شاهنشاهان پهلوی

شاهنشاهان پهلوی

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۷

پنجاه و دو جنگ مهم ایران قسمت پانزدهم

جنگ ايسوس دومين جنگ داريوش سوم و اسكندر مقدوني

( 333
ق . م . ) در ايسّوس نزديك خليج اسكندرون داريوش انتظار ورود لشگر اسكندر را داشت و در اين جا نقشه اي در نظر گرفته بود كه اگر قشون او مشق كرده و فرماندهي به عهده سردار متين و رشيدي بود اسكندر در خطر بزرگي مي افتاد وليكن حضور داريوش مانع از گرفتن نتيجه گرديد . توضيح آن كه چون اسكندر از تنگه آمان گذشته به طرف سوريه رهسپار گرديد داريوش از كوه هاي آمان عبور كرده در ايسّوس اردو زد و پشت لشگر اسكندر را گرفت . انتشار اين خبر در اطراف و اكناف عالم اثر عجيبي نمود چنان كه در آتن شادي ها كردند چه مطمئن بودند كه روابط اسكندر با مقدوني قطع شده و اضمحلال لشگر او حتمي است . وليكن اسكندر همين كه وضع را چنين ديد جبهه لشگر خود را برگردانده بي پروا به سپاهيان سنگين اسلحه ايراني در ميسره حمله كرد و اين ها عقب نشسته فرار كردند . داريوش چون عزيمت اينان را ديد خود نيز فرار نمود ( در اين موقع ايراني هاي رشيد خيلي فداكاري كرده نگذاشتند اسكندر به شاه برسد و او فرصت يافت كه بر اسب نشسته فرار كند ) بعد از اين واقعه آن قسمت هاي قشون ايران هم كه دليرانه جنگ مي كردند متزلزل گرديده فرار نمودند . عده سپاهيان داريوش را در اين جنگ 600000 نوشته اند . در جزو اين عده 30000 يوناني اجير بودند و اين ها بعد از متزلزل شدن ساهيان ايراني مدتي پافشاري كرده و مرتباً به طرف كوه رفته مواقع محكمي گرفتند و مقدوني ها جرأت نكردند آنها را تعقيب نمايند . يكي از جهات شكست قشون ايران را از اينجا مي دانند كه چون ميدان جنگ بين دريا و كوه واقع و تنگ بود ، عده زيادي از لشگر ايران به كار نيفتاد و سواره نظام ايران نتوانست عمليات كند . پارْمِنْ يُنْ ( PARM?NION ) يكي از سردارهاي اسكندر چادرهاي داريوش را كه مادر و زن و دختر و خواهر او در آن بودند با غنايم بسيار تصرف كرد و داريوش در اثر اين شكست تكليف صلح به اسكندر نمود . شرايط صلح اين بود : 1ايران 10000 تالان ( 12 ميليون به پول حاليّه ) بپردازد . 2 – تمام ممالك از دجله تا درياي مغرب و بحرالجزاير به مقدوني واگذار شود . 3داريوش دختر خود را به اسكندر بدهد و او در ازاي اين گذشت ها صلح نموده خانواده داريوش را مسترد دارد . اين شرايط را اسكندر نپذيرفت و گفت كه اسرا و غنايم و غيره بر اثر فتح متعلق به او مي باشند اما در باب صلح بايد خود داريوش نزد او رفته درخواست آن را بنمايد . پس از آن اسكندر به طرف جنوب براي تسخير سوريه حركت كرد

نوشته اند كه اسكندر در باب شرايط با دوست خود پارْمِنْ يُنْ شور كرد . او گفت اگر من به جاي تو بودم قبول مي كردم . اسكندر در جواب گفت اگر من هم به جاي تو بودم قبول مي كردم وليكن شهر صور و غَزَهْ ودتي با او جنگ كردند . اولي 7 ماه قشون مقدوني را معطل نمود و بالاخره اسكندر از اين راه بهره مندي يافت كه قسمتي از كشتي هاي فنيقي بعد از مشاهده ضعف ايران فرار كرده به طرف اسكندر رفت و كشتي هاي جزيره قبرس نيز به آنها ملحق شد ولي بعد از ورود سپاه اسكندر به شهر جنگ خاتمه يافت چه صوري ها از جان گذشته مقاومت كردند و مقدوني ها مجبور شدند تقريباً هر خانه را مانند قلعه اي بگيرند ( در اين مورد اسكندر خيلي بي رحمانه رفتار كرد ) مقاومت غزه را از شجاعت باتيس قلعه بيگي اين شهر و فداكاري ساخلو آن كه عرب بود مي دانند . اين ها تا آخرين نفر كشته شده دو ماه اسكندر را معطل نمودند . پس از آن اسكندر به مصر درآمد و مصري ها با آغوش باز او را پذيرفتند . بعد اسكندر به معبد آمّون رفت و كاهنان مصري او را پسر خدا دانستند

مادر اسكندر به او گفته بود كه او پسر خدا است و اسكندر يقين حاصل كرده بود كه اين حرف مادر راست است با همين مقصود به معبد آمّون رفت كه او را پسر خدا بدانند . دو معبد يوناني كه در آسياي صغير بودند نيز او را به اين مقام شناختند

پس از آن او اسكندريه را در كنار درياي مغرب بنا و جذب قلوب از مصري ها نمود و در موقع حركت ، رياست قشون مصر را به يك نفر مقدوني ، رياست ماليه را به يك نفر يوناني و باقي ادارات را به مصري ها سپرد ( 331 ق . م . ) .

شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۷

خشیارشا شاه که بود؟


چندي پيش توليد و پخش فيلم موهن 300 كه در رابطه با اطلاعات غلطي از نبرد خشايارشاه با يونانيان بود، در يك مقطع زماني باعث بروز واكنش هايي شد، اما كمتر كسي از اينكه «خشايار شاه كه بود و چه كرد؟» سخني به ميان آورد.
سخن از مردي است كه نه در تاريخ وطنش چنان كه بايد شناخته شده و نكات ضعف و قوت شخصيت او مورد تحقيق و بررسي قرار گرفته است و نه در سرزمين هاي ديگر و در ميان مردمي كه به واسطه لشكر كشي او به يونان به عنوان مهد فرهنگ و تمدن كهن غرب كينه توزانه و نفرت انگيز به وي مي نگرند؛ به ويژه آن كه او را بر هم زننده و سوزاننده مركز آن تمدن، آتن، مي دانند.
نام، تبار و آغاز پادشاهي
خشايار شا يا آنگونه كه شهرت يافته است، خشايار شاه چهارمين پادشاه سلسله هخامنشيان بود كه از 486 تا 465 قبل از ميلاد بر گستره اي پهناور از جهان باستان فرمانروايي داشت.
اين گستره پهناور از يك سو به رودهاي جيحون(آمودريا) و سيحون(سيردريا) و سرزمين ايراني سغديانا و از غرب تا دانوب، يونان، نيل و سرزمين هاي پيرامون مصر(ليبي و حبشه) مي رسيد.
نام و نشان خانوادگي اين پادشاه بيان كننده آن است كه فرزند داريوش بزرگ، نواده ويشتاسپ و از دودمان آريارمنه هخامنشي بود.
ايران در دوره هخامنشيان بستر شكوفايي يكي از مهم ترين تمدن هاي جهاني بود. از زماني كه كوروش كبير با تسامح و تساهل، آزادي فكر، قدم و قلم، در راه آباداني اين ملك گام برداشت، راه رسيدن به دولت جهاني فراهم شد و ايرانيان به تدريج گستره جغرافياي فرهنگي و تاريخي خود را از ورارود (ماوراء النهر)؛ يعني جيحون و سيحون در شمال شرقي تا سند و پنجاب در جنوب شرقي و از درياي سياه و كشور يونان تا مديترانه و كرانه هاي رود نيل در مصر و حتي ليبي و حبشه و ديگر سرزمين هاي دوردست آن روزگار گسترش دادند. بدين سان خشارياشا پس از داريوش بزرگ، وارث سرزميني عظيم بود كه اقوام گوناگون در آن به سر مي بردند. در واپسين سال هاي حيات داريوش جنگ هاي ايرانيان و يونانيان همچنان ادامه داشت.
آسياي صغير كه خاستگاه پادشاهي «ليديه» به مركزيت «سارد» بود و سرزمين هاي كرانه شرقي درياهاي مرمره، اژه و مديترانه كه «ايون نشين» خوانده مي شدند، بستر اين جنگ ها بودند. اگرچه داريوش به درون اروپا نيز گام نهاد، دانوب را درنورديد و تنها در نبرد ماراتن متوقف شد، اما جنگ هاي ايران و يونان پس از وي همچنان ادامه يافت. بدين سان راه پدر را پسر؛ يعني خشايارشا در پيش گرفت.
فتوحات خشايارشا
شش سال نخست حيات سياسي و پادشاهي خشايارشا، آكنده از حوادثي است كه كارداني او را به نمايش مي گذارد؛ از جمله سركوب شورش مصر كه پس از مرگ داريوش رخ داد.
معمولا پس از مرگ هر پادشاهي، شورش هايي براي تصاحب قدرت در نواحي مختلف به وقوع مي پيوندد. پس از مرگ داريوش هم، چنين شد و نخستين آنها مردم مصر بودند كه در فاصله دور از مركز حكومت هخامنشيان و عمق فرهنگي آن سرزمين ديرپا، در سراسر سال هاي حاكميت ايرانيان بر آن سرزمين خاستگاه شورش ها و دشواري هايي مي شده است.
در ابتداي فرمانروايي شاه جديد نيز طغيان فراگيري ظاهر شده بود كه لازم بود شاه براي سركوبي آن و ايجاد آرامش دوباره، به آنجا عزيمت كند.
خشايارشا، در آغاز پادشاهي با سپاهي نيرومند عازم مصر شد و با وجود مقاومت شديد مصريان، شورش را فرو نشاند. خبيش (خبيشه)، يا كسي كه ياغي شده بود و خود را فرعون مصر مي خواند، فرار كرد، همدستانش مجازات شدند و ارتش ايران توانست كه نظم و امنيت را بدان سامان بازگرداند.
پس از اين خشايارشا، برادر خود «هخامنش» را والي يا ساتراپ مصر كرد و بي آنكه تغييرات عمده اي در اركان سياسي- اجتماعي آن سرزمين وارد آورد، سكان امور را به دست گذشتگان داد. نخبگان و روحانيون مصري حقوق و اختيارات پيشين را بازيافتند و شاه نيز به خاك وطن بازگشت.
اين نخستين سفر جنگي شاه بود كه خود در راس قوا قرار داشت.
هم زمان با گرفتاري هاي مصر، بين النهرين نيز دستخوش آشوب شد و شهر تاريخي باب سر به عصيان برداشت. «بعل شي ماني» رهبر اين شورش و عنوان «شاه بابل» را بر روي خود گذاشته بود.
ولي با تدبير به هنگام خشايارشاه، اين شورش هم خنثي و ظرف 15روز به غائله خاتمه داده شد.
لشگركشي به يونان و دلايل آن
داريوش به واسطه كدورتي كه از واقعه ماراتن حاصل شده بود، درصدد بود كه آن واقعه را جبران و نيروي مجهزي براي به تمكين درآوردن يوناني ها اعزام دارد.
بي شك، مرگ او وقفه اي در تداركات امر ايجاد كرد و نيروهايي كه براي لشگركشي به يونان آماده شده بودند، ناگزير شدند كه تحت فرماندهي خشايارشا، براي آرامش مصر به كار گرفته شوند. پس از آن نيز شورش بابليان، مدتي را به خود اختصاص داد و شاه جديد لازم ديد تا به امور متفرق قلمرو پهناور خود سرو سامان دهد و با خاطري آسوده، به جنگ جهاني بپردازد.
هرودوت در رابطه با علت لشگركشي خشايارشا به يونان از قول او آورده است: «پس از اينكه پلي در هلس پونت (تنگه داردانل) ساختم، از اروپا خواهم گذشت، تا به يونان رفته، انتقام توهيني را كه آتني ها به پارسي ها و پدرم وارد كرده اند، بگيرم و البته شما مي دانيد كه داريوش تصميم داشت بر ضد اين اقوام اقدام كند. ولي مرگ به او فرصت نداد. پس به عهده من است كه انتقام پدرم و پارسي ها را بكشم و من از اين كار دست برندارم تا آن كه آتن را گرفته و آن را آتش بزنم. چنانكه مي دانيد مبادرت به دشمني با من و پدرم، اول از طرف آتني ها بود. اولا با «آريشناگر»، يكي از بندگان ما، به سارد حمله كرده، آتش به معابد و جنگل مقدس آن زدند و بعد از آن هم خوب مي دانيد كه وقتي با داتيس و ارتافرن به مملكت آنها رفتيد، چه با شما كردند. اين است چيزهايي كه مرا مجبور مي كند به ضدآتني ها اقدام كنم
اگر شاخ و برگ هاي مضامين بر ساخته هرودت نيز كنار گذاشته شود، امري بديهي است كه در دربار ايران دو عقيده درباره لشكرگشي به يونان وجود داشته و هر كدام نيز طرفداراني پيدا كرده است. منتهي شاه خود نيز در زمره كساني بوده است كه دچار ترديد راي بوده اند و عدم اعزام سپاه را ترجيح مي داده اند. اين كه در زمان شاه جديد چيزي بر قلمرو ايران اضافه نشده باشد و قلمرو امپراتوري در حد گذشتگان باقي بماند، بدون ترديد يكي از محورهاي تصميم گيري بود و سرانجام شاه را به آنجا كشانيد كه با اعزام قوا موافقت كند. از اين رو، خشايار شا پس از تصميم جنگ در خواب ديد كه تاجي از برگ هاي زيتون بر سر دارد و شاخه هاي آن تمام عالم را فرا گرفته است. سپس اين تاج ناپديد شد و مغ ها اين رويا را به حكومت وي بر تمام زمين تعبير كردند.
شاهكاري از يك سازه آبي
به گفته هرودوت، خشايار شاه بعد از فتح مجدد مصر، به مدت چهار سال به تجهيز تداركات جنگي پرداخت و لشگري را تدارك ديد كه بزرگ ترين سپاهي بود كه تا آن روز براي نبرد با يك دشمن خارجي آماده شده بود. طبيعي بود كه از مناطق مختلف امپراتوري، نيروهاي رزمنده جذب شوند و خاصه مردمي مانند فينيقيان و كارتاژيان و آن عده از سكنه يوناني آسياي صغير كه در ايران وفادار مانده بودند، در امر تجهيز ناوگان دريايي شاه، همراهي جدي نشان دهند.
از آنجايي كه ساليان سال، انديشه نبرد، ايرانيان را به اين نتيجه رسانيده بود كه با يونانيان بايد در دريا مصاف كنند و اين مجموعه مردم جزيره نشين را بيش تر در آب هاي اژه و مرمره جست وجو كرد، به امر شاه به حفر كانالي پرداختند كه خوشبختانه در سنوات اخير و به همت باستان شناسان انگليسي عرض، طول و نحوه استقرار آن، كشف شده است.
بر اساس گزارش روزنامه نيويورك تايمز، خشايار شاه پادشاه ايران در سال 480 قبل از ميلاد دستور حفر اين كانال را به مهندسان نظامي ارتش ايران صادر كرد. اين كانال كه در شبه جزيره اي در درياي اژه و شمال يونان حفر شده است، يكي از بزرگترين و شگفت انگيزترين فعاليت هاي مهندسي آن زمان بوده است.
لشگركشي براي تاديب
خشايارشا با يونانيان بالاخره جنگيد تا آنها را تاديب كند. از آن روي كه شورش كردند و سارد را به آتش كشيدند.
در ترموپيل بر سپاهيان اسپارتي تحت فرمان لئونيداس پيروز شد، از آن روي كه بسياري از آنها رغبتي در دفاع از سرزمين خود نداشتند و از هم گسيخته بودند و آن سيصد تن هم كه ماندند و جنگيدند، خواستند كه وفاداري به قوانين سرزمين خود را به ديگر يونانيان يادآوري كنند.
خشايارشا با تلاش و كوشش سپاهيان كارآمد خويش آتن را تسخير كرد و اين نماد فضايل مغرب زمين را فتح كرد.
با اين اوصاف مورخين يوناني، تمام لشگر كشي هاي خشايارشا را با حب و بغض به اين شاه ايراني نوشته و حتي وي را نكوهش كرده اند و امروز اگر برخي مي كوشند تا چهره خشايارشا را خلاف آنچه كه هست به تصوير بكشند، از آن روست كه بر ناكامي خويش سرپوش بگذارند. گويي كاري كه خشايارشا در يونان كرد، دست كم با كاري كه اسكندر مقدوني در ايران به سرانجام رساند به يكسان بايد ارزش گذاري، نقد و تحليل شود.
اما هيچ يك از بدگويي هاي هرودوت اصالت خشايارشا را نپوشاند و با عظمت احترام او قابل قياس نيست.

شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۶

پنجاه و دو جنگ مهم ايران قسمت چهاردهم

جنگ گرانيك نخستين جنگ داريوش سوم با اسكندر

در بهار 334 ق . م . اسكندر از بوغاز داردانل ( HELLESSPONT ) گذشته وارد آسياي صغير شد و جنگ اول در كنار رود گرانيك * - * - اين رود حالا موسوم به كجاسو است - * - * كه به درياي مرمره مي ريزد روي داد . قشون ايران در اين جا مركب بود از سواره نظام ايراني به عده 20000 نفر و پياده نظام اجير يوناني به همان عده . مِمْنُنْ سردار يوناني در خدمت ايران عقيده داشت كه لشگر ايران از جنگ احتراز نموده منظماً عقب نشيند و اسكندر را به داخل ايران كشانيده در راه هر چه آذوقه هست معدوم كند و از طرف ديگر دولت هخامنشي با بحريّه قوي خود عرصه را در اروپا به مقدوني ها تنگ نمايد . رئيس قشون ايران اين نقشه را برخلاف مرام جنگي ايراني ها ديده رد كرد و قشون ايران در كنار راست رود گرانيك صفوف خود را بياراست ؛ بدين ترتيب كه سواره نظام ايران در صفوف مقدم جا گرفت و سپاهيان يوناني در ذخيره ماندند . در ابتدا چنين به نظر مي آمد كه فتح با ايراني ها خواهد بود زيرا تيراندازان ايراني تلفات زياد به صفوف دشمن وارد نمودند ولي وقتي كه سپاهيان اسكندر از گرانيك گذشته خود را بي پروا به صفوف ايراني ها زدند ، ايراني ها نتوانستند مقاومت نمايند به خصوص كه خود اسكندر به قلب قشون ايران حمله برده ، مهرداد داماد داريوش را به زمين افكند . پس از آن قلب قشون شكافت و سپاهيان ايراني متزلزل شده فرار كردند ولي اسكندر آنها را تعقيب نكرد و به يوناني هايي كه در ذخيره بودند پرداخت . با وجود اين يوناني ها پافشاري كرده جنگ كردند و چون كمكي به آنها نرسيد ، به استثناي 2000 نفر كه اسير گرديدند ، تماماً در جنگ كشته شدند . پس از اين فتح اسكندر اعلان كرد كه تمام شهرهاي يوناني از قيد ايران آزادند ؛ فقط شهر هاليكارناس ( HALICARNASSE ) در تحت رياست اُرُنْ تُبات ( ORONTOBATES ) ايراني و مِمْ نُن يوناني سخت مقاومت كرد وليكن بالاخره مغلوب شد و اسكندر يوناني هاي اين شهر را كه مقاومت نموده بودند بَرده كرده بفروخت . بعد از تسليم شدن هالي كارناس ، مِمْ مُنْ از طرف دريا خود را به كشتي هاي ايران رسانيده چنان بر مقدوني ها برتري يافت كه در دربار ايران اميدوار شدند به اين كه جنگ را آسيا به اروپا ببرند وليكن اين شخص كه وجودش در اين موقع آنقدر مغتنم بود ، در حين عملياتي در شهر مي لِتْ درگذشت و قلب اسكندر از فوت او قوي شد چه او را حريف زبردست خود مي دانست . اسكندر پس از اين كه به كارهاي شهرهاي يوناني تمشييتي داد داخل كاپادوكيّه گرديده به كيليكيّه رفت و بعد به فريكيّه درآمده عزيمت سوريّه نمود . لشگر او براي گذشتن از آسياي صغير به سوريه مجبور بود از سه معبر تنگ و سخت يعني از دربندهاي كيليكيّه و سوريه و امان بگذرد . اين تنگه ها به قدري صعب العبور بود كه چهار نفر نمي توانستند پهلوي هم حركت كنند و با داشتن قواي كمي در اين جاها مي شد مدت ها اسكندر را معطل و تلفات زياد وارد نمود وليكن دربار ايران از اين موانع نظامي هيچ استفاده نكرد . فنون جنگي در مقدوني و يونان ترقي زياد نموده بود ولي داريوش به همان اسلوب قديم و به جمع آوري سپاه عظيم چريكي توجه داشت . خاري دِموس يوناني كه مانند مِمْ نُنْ لايق و زبردست و در خدمت ايران بود تداركات داريوش را انتقاد كرده گفت اين سپاه عظيم چريكي به چه كار آيد . لشگر كم ولي مشق كرده و ورزيده لازم است تا از حملات اسكندر جلوگيري شود ( چنان كه يوناني ها نوشته اند داريوش متغير گرديده او را بكشت(.

چهارشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۶

پنجاه و دو جنگ مهم ایران قسمت سیزدهم

جنگ پلاته نبرد مردونيه سردار سپاه خشايارشا با يونانيها

خشايارشا پس از واقعه سالامين به آسيا برگشت. چون او نگران بود كه ينيان ها پل ناحيه هلس پونت را خراب كنند و ايراني ها در اروپا گرفتار شوند. خشايارشا بوسيله چاپاري خبر شكستخود را به اطلاع پارسها رسانيد. سپس مردونيه فرمانده سپاهيان ايران به خشايارشا مي گويد كه ما هنوز از نظر نيروي زميني قوي تر يوناني ها هستيم و كاملا شكست نخورده ايم. شما به پارس برگرديدو من قول مي دهم با نيروي زميني در مقابل يوناني ها بجنگم و آنها را در پلوپونس شكست دهم. بدين ترتيب خشايارشا با باقي مانده كشتي هاي ايراني به هلس پونت برمي گردد. بعضي از آتني هامي خواستند كه سريع تر كشتي هاي ايراني را تعقيب كنند و پل روي هلس پونت را خراب كنند ولي تميستوكل به آنها گفت كه به ايراني ها اجازه دهند كه به آسيا برگردند. چون تجربه نشان داده است ، اگر جلوي ملتي را كه شكست خورده اند بگيرند ، آنها براي دفاع از برمي گردند و شكست قبلي خود را جبران مي كنند. البته تميستوكل براي اينكه نزد پادشاه پارس جايگاهي داشته باشد ، اين سخنان را گفت. چون اگر يوناني ها خواستند آسيبي به او برسانند ، او بتواند به دربار ايران پناهنده شود. در اين مدت مردونيه همراه خشايارشا بود تا به تسالي رسيدند. چون فصل زمستان بود و مردونيه مي خواست كه تا فصل بهار جنگ را شروع نكند. سپس خشايارشا به هلس پونت رسيد ، ولي عده اي از سربازان او بر اثر بيماري و بي غذايي مردند. كارهاي مردونيه قبل از شروع نبرد پلاته : عده اي از كشتي هاي ايراني كه آسيب ديده بودند در شهر سامس (در آسياي صغير) ماندند تا اهالي آنجا شورش نكنند. پس از تمام شدن زمستان مردونيه سپاه خود را از تسالي داد و سپس پيكي را نزد اسكندر مقدوني فرستاد و از او خواست كه آتني ها تشويق كند تا يك صلح نامه با ايراني ها امضا كنند. او در مقابل تعهد كرد كه زمينهاي آتني ها را به آنها بازپس دهد و معابدي را كه سوخته وخراب شده بودند ، باز سازي كند. ولي اسپارتي ها حرف هاي اسكند را قبول نكردند و گفتند كه ما زير سلطه خارجي ها نبايد برويم ، سپس آتني ها هم از صلح با خشايارشا پشيمان شدند. پس از اينكه اسكندر برگشت و جواب آتني ها را به مردونيه رسانيد ، او بطرف آتن حركت كرد و دوباره آتن را تصرف كرد. آتني ها از ترس ايراني ها به جزيره سلاميس رفتند و از لاسدموني ها كمك خواستند ولي آنها در حال گذراندن مراسم يكي از عيدهايشان و همچنين مشغول ساختن يك ديوار دفاعي بودند ، بنابراين ابتدا به درخواست آتني ها توجهي نكردند. ولي سپس لاسدموني ها از پيشرفت ايراني ها به وحشت افتادند و با آتني ها و اسپارتي ها متحد شدند. سپس مردونيه از آتن خارج شد و به تب رفت ، چون زمين آنجا مساعد بود و اهالي تب از دوستان ايراني ها بودند. اهالي تب به مردونيه پيشنهاد دادند كه استحكامات محكمي در آنجا بسازد تا بتواند به عنوان پناهگاه از آنها استفاده كند. تعدادي از دولت شهر هاي يوناني كه تابع دولت ايران بودند افرادي را براي كمك به مردونيه به ناحيه تب فرستادند. سپاه يونان هم در ناحيه اري تز جمع شدند. مردونيه تمام سواره نظام سپاه را تحت فرماندهي ماسيس تيس قرار داد. او به سپاه يوناني حمله كرد و تلفات زيادي به آنها وارد كرد. ولي در ميانه نبرد اسب ماسيس تيس زخمي مي شود و از شدت درد سردار ايراني را به زمين مي زند. آتني ها همين كه ديدند او افتاده است ، محاصره اش كردند و او را كشتند. سپاهيان ايران به يوناني ها حمله كردند و مي خواستند كه جسد ماسي تيس را پس بگيرند ولي موفق به انجام اين كار نشدند. سپس سپاهيان يونان تصميم گرفتند كه به پلاته بروند چون آنجا آب فراواني داشت و براي جنگ مناسب تر بود. نبرد پلاته : نبرد پلاته در سال 479 (پ.م ) اتفاق افتاد. از آنجايي كه سپاه ايران دچار كمبود آذوقه شده بود ، فرماندهان به مردونيه پيشنهاد دادند كه زودتر جنگ را شروع كنند. همچنين يكي از اهالي تب هم به مردونيه پيشنهاد كرد كه ايراني ها يك گذرگاه تنگ را كه محل عبور آذوقه و از خطوط تداركاتي يونانيان بودرا ببندند. ارتش ايران هم اين اين كار را انجام داد و توانست مقدار زيادي غذا از اين راه بدست آورد. سپس تعدادي از افراد به مردونيه پيشنهاد كردند كه به طرف تب حركت كنند و با دادن پول از مردم يونان آذوقه و علف براي اسبها بگيرند. از اين راه آنها همچنين مي توانستند بدون جنگ كردن تعداد زيادي از مردم يونان را طرفدار خود كنند. ولي مردونيه هيچ كدام از اين پيشنهاد ها را قبول نكرد و گفت ما بايد مردانه بجنگيم. وقتي كه شب فرا رسيد هر دو سپاه به خواب رفتند و اسكندر كه جز مقدوني هاي سپاه ايران بود بطرف سپاه يونان حركت كرد. او به يوناني ها اطلاع داد كه وضعيت سپاه مردونيه مناسب نيست و او تصميم گرفته است كه فردا صبح جنگ را شروع كند ، شما بايد محكم در جاي خود بايستيد و مقاومت كنيد. سپس دو سپاه در مقابل يكديگر صف كشيدند و جنگ آغاز شد. سواره نظام ايران ضربات سختي را بر سپاه يونان وارد كرد و همچنين ايراني ها موفق شدند چشمه اي را كه آب مورد نياز يوناني ها را تامين مي كرد ، كور كنند. اين مسايل باعث شد تا يوناني ها شبانه مواضع خود را ترك كنند و مردونيه دستور تعقيب يوناني ها را صادر كرد. در حاليكه به نظر مي رسيد يوناني ها شكست خورده اند ، ناگهان لاسدموني به پارسها حمله كردند ولي پارسها چون اسلحه كافي در اختيار نداشتند ، شكست خوردند. با كشته شدن مردونيه ايراني ها به سنگرهاي خود عقب نشيني كردند و به استحكام بخشيدن به مواضع خود پرداختند. ولي براثر حمله لاسدموني ها و آتني ها ديواره سنگرها خراب شد و يوناني ها توانستند وارد اردوگاه پارس ها بشوند سپس آنها آنجا را غارت كردند. بعد يوناني ها به تب حمله كردند و تعداد زيادي از مردم آنجا را به جرم كمك به ايراني ها كشتند. ارته باذ يكي از سرداران ايراني بود كه تمايلي به جنگ با يوناني ها نداشت ، بنابراين به موقع به كمك مردونيه نيامد و هنگامي كه ديد سپاهيان ايران شكست خورده اند و در حال فرار هستند ، به طرف هلس پونت حركت كرد.

شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۶

آيا يهوديان يک قوم و ملتند؟


آيا يهوديان يک قومند؟ يک تاريخ نگار اسرائيلي به اين پرسش کهن پاسخي نوين مي‌دهد. به خلاف عقيده رايج، يهوديان نه در نتيجه بيرون رانده‌شدن عبرانيان از فلسطين بلکه به سبب به آيين يهود گرويدن مردمان در آفريقاي شمالي، جنوب اروپا و خاورميانه در جاي‌هاي گوناگون پراکنده شده‌اند. اين نظر يکي از بنيادهاي انديشه صهيونيست را که مدعي است، يهوديان بازماندگان پادشاهي داوودند و نه وارثان جنگجويان بربر يا سواران قوم خزر، به لرزه مي‌افکند.
تک‌تک اسرائيلي‌ها به اين امر اطمينان مطلق دارند که قوم يهود از هنگامي که تورات در صحراي سينا بر او نازل شد وجود داشته و ايشان خود نوادگان مستقيم و انحصاري آن قوم هستند. همگان خود را متقاعد نموده‌اند که اين قوم پس از خروج از مصر در «سرزمين موعود» مستقر شد و در آن قلمرو شکوهمند داوود و سليمان پي افکند. سپس ميان دو سرزمين يهوديه و اسرائيل تقسيم گرديد. به همين منوال، هيچ کس از اين امر بي خبر نيست که قوم يهود دوبار ناگزير به ترک سرزمين خود شده‌اند: بار نخست پس از ويراني نخستين نيايشگاه (معبد) در سده ششم پيش از ميلاد و بار دوم پس از ويراني دومين نيايشگاه در سال هفتاد پس از ميلاد.

از آن پس، دوران سرگرداني آغاز شد که تقريباً دو هزار سال به درازا کشيد: راه قوم يهود، از پس سفرهايي دشوار، به يمن، مراکش، اسپانيا، آلمان، لهستان و اعماق روسيه انجاميد؛ اما اين قوم توانست همواره وابستگي خوني ميان گروه‌هاي از هم دور افتاده خود را حفظ کند و يگانگي‌اش تباه نشود. در پايان سده نوزدهم، شرايط مناسب براي بازگشت اين قوم به ميهن باستاني‌اش فراهم شد. اگر نسل‌کشي نازي‌ها روي نداده بود، ميليون‌ها يهودي به صورت طبيعي دوباره در ارتص ايسرائل (سرزمين اسرائيل) جاي گرفته بودند، چرا که بيست سده بود که آنان اين خيال را در سر مي‌پروراندند. فلسطين سرزميني دست نخورده بود، در انتظار آن که همان قومي که در آغاز از او برخاسته بود بيايد و دوباره به بارش بنشاند. چرا که اين سرزمين از آن ِ آن قوم بود، نه از آن ِ اين اقليت بي بهره از تاريخ که به تصادف از اينجا سر در آورده بود. بنابراين جنگ‌هايي که قوم سرگردان براي بازپس گرفتن سرزمين خود کرد، به حق بود و مخالفت سرسختانه مردم محلي، نامشروع.

اين تفسير تاريخ يهود از کجا سرچشمه مي‌گيرد؟ اين تفسير کار افراد با استعدادي است که از نيمه دوم سده نوزدهم به بازسازي گذشته پرداخته‌اند و نيروي تخيل‌زاينده‌شان برمبناي قطعه‌‌هاي پراکنده يادگارهاي ديني، چه يهودي و چه مسيحي، زنجيره پيوسته‌اي از نياکان قوم يهود ساخته است. البته در آثار فراواني که درباره تاريخ دين يهود نگاشته شده‌اند، رهيافت‌هاي فراوان و گوناگوني يافت مي‌شود، اما بحث‌ها و اختلاف آراي دروني اين تاريخ نگاري، هيچ‌گاه اصل دريافت‌هاي ساخته و پرداخته در پايان سده نوزدهم و آغاز سده بيستم را به چالش نکشيده‌اند.

هنگامي هم که چيزهايي که ممکن بود خلاف اين تصوير باشند کشف مي‌شد، اين کشفيات تقريباً هيچ انعکاسي نمي‌يافت. مراجع ويژه توليد دانش درباره گذشته يهوديان، به بروز اين حالت نيمه فلج ياري بسيار کرده‌اند. اين مراجع دپارتمان‌هايي از دانشگاه هستند که انحصاراً به «تاريخ يهوديت» اختصاص دارند و از دپارتمان تاريخ (که در اسرائيل «تاريخ عمومي» خوانده مي‌شود) کاملاً مجزا هستند. حتي اين بحث حقوقي که «چه کسي يهودي محسوب مي‌شود؟» ذهن اين تاريخ نگاران را به خود مشغول نساخته است: از نظر آنان، همه اسلاف آن قومي که دو هزار سال پيش ناگزير از ترک سرزمين خود گرديد، يهودي محسوب مي‌شوند.

اين پژوهشگران «مجوزدار»، در بحثي که در پايان سال‌هاي ١٩٨٠ در ميان «تاريخ نگاران نوين» درگرفت نيز شرکت نکردند. بيشتر بازيگران اين مباحثه عمومي، که شمارششان نيز محدود بود، از رشته‌هاي دانشگاهي ديگر يا از خارج از دانشگاه برخاسته بودند: جامعه شناسان، خاورشناسان، زبان شناسان، جغرافي‌دانان، متخصصان علوم سياسي، پژوهشگران ادبي و باستان‌شناسان، به بيان انديشه‌هاي نويني درباره گذشته يهوديان و صهيونيسم پرداختند. در ميان آنان چند تني هم فارغ‌التحصيلان دانشگاه‌هاي خارج از کشور بودند. در عوض از «دپارتمان‌هاي تاريخ يهوديت» در اين ميان هيچ صدايي برنخاست، مگر گفته‌هايي ترسان و محافظه‌کارانه، پيچيده در زباني ثقيل و توجيه‌گر انديشه‌هاي پيش پا افتاده و نخ‌نما.

خلاصه اينکه پس از شصت سال، تاريخ ملي هنوز خام مانده است و به احتمال زياد به اين زودي‌ها هم تحولي در آن ايجاد نخواهد شد. با وجود اين، رويدادهايي که در نتيجه پژوهش‌ها حقيقتشان آشکار شده است، پرسش‌هايي را در ذهن هر تاريخ‌نگار باوجداني بر مي‌انگيزد که در نگاه اول تعجب‌آور به نظر مي‌رسند، اما جنبه‌اي بنيادين نيز دارند. آيا مي‌توان کتاب مقدس را کتابي تاريخي دانست؟ نخستين تاريخ نگاران يهودي مدرن، مانند ايزاک مارکوس يوست يا لئوپولد تسونتس در نيمه نخست سده نوزدهم چنين برداشتي نداشتند: از ديد آنان، عهد عتيق، کتاب اصيل دين شناسي براي گروه‌هاي مذهبي يهودي پس از ويراني نخستين نيايشگاه بود. در نيمه دوم سده نوزدهم، تاريخ نگاراني با دريافتي «ملي» از کتاب مقدس پیدا شدند، در اين ميان در درجه نخست بايد از‌هاينريش گرايتس نام برد: اين تاريخ نگاران داستان‌هاي موجود در تورات را به روايت‌هاي يک گذشته اصيل ملي بدل کردند. از آن هنگام تا کنون، تاريخ‌نگاران صهيونيست از تکرار «حقايق مندرج در کتاب مقدس» باز نايستاده‌اند و اين حقايق هر روز در نظام آموزش و پرورش کشوري به خورد شاگردان داده مي‌شوند. اما ناگهان در دهه ١٩٨٠ زمين لرزيد و اين افسانه‌هاي بنيادين را تکان داد. اکتشافات باستان‌شناسي نوين، امکان يک کوچ بزرگ در سده سيزده پيش از ميلاد را نفي مي‌کنند. به همين منوال، موسي نمي‌توانسته عبرانيان را از مصر خارج و به‌سوي «سرزمين موعود» هدايت نمايد؛ دليل محکم اين امر آن است که در آن دوران، اين سرزمين... در اختيار مصريان بود. به‌علاوه، نه از شورش بردگان در سرزمين فراعنه اثري يافت مي‌شود، نه از تسخير سريع کشور کنعان به دست عنصري بيگانه.
آيا تبعيد سال هفتاد ميلادي حقيقتاً روي داده است؟ مايه شگفتي است که درباره اين «رويداد بنيادين» تاريخ يهوديان که مبناي «پراکندگي قوم يهود» محسوب مي‌شود، کمترين کار تحقيقي انجام نشده است. دليل اين امر بسيار پيش پاافتاده است: روميان هرگز يکي از اقوام خاور درياي مديترانه را تبعيد نکردند. به استثناي اسيراني که به بردگي وا داشته شدند، ساکنان يهوديه حتي پس از ويراني نيايشگاه دوم نيز به زندگي در زمين‌هاي خود ادامه دادند. بخشي از آنان در سده چهارم ميلادي به مسيحيت گرويدند، درحالي‌که اکثريت بزرگشان به هنگام پيروزي اعراب در سده هفتم ميلادي به دين اسلام پيوستند. بيشتر انديشمندان صهيونيست از همه اينها باخبر بودند: ايتسهاک بن زوي، که بعدها رئيس جمهور اسرائيل شد و همچنين داويد بن گوريون بنيان‌گذار کشور، تا سال ١٩٢٩، زمان شورش بزرگ فلسطينيان، خود همين مطالب را نوشته‌اند. هر دو چندين بار ياد آور مي‌شوند که دهقانان فلسطين نوادگان ساکنان سرزمين باستاني يهوديه‌اند.

پس اگر پس از غلبه روم کسي از فلسطين تبعيد نشده است، يهوديان پرشماري که از دوران باستان در کرانه‌هاي مديترانه ساکن شده‌اند، از کجا آمده‌اند؟ پشت پرده تاريخ نگاري ملي، يک واقعيت تاريخي شگفت‌انگيز نهفته است. از هنگام شورش خانواده ماکابيم در سده دوم پيش از ميلاد تا شورش بارکوخبا در سده دوم ميلادي، دين يهود رتبه اول را در ميان دين‌هايي که به تبليغ خود مي‌پرداختند داشت. خاندان حاکم‌هاسمونيان، ايدوميان ساکن جنوب يهوديه و ايتوريان ساکن منطقه گاليله را به زور وادار به گرويدن به دين يهود نموده و آنان را به «مردم اسرائيل» ملحق کرده بودند. پادشاهي يهودي- هلنيستي ‌هاسمونيان کانوني براي گسترش دين يهود در سراسر خاورميانه و در کناره‌هاي درياي مديترانه شد. در سده نخست پس از ميلاد، در سرزمين کنوني کردستان پادشاهي يهودي آديابن پديد آمد که آخرين پادشاهي‌اي هم نخواهد بود که پس از يهوديه « يهودي مي‌شود.» چندين نمونه ديگر نيز از آن پس چنين خواهند کرد.

پيروزي دين مسيح در آغاز سده چهارم به گسترش دين يهود پايان نمي‌دهد، اما فعاليت تبليغي يهوديان را به حاشيه‌هاي حوزه فرهنگي مسيحيت مي‌راند. بدين گونه است که در سده پنجم، در جايي که اکنون کشور يمن وجود دارد، يک پادشاه توانمند يهودي به نام حمير پديد مي‌آيد که بازماندگان آن دين خود را پس از پيروزي اسلام و تا دوران کنوني نيز حفظ كرده‌اند. همچنين، وقايع‌نگاران عرب از وجود قبائل بربر گرويده به دين يهود در سده هفتم خبر مي‌دهند.
مهم‌ترين گرويدن گروهي به دين يهود در منطقه‌اي ميان درياي سياه و درياي خزر روي مي‌دهد: در پادشاهي قوم خزر در سده هشتم. گسترش دين يهود از قفقاز تا اوکراين کنوني، چندين گروه مختلف يهودي پديد مي‌آورد که در اثر هجوم مغول شمار بسياري از آنها به‌سوي خاور اروپا رانده مي‌شوند. در آنجا، اين گروه‌ها به همراهي يهودياني که از مناطق اسلاو جنوب و سرزمين‌هاي کنوني آلمان آمده‌اند، فرهنگ بزرگ «ييديش» را پي‌ريزي مي‌کنند. حدوداً تا دهه ١٩٦٠، اين روايت‌هاي چند گانه درباره اصل و نسب يهوديان کم و بيش آميخته با ترديد در تاريخ‌نگاري صهيونيست يافت مي‌شوند. از اين زمان به بعد، اين روايت‌ها به‌تدريج به حاشيه رانده مي‌شوند، تا جايي که به کلي از حافظه عمومي در اسرائيل رخت بر مي‌بندند. فاتحان شهر داوود در سال ١٩٦٧ مي‌بايستي بازماندگان مستقيم پادشاهي اسطوره‌اي او باشند، نه خداي نکرده وارثان جنگاوران بربر يا سواران قوم خزر. بدين ترتيب چنين به نظر مي‌رسد که يهوديان خود « قومي»‌اند که پس از دو هزار سال تبعيد و سرگرداني، عاقبت به اورشليم پايتخت خود بازگشته‌اند.
مدعيان اين روايت خطي و يکپارچه، فقط آموزش تاريخ را به کار نگرفته‌اند؛ آنان دانش زيست شناسي را نيز به خدمت خود فرا‌خوانده‌اند. از دهه ١٩٧٠ به اين سو، يک سري پژوهش‌هاي «علمي» مي‌کوشند از هر راه ممکني خويشاوندي ژنتيک يهوديان سراسر جهان را به اثبات برسانند. اکنون ديگر « پژوهش درباره اصل و ريشه جمعيت‌ها» يک حوزه مشروع و محبوب زيست شناسي مولکولي به شمار مي‌رود، ضمن اينکه کروموزوم نرينه Y در اين جست و جوي ديوانه‌وار يگانگي « قوم برگزيده» جايگاهي افتخاري در کنار کليو الهه يهودي تاريخ به خود اختصاص داده است.
اين دريافت تاريخي مبناي سياست هويتي دولت اسرائيل را تشکيل مي‌دهد، و کار از همين جا مي‌لنگد! در واقع، اين دريافت تعريفي جوهرگرا از دين يهود به دست مي‌دهد که در آن عنصر قومي مرکزيت دارد و سبب برقراري نوعي تفکيک انسان‌ها از يکديگر مي‌شود که در آن يهوديان را از غير يهوديان جدا مي‌نمايند ، چه اين غير يهوديان عرب باشند، چه مهاجر روس، چه کارگر خارجي.
شصت سال پس از تأسيس، اسرائيل همچنان از تصور خود به صورت جمهوري‌اي که وجودش متعلق به همه شهروندانش است سر باز مي‌زند. در حدود يک چهارم اين شهروندان يهودي محسوب نمي‌شوند و اين کشور، بنابر روح قوانينش از آن ِ آنان نيست. در عوض، اسرائيل همچنان خود را به‌عنوان کشور يهوديان سراسر جهان مي‌شناساند، اگر چه اينان ديگر نه پناهندگاني تحت آزار و تعقيب، بلکه شهرونداني باشند برخوردار از تمامي حقوق خود که در برابري کامل در کشورهاي محل اقامتشان زندگي مي‌کنند. مي‌توان گفت که يک قوم سالاري بي‌حد و مرز توجيه‌گر تبعيض شديدي است که اين کشور با توسل به اسطوره ملت ابدي که براي جمع شدن در «سرزمين نياکان خود» دوباره متشکل شده است، بر بخشي از شهروندان خود روا مي‌دارد.
بنابراين، نوشتن تاريخي نوين براي يهوديان، بي‌آنکه نگاه تاريخ‌نگار از خلال منشور صهيونيست بگذرد، کار ساده‌اي نيست. پرتو‌هاي نوري که در گذر از اين منشور مي‌شکنند، به رنگ‌هاي قوم‌گرايانه تندي در مي‌آيند. در حقيقت يهوديان هميشه گروه‌هاي مذهبي‌ شکل داده‌اند که در بيشتر موارد در پي تغيير دين به يهوديت در مناطق گوناگون جهان تشکيل شده‌اند. پس اين گروه‌ها نمايندگان يک «قوم» با اصل و نسبي يگانه و يکسان که درطي بيست سده سرگرداني از جايي به جايي رفته باشد نيستند.
مي‌دانيم که در توسعه هر نوع تاريخ نگاري و به‌طور کلي در فرايند مدرنيته، زماني صرف ساختن ملت مي‌شود. اين کار در طول سده نوزدهم و بخشي از سده بيستم، ميليون‌ها انسان را به خود مشغول داشته بود. پايان سده بيستم، صحنه آغاز به‌بادرفتن برخي از اين رؤياها شد. اکنون شمار فزاينده‌اي از پژوهشگران به تحليل، کالبد شکافي و شالوده شکني روايت‌هاي بزرگ ملي مي‌پردازند، به‌ويژه اسطوره‌هاي اصل و نسب مشترک که در وقايع‌نگاري‌هاي دوران گذشته مقام شامخي داشتند. کابوس‌هاي هويتي ديروز، فردا به رؤياهاي هويتي ديگري جاي خواهند سپرد.
شلوموسند
نشريه سياحت غرب شماره 63

پنجشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۶

پنجاه و دو جنگ مهم ایران قسمت دوازدهم

جنگ ميكال نبرد خشايارشا با يونانيها

پس از شكست ايران در جنگ پلاته يوناني هاي سامس و ينياني سفيراني را نزد فرمانده نيروي دريايي يونان قرستادند و از او خواستند كه آنها را از دست پارسها نجات دهند. او نيز به همراه نيروي دريايي يونان به طرف سامس حركت كرد. سپس پارسها از مسئله اطلاع پيدا كردند و قرار شد كه بطرف ميكال حركت كنند تا در حمايت نيروي زميني خشايارشا قرار بگيرند. آنها كشتي ها را به خشكي كشاندند و دور آنها ديواري از سنگ و چوب كشيدند تا مثل سنگري از سربازان حمايت كنند. ولي لاسدموني ها به سنگر پارسها حمله كردند و توانستند كه سنگرها را خراب كنند و به داخل آنها نفوذ كنند. در اين جنگ ينيان ها كه قبلا جز كشور هاي تابع ايران بودند ، كمك زيادي به يوناني ها كردند و علاوه بر آن گروه هاي ديگري هم به پارسها خيانت كردند. در نتيجه ايراني ها شكست خوردند. پس از جنگ يوناني ها به طرف هلس پونت حركت كردند تا پل آنجا را خراب كنند ولي اين پل قبلا خراب شده بود. بعضي از تاريخ نگاران مي نويسند كه جنگ پلاته و ميكال در يك روز اتفاق افتاده بود. نبرد سس تس در سال 479 (پ .م ) اتفاق افتاد. سس تس در طرف آسيايي تنگه داردانل قرار دارد. با اينكه ايراني ها آمادگي لازم را براي حمله يوناني ها نداشتند ولي يوناني ها هم پس از يك دوزه محاصره طولاني موفق به تصرف شهر نشدند. چون فصل پاييز رسيد ، يوناني ها از جنگ خسته شدند و به فرمانده شان گفتند كه به يونان برگردند ولي سرداران قبول نكردند. آنها آنقدر محاصره را ادامه دادند كه آذوقه شهر تمام شد و موفق به تصرف شهر شدند. سپس يوناني ها با غنايم جنگي زياد در سال478 (پ .م ) به كشور خود بازگشتند.