايي كه سپاه ايران دچاركمبود آذوقه شده بود ، فرماندهان به مردونيه پيشنهاد دادند كه زودتر جنگرا شروع كنند. همچنين يكي از اهالي تب هم به مردونيه پيشنهاد كرد كهايراني ها يك گذرگاه تنگ را كه محل عبور آذوقه و از خطوط تداركاتييونانيان بودرا ببندند. ارتش ايران هم اين اين كار را انجام داد و توانستمقدار زيادي غذا از اين راه بدست آورد. سپس تعدادي از افراد به مردونيهپيشنهاد كردند كه به طرف تب حركت كنند و با دادن پول از مردم يونان آذوقهو علف براي اسبها بگيرند. از اين راه آنها همچنين مي توانستند بدون جنگكردن تعداد زيادي از مردم يونان را طرفدار خود كنند. ولي مردونيه هيچ كداماز اين پيشنهاد ها را قبول نكرد و گفت ما بايد مردانه بجنگيم. وقتي كه شبفرا رسيد هر دو سپاه به خواب رفتند و اسكندر كه جز مقدوني هاي سپاه ايرانبود بطرف سپاه يونان حركت كرد. او به يوناني ها اطلاع داد كه وضعيت سپاهمردونيه مناسب نيست و او تصميم گرفته است كه فردا صبح جنگ را شروع كند ،شما بايد محكم در جاي خود بايستيد و مقاومت كنيد. سپس دو سپاه در مقابليكديگر صف كشيدند و جنگ آغاز شد. سواره نظام ايران ضربات سختي را بر سپاهيونان وارد كرد و همچنين ايراني ها موفق شدند چشمه اي را كه آب مورد نيازيوناني ها را تامين مي كرد ، كور كنند. اين مسايل باعث شد تا يوناني هاشبانه مواضع خود را ترك كنند و مردونيه دستور تعقيب يوناني ها را صادركرد. در حاليكه به نظر مي رسيد يوناني ها شكست خورده اند ، ناگهانلاسدموني به پارسها حمله كردند ولي پارسها چون اسلحه كافي در اختيارنداشتند ، شكست خوردند. با كشته شدن مردونيه ايراني ها به سنگرهاي خود عقبنشيني كردند و به استحكام بخشيدن به مواضع خود پرداختند. ولي براثر حملهلاسدموني ها و آتني ها ديواره سنگرها خراب شد و يوناني ها توانستند وارداردوگاه پارس ها بشوند سپس آنها آنجا را غارت كردند. بعد يوناني ها به تبحمله كردند و تعداد زيادي از مردم آنجا را به جرم كمك به ايراني ها كشتند. ارته باذ يكي از سرداران ايراني بود كه تمايلي به جنگ با يوناني ها نداشت، بنابراين به موقع به كمك مردونيه نيامد و هنگامي كه ديد سپاهيان ايرانشكست خورده اند و در حال فرار هستند ، به طرف هلس پونت حركت كرد.
آيا يهوديان يک قومند؟ يک تاريخ نگار اسرائيلي به اين پرسش کهن پاسخي نوين ميدهد. به خلاف عقيده رايج، يهوديان نه در نتيجه بيرون راندهشدن عبرانيان از فلسطين بلکه به سبب به آيين يهود گرويدن مردمان در آفريقاي شمالي، جنوب اروپا و خاورميانه در جايهاي گوناگون پراکنده شدهاند. اين نظر يکي از بنيادهاي انديشه صهيونيست را که مدعي است، يهوديان بازماندگان پادشاهي داوودند و نه وارثان جنگجويان بربر يا سواران قوم خزر، به لرزه ميافکند.
تکتک اسرائيليها به اين امر اطمينان مطلق دارند که قوم يهود از هنگامي که تورات در صحراي سينا بر او نازل شد وجود داشته و ايشان خود نوادگان مستقيم و انحصاري آن قوم هستند. همگان خود را متقاعد نمودهاند که اين قوم پس از خروج از مصر در «سرزمين موعود» مستقر شد و در آن قلمرو شکوهمند داوود و سليمان پي افکند. سپس ميان دو سرزمين يهوديه و اسرائيل تقسيم گرديد. به همين منوال، هيچ کس از اين امر بي خبر نيست که قوم يهود دوبار ناگزير به ترک سرزمين خود شدهاند: بار نخست پس از ويراني نخستين نيايشگاه (معبد) در سده ششم پيش از ميلاد و بار دوم پس از ويراني دومين نيايشگاه در سال هفتاد پس از ميلاد.
از آن پس، دوران سرگرداني آغاز شد که تقريباً دو هزار سال به درازا کشيد: راه قوم يهود، از پس سفرهايي دشوار، به يمن، مراکش، اسپانيا، آلمان، لهستان و اعماق روسيه انجاميد؛ اما اين قوم توانست همواره وابستگي خوني ميان گروههاي از هم دور افتاده خود را حفظ کند و يگانگياش تباه نشود. در پايان سده نوزدهم، شرايط مناسب براي بازگشت اين قوم به ميهن باستانياش فراهم شد. اگر نسلکشي نازيها روي نداده بود، ميليونها يهودي به صورت طبيعي دوباره در ارتص ايسرائل (سرزمين اسرائيل) جاي گرفته بودند، چرا که بيست سده بود که آنان اين خيال را در سر ميپروراندند. فلسطين سرزميني دست نخورده بود، در انتظار آن که همان قومي که در آغاز از او برخاسته بود بيايد و دوباره به بارش بنشاند. چرا که اين سرزمين از آن ِ آن قوم بود، نه از آن ِ اين اقليت بي بهره از تاريخ که به تصادف از اينجا سر در آورده بود. بنابراين جنگهايي که قوم سرگردان براي بازپس گرفتن سرزمين خود کرد، به حق بود و مخالفت سرسختانه مردم محلي، نامشروع.
اين تفسير تاريخ يهود از کجا سرچشمه ميگيرد؟ اين تفسير کار افراد با استعدادي است که از نيمه دوم سده نوزدهم به بازسازي گذشته پرداختهاند و نيروي تخيلزايندهشان برمبناي قطعههاي پراکنده يادگارهاي ديني، چه يهودي و چه مسيحي، زنجيره پيوستهاي از نياکان قوم يهود ساخته است. البته در آثار فراواني که درباره تاريخ دين يهود نگاشته شدهاند، رهيافتهاي فراوان و گوناگوني يافت ميشود، اما بحثها و اختلاف آراي دروني اين تاريخ نگاري، هيچگاه اصل دريافتهاي ساخته و پرداخته در پايان سده نوزدهم و آغاز سده بيستم را به چالش نکشيدهاند.
هنگامي هم که چيزهايي که ممکن بود خلاف اين تصوير باشند کشف ميشد، اين کشفيات تقريباً هيچ انعکاسي نمييافت. مراجع ويژه توليد دانش درباره گذشته يهوديان، به بروز اين حالت نيمه فلج ياري بسيار کردهاند. اين مراجع دپارتمانهايي از دانشگاه هستند که انحصاراً به «تاريخ يهوديت» اختصاص دارند و از دپارتمان تاريخ (که در اسرائيل «تاريخ عمومي» خوانده ميشود) کاملاً مجزا هستند. حتي اين بحث حقوقي که «چه کسي يهودي محسوب ميشود؟» ذهن اين تاريخ نگاران را به خود مشغول نساخته است: از نظر آنان، همه اسلاف آن قومي که دو هزار سال پيش ناگزير از ترک سرزمين خود گرديد، يهودي محسوب ميشوند.
اين پژوهشگران «مجوزدار»، در بحثي که در پايان سالهاي ١٩٨٠ در ميان «تاريخ نگاران نوين» درگرفت نيز شرکت نکردند. بيشتر بازيگران اين مباحثه عمومي، که شمارششان نيز محدود بود، از رشتههاي دانشگاهي ديگر يا از خارج از دانشگاه برخاسته بودند: جامعه شناسان، خاورشناسان، زبان شناسان، جغرافيدانان، متخصصان علوم سياسي، پژوهشگران ادبي و باستانشناسان، به بيان انديشههاي نويني درباره گذشته يهوديان و صهيونيسم پرداختند. در ميان آنان چند تني هم فارغالتحصيلان دانشگاههاي خارج از کشور بودند. در عوض از «دپارتمانهاي تاريخ يهوديت» در اين ميان هيچ صدايي برنخاست، مگر گفتههايي ترسان و محافظهکارانه، پيچيده در زباني ثقيل و توجيهگر انديشههاي پيش پا افتاده و نخنما.
خلاصه اينکه پس از شصت سال، تاريخ ملي هنوز خام مانده است و به احتمال زياد به اين زوديها هم تحولي در آن ايجاد نخواهد شد. با وجود اين، رويدادهايي که در نتيجه پژوهشها حقيقتشان آشکار شده است، پرسشهايي را در ذهن هر تاريخنگار باوجداني بر ميانگيزد که در نگاه اول تعجبآور به نظر ميرسند، اما جنبهاي بنيادين نيز دارند. آيا ميتوان کتاب مقدس را کتابي تاريخي دانست؟ نخستين تاريخ نگاران يهودي مدرن، مانند ايزاک مارکوس يوست يا لئوپولد تسونتس در نيمه نخست سده نوزدهم چنين برداشتي نداشتند: از ديد آنان، عهد عتيق، کتاب اصيل دين شناسي براي گروههاي مذهبي يهودي پس از ويراني نخستين نيايشگاه بود. در نيمه دوم سده نوزدهم، تاريخ نگاراني با دريافتي «ملي» از کتاب مقدس پیدا شدند، در اين ميان در درجه نخست بايد ازهاينريش گرايتس نام برد: اين تاريخ نگاران داستانهاي موجود در تورات را به روايتهاي يک گذشته اصيل ملي بدل کردند. از آن هنگام تا کنون، تاريخنگاران صهيونيست از تکرار «حقايق مندرج در کتاب مقدس» باز نايستادهاند و اين حقايق هر روز در نظام آموزش و پرورش کشوري به خورد شاگردان داده ميشوند. اما ناگهان در دهه ١٩٨٠ زمين لرزيد و اين افسانههاي بنيادين را تکان داد. اکتشافات باستانشناسي نوين، امکان يک کوچ بزرگ در سده سيزده پيش از ميلاد را نفي ميکنند. به همين منوال، موسي نميتوانسته عبرانيان را از مصر خارج و بهسوي «سرزمين موعود» هدايت نمايد؛ دليل محکم اين امر آن است که در آن دوران، اين سرزمين... در اختيار مصريان بود. بهعلاوه، نه از شورش بردگان در سرزمين فراعنه اثري يافت ميشود، نه از تسخير سريع کشور کنعان به دست عنصري بيگانه.
آيا تبعيد سال هفتاد ميلادي حقيقتاً روي داده است؟ مايه شگفتي است که درباره اين «رويداد بنيادين» تاريخ يهوديان که مبناي «پراکندگي قوم يهود» محسوب ميشود، کمترين کار تحقيقي انجام نشده است. دليل اين امر بسيار پيش پاافتاده است: روميان هرگز يکي از اقوام خاور درياي مديترانه را تبعيد نکردند. به استثناي اسيراني که به بردگي وا داشته شدند، ساکنان يهوديه حتي پس از ويراني نيايشگاه دوم نيز به زندگي در زمينهاي خود ادامه دادند. بخشي از آنان در سده چهارم ميلادي به مسيحيت گرويدند، درحاليکه اکثريت بزرگشان به هنگام پيروزي اعراب در سده هفتم ميلادي به دين اسلام پيوستند. بيشتر انديشمندان صهيونيست از همه اينها باخبر بودند: ايتسهاک بن زوي، که بعدها رئيس جمهور اسرائيل شد و همچنين داويد بن گوريون بنيانگذار کشور، تا سال ١٩٢٩، زمان شورش بزرگ فلسطينيان، خود همين مطالب را نوشتهاند. هر دو چندين بار ياد آور ميشوند که دهقانان فلسطين نوادگان ساکنان سرزمين باستاني يهوديهاند.
پس اگر پس از غلبه روم کسي از فلسطين تبعيد نشده است، يهوديان پرشماري که از دوران باستان در کرانههاي مديترانه ساکن شدهاند، از کجا آمدهاند؟ پشت پرده تاريخ نگاري ملي، يک واقعيت تاريخي شگفتانگيز نهفته است. از هنگام شورش خانواده ماکابيم در سده دوم پيش از ميلاد تا شورش بارکوخبا در سده دوم ميلادي، دين يهود رتبه اول را در ميان دينهايي که به تبليغ خود ميپرداختند داشت. خاندان حاکمهاسمونيان، ايدوميان ساکن جنوب يهوديه و ايتوريان ساکن منطقه گاليله را به زور وادار به گرويدن به دين يهود نموده و آنان را به «مردم اسرائيل» ملحق کرده بودند. پادشاهي يهودي- هلنيستي هاسمونيان کانوني براي گسترش دين يهود در سراسر خاورميانه و در کنارههاي درياي مديترانه شد. در سده نخست پس از ميلاد، در سرزمين کنوني کردستان پادشاهي يهودي آديابن پديد آمد که آخرين پادشاهياي هم نخواهد بود که پس از يهوديه « يهودي ميشود.» چندين نمونه ديگر نيز از آن پس چنين خواهند کرد.
پيروزي دين مسيح در آغاز سده چهارم به گسترش دين يهود پايان نميدهد، اما فعاليت تبليغي يهوديان را به حاشيههاي حوزه فرهنگي مسيحيت ميراند. بدين گونه است که در سده پنجم، در جايي که اکنون کشور يمن وجود دارد، يک پادشاه توانمند يهودي به نام حمير پديد ميآيد که بازماندگان آن دين خود را پس از پيروزي اسلام و تا دوران کنوني نيز حفظ كردهاند. همچنين، وقايعنگاران عرب از وجود قبائل بربر گرويده به دين يهود در سده هفتم خبر ميدهند.
مهمترين گرويدن گروهي به دين يهود در منطقهاي ميان درياي سياه و درياي خزر روي ميدهد: در پادشاهي قوم خزر در سده هشتم. گسترش دين يهود از قفقاز تا اوکراين کنوني، چندين گروه مختلف يهودي پديد ميآورد که در اثر هجوم مغول شمار بسياري از آنها بهسوي خاور اروپا رانده ميشوند. در آنجا، اين گروهها به همراهي يهودياني که از مناطق اسلاو جنوب و سرزمينهاي کنوني آلمان آمدهاند، فرهنگ بزرگ «ييديش» را پيريزي ميکنند. حدوداً تا دهه ١٩٦٠، اين روايتهاي چند گانه درباره اصل و نسب يهوديان کم و بيش آميخته با ترديد در تاريخنگاري صهيونيست يافت ميشوند. از اين زمان به بعد، اين روايتها بهتدريج به حاشيه رانده ميشوند، تا جايي که به کلي از حافظه عمومي در اسرائيل رخت بر ميبندند. فاتحان شهر داوود در سال ١٩٦٧ ميبايستي بازماندگان مستقيم پادشاهي اسطورهاي او باشند، نه خداي نکرده وارثان جنگاوران بربر يا سواران قوم خزر. بدين ترتيب چنين به نظر ميرسد که يهوديان خود « قومي»اند که پس از دو هزار سال تبعيد و سرگرداني، عاقبت به اورشليم پايتخت خود بازگشتهاند.
مدعيان اين روايت خطي و يکپارچه، فقط آموزش تاريخ را به کار نگرفتهاند؛ آنان دانش زيست شناسي را نيز به خدمت خود فراخواندهاند. از دهه ١٩٧٠ به اين سو، يک سري پژوهشهاي «علمي» ميکوشند از هر راه ممکني خويشاوندي ژنتيک يهوديان سراسر جهان را به اثبات برسانند. اکنون ديگر « پژوهش درباره اصل و ريشه جمعيتها» يک حوزه مشروع و محبوب زيست شناسي مولکولي به شمار ميرود، ضمن اينکه کروموزوم نرينه Y در اين جست و جوي ديوانهوار يگانگي « قوم برگزيده» جايگاهي افتخاري در کنار کليو الهه يهودي تاريخ به خود اختصاص داده است.
اين دريافت تاريخي مبناي سياست هويتي دولت اسرائيل را تشکيل ميدهد، و کار از همين جا ميلنگد! در واقع، اين دريافت تعريفي جوهرگرا از دين يهود به دست ميدهد که در آن عنصر قومي مرکزيت دارد و سبب برقراري نوعي تفکيک انسانها از يکديگر ميشود که در آن يهوديان را از غير يهوديان جدا مينمايند ، چه اين غير يهوديان عرب باشند، چه مهاجر روس، چه کارگر خارجي.
شصت سال پس از تأسيس، اسرائيل همچنان از تصور خود به صورت جمهورياي که وجودش متعلق به همه شهروندانش است سر باز ميزند. در حدود يک چهارم اين شهروندان يهودي محسوب نميشوند و اين کشور، بنابر روح قوانينش از آن ِ آنان نيست. در عوض، اسرائيل همچنان خود را بهعنوان کشور يهوديان سراسر جهان ميشناساند، اگر چه اينان ديگر نه پناهندگاني تحت آزار و تعقيب، بلکه شهرونداني باشند برخوردار از تمامي حقوق خود که در برابري کامل در کشورهاي محل اقامتشان زندگي ميکنند. ميتوان گفت که يک قوم سالاري بيحد و مرز توجيهگر تبعيض شديدي است که اين کشور با توسل به اسطوره ملت ابدي که براي جمع شدن در «سرزمين نياکان خود» دوباره متشکل شده است، بر بخشي از شهروندان خود روا ميدارد. بنابراين، نوشتن تاريخي نوين براي يهوديان، بيآنکه نگاه تاريخنگار از خلال منشور صهيونيست بگذرد، کار سادهاي نيست. پرتوهاي نوري که در گذر از اين منشور ميشکنند، به رنگهاي قومگرايانه تندي در ميآيند. در حقيقت يهوديان هميشه گروههاي مذهبي شکل دادهاند که در بيشتر موارد در پي تغيير دين به يهوديت در مناطق گوناگون جهان تشکيل شدهاند. پس اين گروهها نمايندگان يک «قوم» با اصل و نسبي يگانه و يکسان که درطي بيست سده سرگرداني از جايي به جايي رفته باشد نيستند.
ميدانيم که در توسعه هر نوع تاريخ نگاري و بهطور کلي در فرايند مدرنيته، زماني صرف ساختن ملت ميشود. اين کار در طول سده نوزدهم و بخشي از سده بيستم، ميليونها انسان را به خود مشغول داشته بود. پايان سده بيستم، صحنه آغاز بهبادرفتن برخي از اين رؤياها شد. اکنون شمار فزايندهاي از پژوهشگران به تحليل، کالبد شکافي و شالوده شکني روايتهاي بزرگ ملي ميپردازند، بهويژه اسطورههاي اصل و نسب مشترک که در وقايعنگاريهاي دوران گذشته مقام شامخي داشتند. کابوسهاي هويتي ديروز، فردا به رؤياهاي هويتي ديگري جاي خواهند سپرد.
پس از شكست ايران در جنگ پلاته يوناني هاي سامس و ينياني سفيراني را نزدفرمانده نيروي دريايي يونان قرستادند و از او خواستند كه آنها را از دستپارسها نجات دهند. او نيز به همراه نيروي دريايي يونان به طرف سامس حركتكرد. سپس پارسها از مسئله اطلاع پيدا كردند و قرار شد كه بطرف ميكال حركتكنند تا در حمايت نيروي زميني خشايارشا قرار بگيرند. آنها كشتي ها را بهخشكي كشاندند و دور آنها ديواري از سنگ و چوب كشيدند تا مثل سنگري ازسربازان حمايت كنند. ولي لاسدموني ها به سنگر پارسها حمله كردند وتوانستند كه سنگرها را خراب كنند و به داخل آنها نفوذ كنند. در اين جنگينيان ها كه قبلا جز كشور هاي تابع ايران بودند ، كمك زيادي به يوناني هاكردند و علاوه بر آن گروه هاي ديگري هم به پارسها خيانت كردند. در نتيجهايراني ها شكست خوردند. پس از جنگ يوناني ها به طرف هلس پونت حركت كردندتا پل آنجا را خراب كنند ولي اين پل قبلا خراب شده بود. بعضي از تاريخنگاران مي نويسند كه جنگ پلاته و ميكال در يك روز اتفاق افتاده بود. نبردسس تس در سال 479 (پ .م ) اتفاق افتاد. سس تس در طرف آسيايي تنگه داردانلقرار دارد. با اينكه ايراني ها آمادگي لازم را براي حمله يوناني هانداشتند ولي يوناني ها هم پس از يك دوزه محاصره طولاني موفق به تصرف شهرنشدند. چون فصل پاييز رسيد ، يوناني ها از جنگ خسته شدند و به فرمانده شانگفتند كه به يونان برگردند ولي سرداران قبول نكردند. آنها آنقدر محاصره راادامه دادند كه آذوقه شهر تمام شد و موفق به تصرف شهر شدند. سپس يوناني هابا غنايم جنگي زياد در سال478 (پ .م ) به كشور خود بازگشتند.
نبرد سالامين در سال 480 (پ .م) اتفاق افتاد.نيروي دريايي يونان پس ازفرار از آرت ميزيوم به سلامين رفت. سپس جارچي ها به آتن رفتند و به مردمآنجا گفتند كه زن فرزندان ، اموال و بردگان خود را از آتن خارج كنيد و درجاي امني پناه بگيريد. در مجلس مشورتي كه يوناني ها براي جنگ بعدي ترتيبدادند ، بعضي ها عقيده داشتند كه بايد به ايستم رفت و در پلوپونس جلوينيروي دريايي ايران را گرفت. چون اگر در سالامين شكست بخورند ، جزيرهمحاصره شده و ارتباط آنها با تمام يونان قطع مي شود. ولي اگر در ايستم جنگكنند ، در صورت شكست مي توانند به داخل پلوپونس عقب نشيني كنند. سپس خبررسيد كه ارتش ايران وارد آتن شده است. از زمان حركت خشايارشا از هلس پونتتا ورود او به آتن چهار ماه گذشت. وقتي پارسها وارد اتن شدند ، آنجا راخالي از سكنه يافتند. فقط عدهاي از آتني ها كه فقير بودند به معبد و ارگآتن پناه بردند. البته آنها هم در حد توانشان از قلعه آتن دفاع كردند وليچون ديوارهاي چوبي بود ، ايراني به تيرهاي خود نخ كتان پيچيدند ، آنها راآتش زدند و به سوي قلعه پرتاب كردند ، در نتيجه دبوارها سوختند و از بينرفتند. سپس چند نفر پارسي از قسمتهايي از ديوارها كه داراي موانع طبيعيبود بالا رفتند. آنها توانستند بر آتني ها پيروز شوند و درهاي قلعه رابازكنند. پس از تسخير آتن خشايارشا پيكي را روانه شوش كرد و به اردوان كهنايب السطنه شده بود مژده تصرف آتن را داد. پارسها به تلافي آتش زدن معبدو جنگل شهر سارد كه آتني ها انجام داده بودند ، معبد و ارگ آتن را آتشزدند. بالاخره آتني ها پس از مشورت هاي طولاني تصميم گرفتند كه در سالامينجلوي نيروي دريايي ايران را بگيرند. چون معبر سالامين تنگ بود و تعدادكشتي هاي ايران هم زياد بود ولي يوناني ها تعداد كمي كشتي جنگي داشتند. ازاين نظر كشتي هاي ايراني كارشان با يكديگر تداخل مي كرد و مزاحم حركتيكديگر مي شدند. ولي با اين وجود خيلي از يوناني ها چون فكر مي كردند ممكناست شكست بخورند ، سوار كشتي هاي خود شدند و از آنجا رفتند. نبرد سالامين : پس از تصميم شاه به جنگ دريايي ، نيروي دريايي ايران به نز ديكي سالامينرسيد. سالامين جزيره اي در نزديكي آتيك است كه از خشكي اصلي بوسيله يكتنگه جدا مي شود. در همين زمان نيروي زميني ايران هم به طرف پلوپونس حركتكرد. وقتي كه اهالي پلوپونس اطلاع پيدا كردند ، بفكر تهيه استحكامات درتنگه ايستم پرداختند و ديواري در نزذيكي آنجا كشيدند تا نيروهاي ايراندجار موانع گردند و پيشروي اشان كند شود. تميستوكل براي جلوگيري ازپراكندگي بيشتر يوناني ها تصميم گرفت كه نبرد را هر چه زودتر آغاز كند. بنابراين شخصي را به نزد خشايارشا فرستاد و به او گفت كه يوناني ها قصدفرار دارند و شما براي جلوگيري از فرار آنها بهتر است هر چه سريع تر بهآنها حمله كنيد. سپاهيان ايران هم حرف او را باور كردند و جنگ در سالامينشروع شد. كشتي هاي يوناني به كشتي هاي ايراني حمله بردند ولي نيروي درياييايران فرصت دفاع منظم را نكرد. در اين ميان زني ينام آرت ميز كه فرماندهيكي از كشتي هاي ايراني بود ، شجاعانه به نيروي دريايي يونان حمله برد ويك كشتي يوناني را غرق كرد. خشايارشا كار او را ديد و بسيار او را تشويقكرد. او گفت: « مردان من زن شده اند و زنان من مرد.» كشتي هاي يوناني بهتعقيب كشتي آرت ميز پرداختند و كشتي او را محاصره كردند ولي او توانست ازچنگ يوناني ها فرار كند و خود را به ساحل برساند. يوناني ها در خشكي هم بهتعقيب او پرداختند ولي نتوانستند او را پيدا كنند و او به فالرون رفت. دراين جنگ برادر خشيارشا و تعداد زيادي ايراني كشته شدند ، چون آنها شنا بلدنبودند ولي تلفات يوناني ها كم بود چون آنها مي توانستند شنا كنند. با اينوجود هم كاملا نمي توان گفت كه ايراني ها شكست خوردند.
نبردهاي آرت ميزيوم و فرار نيروي دريايي يونان به سالاميس : پس از شكستآتنيها در نبرد ترموپيل يوناني ها در آرت ميزيوم ماندند و نبرد درياييآغاز شد. كشتي هاي ايراني چون تعداد كم كشتي هاي يوناني را ديدند ، آنهارا دور زدند و تعدادي از آنها پشت كشتي هاي يوناني قرار گرفتند .بدينترتيب نيروي دريايي يونان محاصره شد. خشايارشا كشتي هاي ايراني را بصورتنيم دايره درآورد و دستور حمله به ناوگان يونان را صادر كرد ، در نتيجهجنگ سختي درگرفت. آنها تلفات زيادي به كشتي هاي ايراني وارد كردند ولي درنهايت يوناني ها شكست خوردند. سپس يوناني ها مجلس مشورتي تشكيل دادند وتميستوكل (طراح اصلي جنگ هاي يونان) پيشنهاد كرد كه يوناني ها عقب نشينيكنند و به سالمين بروند. يك نفر خبرچين به ايراني اطلاع داد كه يوناني هااز آرت ميزيوم فرار كرده اند. پس از اين پيروزي ايراني ها تعداد زيادي ازشهرهاي يونان را تصرف كردند ، از جمله شهر فوسيد را. چون اهالي تسالي ازشهروندان فوسيد كينه قبلي به دل داشتند به آنها پيشنهاد كردند برايجلوگيري از تصرف شهرشان بدست نيروهاي پارسي مقداري باج به آنها بپردازند. ولي اهالي فوسيد در جواب گفتند كه هيچ گاه به يونان خيانت نخواهند كرد وهيچ پولي به آنها ندادند. در تنجيه لشكريان ايران هم آنجا را تصرف كردند. نيروي دريايي يونان پس از فرار از آرت ميزيوم به سلامين رفت. سپس جارچي هابه آتن رفتند و به مردم آنجا گفتند كه زن ، فرزندان ، اموال و بردگان خودرا از آتن خارج كنيد و در جاي امني پناه بگيريد. در مجلس مشورتي كه يونانيها براي جنگ بعدي ترتيب دادند ، بعضي ها عقيده داشتند كه بايد به ايستمرفت و در پلوپونس جلوي نيروي دريايي ايران را گرفت. چون اگر در سالامينشكست بخورند ، جزيره محاصره شده و ارتباط آنها با تمام يونان قطع مي شود. ولي اگر در ايستم جنگ كنند ، در صورت شكست مي توانند به داخل پلوپونس عقبنشيني كنند. سپس خبر رسيد كه ارتش ايران وارد آتن شده است. از زمان حركتخشايارشا از هلس پونت تا ورود او به آتن چهار ماه گذشت. وقتي پارسها وارداتن شدند ، آنجا را خالي از سكنه يافتند. فقط عدهاي از آتني ها كه فقيربودند به معبد و ارگ آتن پناه بردند. البته آنها هم در حد توانشان از قلعهآتن دفاع كردند ولي چون ديوارهاي چوبي بود ، ايراني به تيرهاي خود نخ كتانپيچيدند ، آنها را آتش زدند و به سوي قلعه پرتاب كردند ، در نتيجه دبوارهاسوختند و از بين رفتند. سپس چند نفر پارسي از قسمتهايي از ديوارها كهداراي موانع طبيعي بود بالا رفتند. آنها توانستند بر آتني ها پيروز شوند ودرهاي قلعه را بازكنند. پس از تسخير آتن خشايارشا پيكي را روانه شوش كرد وبه اردوان كه نايب السطنه شده بود مژده تصرف آتن را داد. پارسها به تلافيآتش زدن معبد و جنگل شهر سارد كه آتني ها انجام داده بودند ، معبد و ارگآتن را آتش زدند. بالاخره آتني ها پس از مشورت هاي طولاني تصميم گرفتند كهدر سالامين جلوي نيروي دريايي ايران را بگيرند. چون معبر سالامين تنگ بودو تعداد كشتي هاي ايران هم زياد بود ولي يوناني ها تعداد كمي كشتي جنگيداشتند. از اين نظر كشتي هاي ايراني كارشان با يكديگر تداخل مي كرد ومزاحم حركت يكديگر مي شدند. ولي با اين وجود خيلي از يوناني ها چون فكر ميكردند ممكن است شكست بخورند ، سوار كشتي هاي خود شدند و از آنجا رفتند.
ظاهرا جنگ خشايارشا و يونان به تحريك يوناني هاي ساكن ايران اتفاق افتادهبود. مثلا دمارت پادشاه سابق اسپارت كه در زمان داريوش به ايران پناهندهشده بود ، به خشايارشا مي گفت كه اگر شما به يونان حمله كنيد ، به آسانيمي توانيد پلوپونس را بگيريد و مرا پادشاه آنجا بكنيد. البته در اين صورتاو دست نشانده ايران مي شد. مشابه اين تحريكات را خانواده هاي با نفوذتسالي (نام منطقهاي در يونان) و افراد ديگر هم انجام مي دادند. بدين ترتيببود كه خشايار شا مجلس مشورتي برپا داشت و نظرات بزرگان و درباريان ايرانرا خواستار شد. در اين مجلس خشايار شا گفت از آنجايي كه يونان سرزمين حاصلخيزي است ، پول و ثروت زيادي بطرف ايران سرازير مي شود. همچنين ما ميتوانيم به اروپا نفوذ كنيم و كشورهاي زيادي را به تابعيت دولت ايران دربياوريم. در تاييد سخنان او مردونيه هم مطالبي گفت ، ولي اردوان (ارتابان) عموي خشايارشا با او به مخالفت برخواست و گفت كه من به پدرت داريوش گفتهبودم كه به كشور سكاها نرو چون موفق نمي شوي. حالا يوناني ها مردميجنگجوتر از سكاها هستند و پيروزي بر آنها كار مشكلي است. ولي خشايارشا ازسخنان اردوان ناراحت شد و او را تهديد به تنيه شدن كرد. سپس هرودوت درموردخواب ديدن هاي خشايارشا و اردوان مي نويسد كه درنهايت منجر به قبوللشكركشي ايران به يونان از طرف اردوان مي شود. حركت لشكر ايران به طرفداردانل : خشيارشا حدود چهل سال سرگرم جمع آوري تداركات لازم براي لشكركشيبه يونان بود و توانست كه بزرگترين سپاه را تا آن زمان ، براي حمله بهيونان آماده كند. او توانست نيروي دريايي از كشتي هاي تري رم (Triremes) (نوعي كشتي پارويي است كه پاروزنان آن در سه رديف روي هم ، در هر دو طرفكشتي قرار مي گرفتند.) و پارويي را آماده نبرد با يوناني ها مي كند. اوهمچنين آذوقه زيادي را با كشتي به تركيه و مقدونيه انتقال داد تا سپاهيانشدچار كمبود غذا نشوند. پياده نظام ايران از كري تال واقع در كاپادوكيهحركت كرد و به طرف سارد رفت. سپس خشايارشا در آنجا به سپا هيانش پيوست ولشكر او از رود هاليس (قزل ايرماق فعلي) گذشت و داخل فرنگيه شد.لشكر ايرانبراي عبور از تنگه داردانل يا هلس پونت كشتي هاي بزرگ را در دو رديف بهاتصال دادند تا اينكه كشتي هاي كوچك بتوانند از ميان آنها عبور كنند. آنهاهمچنين پل هايي را بر روي تنگه ساختند. عبور لشكر ايران از هلس پونت (داردانل) : در كنار هلس پونت خشايارشا خواست كه از لشكر خود سان ببيند. به حكم او اهالي محل قبلا روي يك تپه ، تختي از مرمر سفيد ساخته بودند. سپس شاه بر روي آن قرار گرفت و از نبروي دريايي و سپاهياني كه روي خشكيقرار داشتند سان ديد. او براي آنها سخنراني كرد و آنها را به مقاومت و جنگتشويق كرد. پس از دعا و نيايش به دستور خشايارشا عبور لشكر از داردانلشروع مي شود. از روي يكي از پلها پياده و سواره نظام عبور مي كرد و از رويپل ديگر كه بطرف درياي اژه بود چهارپايان باري و خدمه عبورمي كردند. لشكرخشيارشا شامل ملت هاي گوناگوني مثل اعراب ، مادها ، پارسها ، هندي ها ،سكاها ، تراكي ها (اهالي تركيه) و… بودند. در محل هلس پونت ، پس از صحبتهاي طولاني كه خشايار شا با اردوان عموي خود مي كند ، او را به شوش ميفرستد تا حكومت پارس را موقتا اداره كند. حركت خشايارشا بطرف يونان و تصرفشهرهاي شمالي آن كشور : مطابق نوشته هاي هرودوت خشايارشا از دريسك به طرفيونان رفت. اين نواحي را تا منطقه تسالي مگابيز و پس از آنرا مردونيه مطيعكردند و همگي به خشايارشا باج مي دادند. سپس خشايارشا از شهرهاي مختلفيونان عبور كرد و به اكانت رسيد. تمام اهالي شهر به او احترام گذاشتند. دراين محل بود كه خشايارشا قبلا دستور حفر كانالي را داده بود كه هرودوت ازآن بنام كانال اتس ياد مي كند و نيروي دريايي ايران از داخل آن عبور كرد. در مسير اين كانال چند شهر قرار داشت ، كه ايراني ها از آنها چند كشتي بهعنوان كمك گرفتند. از اين مسير خشايارشا وارد شمال يونان وشهر تسالي ميشود. اطراف منطقه تسالي را كوهاي بلند احاطه كرده اند ، كه از جمله ميتوان كوه المپ را نام برد. از راه يك تنگه لشكر خشايارشا وارد تسالي ميشود و آنها فورا تسليم مي شوند. اوضاع و احوال يونان : وقتي خبر لشكركشيايران به يونان رسيد ، آتني ها بيشتر از ساير يوناني ها دچار ترس وحشتشدند چرا كه مي دانستند هدف اصلي ايراني ها آتن است. بعضي ها فكر كردندترك وطن بكنند و به ايتاليا بروند ولي اكثر يوناني ها در آنجا ماندند وكشتي جنگي ساختند. زماني كه خشايارشا در سارد بود ، يوناني ها جاسوساني رابه آنجا فرستادند تا از وضعيت سپاهيان و نيروي دريايي ايران كسب اطلاعكنند. ايراني ها فهميدند كه آنها جاسوس هستند ، بنابراين آنها را به نزدخشايارشا بردند. ولي خشيارشا نه تنها آنها را مجازات نكرد بلكه به آنها كلارتش ايران را نشان داد و گفت كه به يونان برگرديد و به يوناني ها بگوييدكه عده نفرات سپاه ايران و تعداد كشتي ها چقدر است. چون خشايارشا فكر ميكرد كه اگر آنها از تعداد زياد كشتي هاي ايران اطلاع پيدا كنند ، جنگ رابي مورد مي دانند و تسليم خواهند شد. يوناني ها سفيراني را نزد پادشاهسيسيل مي فرستند و از او تقاضاي كمك مي كنند. او مي گويد كه سيسيلي ها بهيوناني ها كمك مي كنند ولي تقاضاي فرماندهي لشكر يونان را هم دارند ، كهمورد موافقت اسپارتي ها و آتني ها قرار نمي گيرد. در نتيجه پادشاه سيسيلهم به يوناني ها كمك نمي كند. تنگه ترومپيل و فتح آنجا توسط خشايارشا : پساز اينكه اهالي تسالي تسليم لشكريان ايران شدند ، يوناني ها به ناحيهايستم برگشتند. در اين ناحيه بود كه اسكندر مقدوني (پدربزرگ اسكندر مقدونيمعروف) به يوناني ها پيشنهاد كرد كه در تنگه ترومپيل مستقر شوند. چون اينمنطقه باريك است و راه عبور لشكر ايران را مي توان به راحتي سد كرد. اوهمچنين گفت كه نيروي دريايي يونان در آرت ميزيوم مستقر شود ، چرا كه درنزيكي ترومپپل بود و در نتيجه نيروي دريايي و زميني به راحتي مي توانستندبه يكديگر كمك كنند. كشتي هاي ايراني از ترم حركت خود را آغاز كردند و بهآرت مزيوم رسيدند ، در آنجا به تعقيت كشتي هاي يوناني پرداختند و توانستنديكي از آنها را بگيرند. بقيه كشتي هاي يوناني هم عقب نشيني كردند. بنابرنوشته هاي هرودوت وقتي كه نيروي دريايي ايران به ساحل ماگنزي رسيد ، درآنجا دريا طوفاني شد و تعدادي از كشتي هاي ايراني صدمه ديدند. ديده بانانآتني خبر آسيب ديدن كشتي هاي ايراني را به آتن انتقال دادند و آتني هابساير خوشحال شدند. خشايارشا در مليان اردو زد و يوناني ها نتگه ترومپيلرا اشغال كردند. خشايارشا جاسوساني را بطرف لشكر يونان فرستاد تا كسباطلاع كنند. سپس خشايارشا جنگ را چهار روز به تاخبر انداخت تا شايد يونانيتسليم شوند ولي اين اتفاق نيفتاد. سپس جنگ شروع شد ولي سربازان ايرانينتوانستند تنگه را بگيرند. تا اينكه يك نفر يوناني به طمع پاداش بزرگي كهخشايارشا وعده آنرا به او داده بود ، به سپاهيان ايران پيشنهاد كرد كهشبانه و با مشعل از يك كوره راه كوهستاني تنگه ترومپيل را دور بزنند و پشتسپاهيان يوناني قرار بگيرند. سپاهيان يونان كه ديدند ايراني ها از كوه هايپر از جنگل سرازير مي شوند ، همگي فرار كردند و فقط اسپارتي ها مقاومتكردند كه آنها هم كشته شدند. بدين ترتيب ايراني ها توانستند از دو جناح بهيوناني ها حمله كنند و ديواري را كه يوناني جلوي تنگه ساخته بودند ، خرابكنند. ايراني ها درنهايت پيروز شدند.