جنگ بابل نبرد كوروش كبير و نبونيد پادشاه بابل
من ایرانیم نژادم آریایی است الگوی من کوروش بزرگ است پادشاهان من داریوش بزرگ,مازیار,انوشیروان و یزدگرد سوم هستند آموزگاران من فردوسی,خیام،حافظ,سعدی و مولوی هستند نسک من شاهنامه است اندوه من قادسیه است کهرمانان من رستم فرخزاد و بابک خرمدین هستند بهشت من ایران است جشن من مهرگان و نوروز است فرهنگ و آیین من شیفتگی به میهن است, ایران پرستی اگر نژاد پرستی است من هم نژاد پرستم و نژاد پرست خواهم ماند
شاهنشاهان پهلوی
جمعه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۶
پنجاه و دو جنگ مهم ايران از زمان كوروش كبير قسمت دوم
سهشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۶
پنجاه و دو جنگ مهم ايران از زمان كوروش كبير قسمت اول
جنگ هاي كوروش كبير جهت بست قلمرو هخامنشي
كوروش در زمان جواني تصميم مي گيرد كه قوم پارس را متحد كند تا بتواند بر عليه آستياگ وارد جنگ شود. هارپاك كه از درباريان و خويشاوندان آستياگ بود در اين راه كمك زيادي به كوروش كرد و درنهايت آستياگ پس از 35 سال پادشاهي سرنگون مي شود. ولي كوروش او را نكشت و نزد خود نگاه داشت. كوروش تعدادي از مغان مادي را كشت ، چون مخالف او بودند. او توانست اكباتان يا هگمتانه (همدان امروزي) پايتخت دولت ماد را تصرف كند. كوروش در سال 555 ( پ. م ) دژ مادي را تسخير كرد كه تاريخ نگاران يوناني آنرا بنام پاسارگاد نوشته اند. نام ديگر پاسارگاد مشهد مرغاب است چون شهر پاسرگاد بر روي دشت مرغاب ساخته شده بود. از نو آوري هاي كوروش چاپارخانه دولتي يا پست خانه و گردونه چهار اسبه (گونه اي گاري) است كه در كناره هاي آن تيغه هايي فلزي براي نابود كردن سربازان دشمن جاسازي شده بود. :مبارزه كوروش با پادشاه كشور ليديه با تسخير هگمتانه در سال 559 (پ . م ) پادشاهي كوروش آغاز مي شود. سپس كوروش با كروزوس پادشاه كشور ليدي (ليديه) جنگيد و او را شكست داد. او سرانجام توانست شهر سارد طلايي را تصرف نمايد. با تسخير ليديه كشورهاي ايران و يونان هم مرز شدند. چون كشور ليديه در آسياي صغير قرار داشت. كوروش كروزوس را اسير كرد و به همراه خود به ايران آورد و يك پارسي بنام تابالوس را به فرمانروايي سارد گماشت. او براي اينكه اعتماد خود را به اهالي ليديه نشان دهد يكي از نزديكان سابق كروزوس بنام پاكتياس را مسئول اداره امور مالي و حفظ خزاين نمود. ولي پاكتياس تصميم گرفت با خرايني كه كوروش به او سپرده بود ، لشكري فراهم آورد و پارسي ها شكست دهد. بنابراين سر به شورش برداشت و شهر اراك را محاصره نمود. كوروش يك سردار مادي بنام مازارس را براي برقراري نظم و دستگيري پاكتياس به سارد فرستاد كه در نتيجه پاكتياس دسگير شد و دوباره نظم به سارد بازگشت. بعد از اين واقعه كوروش مشغول رفع اغتشاش از فرنگيه و كاريه شد. هر دوي اين كشورها در ناحيه آسياي صغير قرار داشتند. :حمله كوروش به ارمنستان كوروش به فكر حمله به ارمنستان افتاد ، چون پادشاه ارامنه به دولت ماد خراج و ماليات پرداخت نمي كرد و قشون و سرباز به كمك مادها نمي فرستاد. بنابراين كوروش به بهانه شكار با چند سواره نظام وارد قلمروي ارمنستان شد و به كياكسار حاكم مادها گفت كه شما سپاهي را گرد آوريد و در نزديكي مرز ارمنستان نگه داريد تا من هرگاه موقعيت را مناسب تشخيص دادم سپاه شما به ارمنستان بتازد. كياكسار نيز چنين كرد و در نتيجه كوروش به راحتي توانست ارمنستان تصرف نمايد. انگيزه جنگ كوروش با كلداني ها به علت حمله آنها به ارمنستان و دزدي و تاراجي بود كه كلداني ها انجام مي دادند. البته انجام اين كار از سوي كلداني ها به علت تنگدستي و نداشتن زمين كشاورزي مناسب بود. پس از درخواست صلح از طرف كلداني ها ، كوروش يك تفاهم نامه صلح بين آنها و پادشاه ارمنستان به امضا رسانيد. بر طبق آن پادشاه ارمنستان پذيرفت كه زمين كشاورزي مناسبي را به كلداني ها بدهد و در مقابل آنها تعهد كردند كه اجازه چراي دامهاي ارمني را در چاگاههاي خود بدهند و ديگر دست از چپاول و دزدي اموال ارمني ها بردارند. :يورش كورش به آشور و بابل بابل در آن زمان شهري بسيار زيبا و ثروتمند بود و برابر نوشته هاي هرودوت و ديگر تاريخ نگاران يونان باستان ، داراي دژهاي بسيار استواري بود كه در پيرامون رودخانه فرات ساخته شده بودند. مردم بابل در آن زمان بيشتر از راه بازرگاني روزگار مي گذراندند و باورهاي ويژه اي به خدايان داشتند. بيشتر مردم بابل به قدرت ساحري و جادوگري كاهنان معبدها و بت پرستي اعتقاد داشتند. حمله كوروش به بابل و آشور در سال 539 (پ .م ) رويداد ، گويا به انگيزه قتل پسر يكي از درباريان بابلي بنام گبربايس بود كه به كوروش پناهده شد و دژ خود به همراه غذاي فراوان در اختيار كوروش و سپاهيانش قرار داد. در مقابل از كوروش خواست كه به بابل حمله كند و پادشاه آنجا را از بين ببرد ، چون او پسرش را كشته بود. از آن گذشته كوروش هواداران زيادي در بابل داشت كه او را ترغيب به تسخير آن شهر مي كردند. نتيجه جنگ كوروش و پادشاه بابل ، شكست بابل بود. با اين پيروزي كوروش مهمترين كشور همسايه ايران را در اختيار گرفت و بيانيه حقوق بشر خود را كه تضمين كننده آزادي در دين ، عقيده و محل زندگي بود ، صادر نمود. :چيرگي ايران بر فنيقيه و فلسطين پس از تسخير بابل ، كشور كلده با شهرهاي كهن سومر و اكد و كليه مستعمرات كشور سابق بابل جز ايران گرديد. از جمله اين كشورها فنيقيه بود. فنيقي ها مردمي بودند سامي نژاد ، كه در حدود2500 سال پيش از زايش مسيح از عربستان سر بر آوردند و بعدها بين درياي مغرب (مديترانه) و كوه هاي جبل لبنان خانه گزيدند. فنيقي ها ميگفتند كه وطن اصلي آنها كرانه هاي خليج فارس بوده است. آنها همچنين خودشان را كنعانيان مي ناميدند. فنيقيه عربي شده نامي است كه يوناني ها به اين كشور داده اند وبه معني الهه آفتاب سرخ است. كيش آنها شرك و بت پرستي بوده است. فنيقي ها چون بين بابل و مصر قرار داشتند ، از هر دو تمدن تاثير گرفته اند. آنها داراي بازرگاني بسيار گسترده اي بودند كه از غرب تا جزاير انگلستان و از شرق تا ناحيه بغاز مالاگا در نزديكي هندوچين را شامل مي شده است. آنها همچين در آفريقاي جنوبي هم داراي مستعمراتي بودند. فنيقي ها نخست پيرو كشور مصر بودند سپس در سده 8 (پ. م ) تحت سلطه آشوري ها و در اوايل سده 6 (پ. م ) به تصرف بابلي ها درآمدند. پس از فتح بابل بدست كوروش آنها جزو كشور ايران گرديدند. اختراع رنگ ارغواني يا يافتن جانوري كه اين رنگ از آن گرفته مي شود (احتمالا ماهي مركب) ، اخراع شيشه و اختراع الفبا را به فنيقي ها نسبت مي دهند. برخي از دانشمندان غربي بر اين باورند كه الفباي لاتين از خط عبري گرفته شده است و در كشورهاي اروپايي گسترش پيدا كرده است.
دوشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۶
بدون شرح
شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶
آيا احمدي نژاد كمونيست شده است؟

پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶
روزي که اميرکبير گريست
در سال 1264 قمري، نخستين برنامه دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوج
واناني ايراني را آبله كوبي مي كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله كوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نمي خواهند واكسن بزنند. به ويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويس ها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان مي شود.
هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باخته اند، امير بي درنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد، بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله مي كوبند. اما نفوذ سخن دعانويس ها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله كوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مي شدند يا از شهر بيرون مي رفتند.
روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همه شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن، تنها 330 نفر آبله كوبيده اند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچه هايتان آبله كوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم، جن زده مي شود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اين كه فرزندت را از دست داده اي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمي گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد.
در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مرده اند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور مي كردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هاي هاي مي گريد. سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچه شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشك هايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيده اند. امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويس ها بساطشان را جمع مي كنند. تمام ايراني ها اولاد حقيقي من هستند و من از اين مي گريم كه چرا اين مردم بايد اينقدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند.
چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶
زخم التيام نيافته برلين
به بهانه هفدهمين سال فروپاشى نماد كمونيسم
ديوار برلين به عنوان تنها نماد جنگ سرد در آگوست سال ۱۹۶۱ ميلادى ساخته شد.من كه در آن زمان يك نوجوان بودم همراه با خانواده ام در آلمان غربى زندگى مى كردم و هر بار كه از كنار ديوار برلين مى گذشتم از خودم مى پرسيدم كه آيا اين ديوار روزى فرو خواهد ريخت؟سرگرمى من در آن روزها پياده روى در امتداد ديوار برلين، ايستادن روى سكوى واقع در سمت غربى دروازه Branden burg در برلين غربى و تماشاى سربازان آلمان شرقى بود.
در ايست بازرسى چارلى (charlie) به سربازان روسى و آمريكايى خيره مى شدم و براى تماشاى تصاوير زنان و مردانى كه به اميد يافتن شرايط بهتر زندگى سعى كرده بودند از برلين شرقى فرار كنند به موزه اى كه در نزديكى اين ايست بازرسى بود مى رفتم.
من قبل از ورود به دانشكده افسرى به عنوان نامه رسان در جنبش هاى زيرزمينى فعاليت مى كردم. ديوار برلين، اسناد و مداركى كه با خودم حمل مى كردم، تصاوير نصب شده روى ديوارهاى موزه، سربازان روسى و آمريكايى، همگى نقش بسزايى در تصميم من براى پيوستن به ارتش آلمان غربى و حضور در جنگ سرد داشتند.
هنگامى كه ريگان (رئيس جمهور سابق آمريكا) در ۱۲ ژوئن سال ۱۹۸۷ كنار ديوار برلين ايستاد، اعلام كرد كه گورباچف (آخرين رئيس جمهور اتحاد جماهير شوروى) مسبب اصلى فروپاشى اين ديوار است، افرادى كه پشت ديوار آهنين ايستاده بودند سخنان او را باور كردند، اما بسيارى از رهبران سياسى اروپاى غربى با وجود آن كه بشدت و از ته دل ناراحت بودند، لبخند مؤدبانه اى زدند. زيرا آنها اين بار برخلاف هميشه حقيقت را بهتر از هر كس ديگرى دريافته بودند.با فروپاشى نظام كمونيستى در سال ،۱۹۸۹ صاحب منصبان سابق دولت آلمان شرقى اعلام كردند كه هرگز فرمان تيراندازى به مردم در مرزهاى داخلى آلمان صادر نشده است و احتمالاً فرماندهان محلى اين فرمان را به صورت جداگانه صادر كرده اند. در دادگاه پوليت بورو برلين (دفتر سياسى حزب كمونيست) كه در سال ۱۹۹۷ ميلادى برگزار شد،Egon Krenz آخرين دبيركل آلمان شرقى اعلام كرد كه هيچ يك از فرماندهان آلمان شرقى دستور تيراندازى به فرارى ها را صادر نكرده اند. البته همه ما در آن زمان مى دانستيم كه او دروغ مى گويد و امروزه نيز غيرواقعى بودن سخنان او بر همگان ثابت شده است. اسناد موجود در آرشيو پليس مخفى آلمان شرقى نشان مى دهند كه درسال ۱۹۶۸ ميلادى اعضاى پليس مخفى توانسته بودند در گاردهاى مرزى آلمان شرقى نفوذ كنند. اين مأموران مخفى آلمان شرقى به داشتن رفتارهاى خشونت آميز و غيرانسانى با فراريان غيرنظامى متهم شده بودند.
وظيفه اصلى اين مأموران مخفى محافظت از مرز بود و به آنها ابلاغ شده بود كه در استفاده از اسلحه هاى خود دچار شك و ترديد نشوند و حتى در مواجهه با زنان و كودكان نيز از حداكثر نيرو و توان خود استفاده كنند. زيرا تروريست ها اغلب از زنان و كودكان براى تضعيف روحيه ارتش آلمان شرقى استفاده مى كنند و براى آن كه مطمئن باشند كه مى توانند جلو تروريست ها را بگيرند و در مواقع لزوم آنها را سر به نيست مى كنند. هر مأمور پليس مخفى آلمان شرقى ملزم به امضاى تعهدنامه اى مبنى بر انجام صحيح وظايف خود بود. اين مأموران مخفى همچنين مجبور بودند كه در كار رفقاى خود نيز جاسوسى كنند و در صورت مشاهده هرگونه رفتار فتنه جويانه آن را سريعاً گزارش دهند.
نخستين فرمان قتل عام مردم در آوريل سال ۱۹۷۲ ميلادى صادر شد و در اكتبر سال ۱۹۷۳ درست ۳ هفته بعد از پيوستن آلمان شرقى به سازمان ملل، اين تصميم مورد بازبينى مجدد قرار گرفت اما كميته مركزى حزب كمونيست آلمانى شرقى خيلى پيشتر مقدمات استفاده از همه ابزار و امكانات لازم به منظور محافظت از مرزهاى آلمان شرقى را با سود جستن از دستوراتى كه زمان صدورشان به آگوست سال ۱۹۶۱ ميلادى ـ يعنى آغازين روزهاى ساخته شدن ديوار برلين ـ مى رسيد فراهم كرده بود.اسناد به دست آمده در دهه ۹۰ ميلادى، نشان دادند كه دستور تيراندازى به مردم واقعاً صادر شده است.بين سال هاى ۱۹۶۱ و ۱۹۶۲ ميلادى، ۲۸۰۰ سرباز آلمان شرقى به آلمان غربى گريختند. آمار دقيق كشته شدگان غيرنظامى در مرزها هنوز به طور كامل مشخص نشده است. در موزه چارلى اسناد و مداركى موجود است كه نشان مى دهد ۱۲۴۵ غيرنظامى در مرز كشته شده اند. نخستين فرد كشته شده در اين منطقه گانتر ليت فين (Gunter litfin ) ۲۴ ساله بود. ۱۸ سال بعد حزب كمونيست آلمان شرقى ـ كه بعدها به حزب سوسياليسم آلمان تغيير نام داد ـ به حزب چپ Die linke آلمان تبديل شد. حزب چپ Die Linke كه حاصل اتحاد كشورهاى سابقاً كمونيست، اتحاديه هاى كارگرى ناراضى و برخى از چپى هاى واقعى است موفق شد در انتخابات آلمان ۸ درصد آرا را به خود اختصاص دهد.
حزب متمايل به چپ Die Linke به وسيله اسكار لافونتن (Lafontain)، صدر اعظم دست چپى و سابق Saarland (ناحيه اى در جنوب غربى آلمان) اداره مى شد. لافونتن كه از سوى بسيارى تحقير مى شد، توانست با كسب ۸ درصد آرا، در انتخابات سال ،۲۰۰۵ در شكست گرهارد شرودر نقش بسزايى داشته باشد. او در اوايل دهه ۹۰ ميلادى و پيش از بركنار شدن از قدرت، رئيس حزب سوسيال دموكرات آلمان بود. حتى آن وقت هم كه او با كمونيست هاى آلمان شرقى وارد بازى شده بود توانست يك ديدار رسمى از آن كشور داشته باشد.
با مرور گذشته تاريك آلمان شرقى به سختى مى توان فهميد كه چرا هر كسى خود را براى كمك به اين رژيم بى رحم آماده كرده بود. من يكى كه فقط به قربانيان بى گناه اين كشور اداى احترام مى كنم.
==============
منبع: يونايتد پرس اينترنشنال
دوشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۶
روماني سقوط يك ديكتاتور كمونيست
«ما ديگر نمی گوييم که حقيقت در انحصار ما است. ما ديگر نمی پنداريم که حق همواره با ما است و هر چه می گوييم هميشه درست است.»
ميخائيل گورباچف، آخرين رهبر شوروی، اين گفته ها را در آخرين ماه سال ۱۹۸۹، در آستانه آخرين دهه قرن بيستم ميلادی بر زبان آورد. اين گفته ها همانند تنها باری که قو به هنگام مرگ سوگسرود سر می دهد، مرگسرود کمونيسم نيز بود. شيپور مرگ کمونيسم دميده شد. طنين اين مرگبانگ در همه جا پيچيد ... همه آن را ميشنيدند، مگر يک تن: نيکلای چائوشسکو، رهبر رومانی، از کهتر ايزدان کمونيسم در اروپای شرقی. نيکلای چائوشسکو بيست و يک سال بر سرزمين رومانی، زادگاه دراکولا، کنت خون آشام، با مشت آهنين فرمان رانده بود نيکلای چائوشسکو را مردم نه به بانگ بلند که پچ پج کنان در خلوت پستوهای امن، خفاش خون آشام ميخواندند اما خود او همانند هر خودکامه ديگری فرياد مردمی را باور ميداشت که در مراسم دولتی او را «رهبر محبوب خلق» ميخواندند. مرا رهبر محبوب می خوانند. نيروهای نظامی، انتظامی و امنيتی به سر من سوگند می خورند. نيکلای چائوشسکو اين چنين گزافه ميگفت. پايه های کمونيسم که در اروپای شرقی به لرزه درآمد، ديکتاتور کارکشته رومانی، تکرار سقوط آرام آرام حکومتهای کمونيستی در بلوک شرق را در رومانی از جنس قصه های شاه پريان دانست و به پوزخند ياد آوری کرد که اگر روزی درختهای گلابی در رومانی به جای گلابی سيب بدهند حکومت او نيز فرو خواهد پاشيد.
ناآراميهای ضد استبداد و خودکامگی در رومانی بر خلاف ديگر قلمروهای کمونيستی در آغاز بسيار ناچيز بود. اما همانند هر انقلاب ديگری جرقه آتش انقلاب در رومانی در جايی زده شد که هيچ کس به خواب هم نميديد. در يک شهر کوچک مرزی، در شهر "تيمی شوآرا". در اين شهر پرت افتاده، لاسلو توکس، کشيش وابسته به کليسای مجارستان روز دهم دسامبر سال ۱۹۸۹، زير فشار مسوولان حکومت کمونيستی اعلام کرد که ناگزير از مهاجرت است. لاسلو توکس (Laszlo Tokes) ماموران امنيتی کمونيست را به نفوذ در کليسا و به مداخله دين جهانی در امور دينی و معنوی متهم کرده بود. لاسلو توکس، کشيش گمنام در شهر پرت افتاده تمی شوآرا گفت: "... مردمی که در نخستين ساعات گرد آمدند از اعضا کليسای خود ما بودند، از اعضای جماعت مومنان اصلاحگرای تيمی شوآرا (TIMI SOARA) اما بعد ساعت به ساعت بسياری از مردم شهر تيمی شوآرا فارغ از باپتيست، ارتدکس، مجار و کاتوليک بودنشان و فارغ از کيش و آيين و مليتشان به ما پيوستند".
روز نوزدهم دسامبر، ۱۸ آذر، سراسر تيمی شوارا دست به اعتصاب زد.
روز بعد مسئولان حکومتی از جمله شهردار تيمی شوآرا به کليسای کشيش توکس آمدند و از اجتماع کنندگان خواستند که پراکنده شوند. معترضان، آنان را هو کردند و تمامی راههای مجاور کليسا را بستند. آنها فرياد ميزدند: آزادی! آزادی!به گفته لاسلو توکس مردم انگيزه اوليه اعتراضشان را از ياد برده بودند و اکنون سرنگونی نظام را ميخواستند.چهارصد کيلومتر دورتر از شهر پرت افتاده تيمی شوآرا، در بخارست، پايتخت رومانی، خبر ناآراميها را به ديکتاتور، به نيکلای چائوشسکو رساندند. او همانند هر خودکامه ديگری دست خارجيها را در پس پرده نا آراميهای تيمی شوآرا ديد. نيکلای چائوشسکو بر سر ماموران انتظامی و امنيتی اش فرياد زد: "چرا اين معترضان دست نشانده اجنبی را به گلوله نبستيد؟". او زمام امور کليه دستگاهها، نهادها و نيروهای مسلح و امنيتی را شخصاً در دست گرفت و فرمان داد: "گلوله بارانشان کنيد". روز هفدهم دسامبر، ۲۶ آذر، دو روز پس از آغاز اجتماع معترضان، تيمی شوارا به خاک و خون کشيده شد.
کالين مدا (CALIN MEDA)، مهندس کامپيوتر، آن روز خونين را به روشنی به ياد دارد. گلوله ها از بالای سرش ميگذشتند. همه چيز غير واقعی مينمود. برای کالين مدای ِجوان واقعيت در پيکری خونين پديدار شد. او ميگويد: "... و بعد اولين قربانی را ديدم که از فرق سر تا نوک انگشتهای پا غرق خون بود. اولين باری که چنين صحنه ای را ميبينيد، به سلاخی خوکها شباهت دارد. باورتان نميشود که يک آدم ميتواند اين همه خون داشته باشد و موقعی که همه در حال فرارند هيچ ناله و فريادی هيچ چيزی نميشنويد... دو نفر آنجا افتاده اند... و اين برای من آخرين تجربه ام در آن روز ... روز هفدهم دسامبر بود".
روز بعد از اين خونريزی، روز دوشنبه، بيمارستانهای تيمی شوارا انباشته از مجروحان بود. ماموران سکوريتاته (securitate)، دستگاه مخوف امنيتی نيکلای چائوشسکو، شماری از کشته شدگان را شتابان و در نهان به خاک سپردند. شماری از جنازه ها را نيز به فرمان چائوشسکو روانه بخارست کردند تا در آنجا بسوزانند و ردی هم از آنها بر جای نگذاردند.نيکلای چائوشسکو نفسی تازه کرد. از دريچه نگاه او شورش در تيمی شوارا پايان يافته بود. او اکنون با خيالی آسوده ميتوانست به سفر از پيش برنامه ريزی شده اش برود. به ميهمانی به تهران.
همزمان با ديدار نيکلای چائوشسکو و سران جمهوری اسلامی در تهران، ماموران امنيتی رومانی کوشيدند تا آخرين اخگرهای آتش انقلاب و شورش در تيمی شوارای به خون کشيده شده را در زير خاکستر سرکوبی خفه کنند. اما چنين نشد.روز نوزدهم دسامبر، ۱۸ آذر، سراسر تيمی شوارا دست به اعتصاب زد. شامگاه روز بعد، نيکلای چائوشسکو که از پذيرايی گرم در جمهوری اسلامی به رومانی بازگشته بود در پيامی تلويزيونی ناآراميهای تيمی شوارای داغديده را محصول مداخلات خارجی دانست و از مردم رومانی خواست که نگذارند اين شورشها در جای ديگری تکرار شود.
کالين مدا، شاهد عينی کشتار در تيمی شوارا معتقد است که نيکلای چائوشسکو پس از سفر به جمهوری اسلامی در سخنرانی تلويزيونی اين احساس را پديد آورد که گفتی زمام کارها از دستش رها شده است: " ... به خانه رفتم ببينم چه خبر است و تلويزيون چائوشسکو را نشان ميداد. زنش، گمان کنم وزير کشور و ديگران و يک ياروی ديگر که نميدانم کی بود. اما همه مسوولان و صاحبان مقام دورش را گرفته بودند. چائوشسکو در فضايی پر از ابهت شروع کرد به حرف زدن... شروع کرد به حرف زدن درباره ناآراميهايی که ادامه داشت... درباره دستگاههای امنيتی خارجی که سعی داشتند چنين و چنان بکنند. حرف مشخصی نزد. در همان وقت مرکز تيمی شوارا شهر ديگری بود... به کلی شهر ديگری بود. منظورم اين است که شديداً حس ميکردم که تيمی شوارا در آن لحظه بخشی از کشور ديگری بود". در اين تيمی شوارای ديگرگون، مردم با پرچمهای رومانی در حای که نشان حکومت را از قلب آن پاره کرده و به دور انداخته بودند، سرودهای ميهنی و ملی ميخواندند.
روز بعد، بيست و يکم دسامبر ۱۹۸۹، سی آذر ۱۳۶۸، نيکلای چائوشسکو به دليلی که برای هميشه با خود به زير خاک برد ناگهان از مردم رومانی خواست که برای شنيدن سخنرانی او در قلب شهر بخارست، در پايتخت، گرد آيند. شايد او روی احتشام و جذابيتش بيش از اندازه حساب ميکرد و اميدوار بود با سخنانی دلفريب مردم را به سوی خودش جذب کند. اما در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد. دل انقلاب از خارا نيز سنگ تر است.از سخنرانی نيکلای چائوشسکو در بالکن ساختمان کميته مرکزی حزب کمونيست در بخارست خطاب به انبوه مردم، دقيقه ای بيش نميگذشت که از دل جمعيت، اين جای و آن جای فرياد بر آمد "تيمی شوارا!"... فرياد بر آمد "مرگ بر چائوشسکو!"
پخش زنده و مستقيم راديو – تلويزيونی رهبری با بيست و يک سال سابقه فرمانروايی مطلق و اقتدار بی چون و چرا، به ناگزير، قطع شد و به جای آن سرودهای ميهنی پخش کردند. سه دقيقه بعد، پخش زنده سخنرانی مرد معروف به دراکولا يا خون آشام رومانی از سر گرفته شد. نيکلای چائوشسکو که آشکارا تکان خورده بود کوشيد به سخنرانيش ادامه دهد.
بار ديگر فريادهای خشم صدای او را خاموش کرد. "مرگ بر قدرت مطلقه!"... "تيمی شوارا"... "آزادی! آزادی!"
آتش اعتراض دامان ديکتاتور را گرفته بود. اگر ميماند در همان جا خاکستر ميشد. نيکلای چائوشسکو ناگزير و ناگهان جايگاه سخنرانی را ترک گفت. بعد از ظهر همان روز، مرکز بخارست، پايتخت رومانی، انباشته از مردمی بود که يک صدا سرنگونی حکومت نيکلای چائوشسکو را ميخواستند.سراسر بخارست به عرصه درگيری ماموران رسمی و غير رسمی حکومت با مردم بدل شد. درگيريهايی که تا بامداد روز بعد ادامه يافت. در سپيده دم پس از همين درگيريها، راديوی دولتی رومانی از برقراری حکومت نظامی و حالت فوق العاده در سراسر آن کشور خبر داد. اندکی بعد، همين راديو گزارش داد که واسيله ميله آ (VASILE MILEA)، وزير دفاع، بر اثر افشای خائن بودنش خودکشی کرده است.
تا امروز هنوز روشن نيست که واسيله ميله آ را کشتند يا به خودکشی واداشتند اما به نظر ميرسد که اين دست راست نيکلای چائوشسکو فرمان او را برای تيراندازی بی محابا و مرگبار به مردم ناديده گرفته بود. با اعلام اين خبر ارتش نيز به مردم پيوست. مردم تشنه آزادی تار و پود کمونيسم را همراه زنجيرهايی که بر پای آنان بسته بود گسستند. بر ناقوسهای مرگ کمونيسم در سراسر رومانی کوفته شد.سه روز بعد، روز بيست و پنجم دسامبر، نيکلای چائوشسکو و همسرش اِلِنا را، که او نيز از بلندپايگان حکومت اقتدارگرای رومانی بود به دنبال محاکمه ای کوتاه زير آتش جوخه تيرباران اعدام کردند.
نيکلای چائوشسکو هرگز فرصتی نيافت تا با آسودگی آلبوم عکسهای سفرش به جمهوری اسلامی را ورق بزند. مهمتر از آن، او چنان در قدرت خودش ذوب شده بود که خبر سقوط خونريزی حکومتهای کمونيستی در ديگر کشورهای اروپای شرقی را نيز هرگز به دقت نخوانده بود تا عبرت بگيرد. در حالی که حتی نگاهی به آن چه با نام انقلاب مخملی در چکسلواکی روی داد روشن ميساخت که او در ميان ديکتاتورهاي كمونيست تافته ای جدا بافته نيست.
