من ایرانیم نژادم آریایی است الگوی من کوروش بزرگ است پادشاهان من داریوش بزرگ,مازیار,انوشیروان و یزدگرد سوم هستند آموزگاران من فردوسی,خیام،حافظ,سعدی و مولوی هستند نسک من شاهنامه است اندوه من قادسیه است کهرمانان من رستم فرخزاد و بابک خرمدین هستند بهشت من ایران است جشن من مهرگان و نوروز است فرهنگ و آیین من شیفتگی به میهن است, ایران پرستی اگر نژاد پرستی است من هم نژاد پرستم و نژاد پرست خواهم ماند
( 333 ق . م . ) در ايسّوس نزديك خليج اسكندرون داريوش انتظار ورود لشگراسكندر را داشت و در اين جا نقشه اي در نظر گرفته بود كه اگر قشون او مشقكرده و فرماندهي به عهده سردار متين و رشيدي بود اسكندر در خطر بزرگي ميافتاد وليكن حضور داريوش مانع از گرفتن نتيجه گرديد . توضيح آن كه چوناسكندر از تنگه آمان گذشته به طرف سوريه رهسپار گرديد داريوش از كوه هايآمان عبور كرده در ايسّوس اردو زد و پشت لشگر اسكندر را گرفت . انتشار اينخبر در اطراف و اكناف عالم اثر عجيبي نمود چنان كه در آتن شادي ها كردندچه مطمئن بودند كه روابط اسكندر با مقدوني قطع شده و اضمحلال لشگر او حتمياست . وليكن اسكندر همين كه وضع را چنين ديد جبهه لشگر خود را برگرداندهبي پروا به سپاهيان سنگين اسلحه ايراني در ميسره حمله كرد و اين ها عقبنشسته فرار كردند . داريوش چون عزيمت اينان را ديد خود نيز فرار نمود ( دراين موقع ايراني هاي رشيد خيلي فداكاري كرده نگذاشتند اسكندر به شاه برسدو او فرصت يافت كه بر اسب نشسته فرار كند ) بعد از اين واقعه آن قسمت هايقشون ايران هم كه دليرانه جنگ مي كردند متزلزل گرديده فرار نمودند . عدهسپاهيان داريوش را در اين جنگ 600000 نوشته اند . در جزو اين عده 30000يوناني اجير بودند و اين ها بعد از متزلزل شدن ساهيان ايراني مدتي پافشاريكرده و مرتباً به طرف كوه رفته مواقع محكمي گرفتند و مقدوني ها جرأتنكردند آنها را تعقيب نمايند . يكي از جهات شكست قشون ايران را از اينجامي دانند كه چون ميدان جنگ بين دريا و كوه واقع و تنگ بود ، عده زيادي ازلشگر ايران به كار نيفتاد و سواره نظام ايران نتوانست عمليات كند . پارْمِنْ يُنْ ( PARM?NION ) يكي از سردارهاي اسكندر چادرهاي داريوش را كهمادر و زن و دختر و خواهر او در آن بودند با غنايم بسيار تصرف كرد وداريوش در اثر اين شكست تكليف صلح به اسكندر نمود . شرايط صلح اين بود : 1 – ايران 10000 تالان ( 12 ميليون به پول حاليّه ) بپردازد . 2 – تمامممالك از دجله تا درياي مغرب و بحرالجزاير به مقدوني واگذار شود . 3 – داريوش دختر خود را به اسكندر بدهد و او در ازاي اين گذشت ها صلح نمودهخانواده داريوش را مسترد دارد . اين شرايط را اسكندر نپذيرفت و گفت كهاسرا و غنايم و غيره بر اثر فتح متعلق به او مي باشند اما در باب صلح بايدخود داريوش نزد او رفته درخواست آن را بنمايد . پس از آن اسكندر به طرفجنوب براي تسخير سوريه حركت كرد
نوشته اند كه اسكندر در باب شرايطبا دوست خود پارْمِنْ يُنْ شور كرد . او گفت اگر من به جاي تو بودم قبولمي كردم . اسكندر در جواب گفت اگر من هم به جاي تو بودم قبول مي كردم وليكن شهر صور و غَزَهْ ودتي با او جنگ كردند . اولي 7 ماه قشونمقدوني را معطل نمود و بالاخره اسكندر از اين راه بهره مندي يافت كه قسمتياز كشتي هاي فنيقي بعد از مشاهده ضعف ايران فرار كرده به طرف اسكندر رفت وكشتي هاي جزيره قبرس نيز به آنها ملحق شد ولي بعد از ورود سپاه اسكندر بهشهر جنگ خاتمه يافت چه صوري ها از جان گذشته مقاومت كردند و مقدوني هامجبور شدند تقريباً هر خانه را مانند قلعه اي بگيرند ( در اين مورد اسكندرخيلي بي رحمانه رفتار كرد ) مقاومت غزه را از شجاعت باتيس قلعه بيگي اينشهر و فداكاري ساخلو آن كه عرب بود مي دانند . اين ها تا آخرين نفر كشتهشده دو ماه اسكندر را معطل نمودند . پس از آن اسكندر به مصر درآمد و مصريها با آغوش باز او را پذيرفتند . بعد اسكندر به معبد آمّون رفت و كاهنانمصري او را پسر خدا دانستند
مادر اسكندر به او گفته بود كه او پسرخدا است و اسكندر يقين حاصل كرده بود كه اين حرف مادر راست است با همينمقصود به معبد آمّون رفت كه او را پسر خدا بدانند . دو معبد يوناني كه درآسياي صغير بودند نيز او را به اين مقام شناختند
پس از آن اواسكندريه را در كنار درياي مغرب بنا و جذب قلوب از مصري ها نمود و در موقعحركت ، رياست قشون مصر را به يك نفر مقدوني ، رياست ماليه را به يك نفريوناني و باقي ادارات را به مصري ها سپرد ( 331 ق . م . ) .
چندي پيش توليد و پخش فيلم موهن 300 كه در رابطه با اطلاعات غلطي از نبرد خشايارشاه با يونانيان بود، در يك مقطع زماني باعث بروز واكنش هايي شد، اما كمتر كسي از اينكه «خشايار شاه كه بود و چه كرد؟» سخني به ميان آورد. سخن از مردي است كه نه در تاريخ وطنش چنان كه بايد شناخته شده و نكات ضعف و قوت شخصيت او مورد تحقيق و بررسي قرار گرفته است و نه در سرزمين هاي ديگر و در ميان مردمي كه به واسطه لشكر كشي او به يونان به عنوان مهد فرهنگ و تمدن كهن غرب كينه توزانه و نفرت انگيز به وي مي نگرند؛ به ويژه آن كه او را بر هم زننده و سوزاننده مركز آن تمدن، آتن، مي دانند. نام، تبار و آغاز پادشاهي خشايار شا يا آنگونه كه شهرت يافته است، خشايار شاه چهارمين پادشاه سلسله هخامنشيان بود كه از 486 تا 465 قبل از ميلاد بر گستره اي پهناور از جهان باستان فرمانروايي داشت. اين گستره پهناور از يك سو به رودهاي جيحون(آمودريا) و سيحون(سيردريا) و سرزمين ايراني سغديانا و از غرب تا دانوب، يونان، نيل و سرزمين هاي پيرامون مصر(ليبي و حبشه) مي رسيد. نام و نشان خانوادگي اين پادشاه بيان كننده آن است كه فرزند داريوش بزرگ، نواده ويشتاسپ و از دودمان آريارمنه هخامنشي بود. ايران در دوره هخامنشيان بستر شكوفايي يكي از مهم ترين تمدن هاي جهاني بود. از زماني كه كوروش كبير با تسامح و تساهل، آزادي فكر، قدم و قلم، در راه آباداني اين ملك گام برداشت، راه رسيدن به دولت جهاني فراهم شد و ايرانيان به تدريج گستره جغرافياي فرهنگي و تاريخي خود را از ورارود (ماوراء النهر)؛ يعني جيحون و سيحون در شمال شرقي تا سند و پنجاب در جنوب شرقي و از درياي سياه و كشور يونان تا مديترانه و كرانه هاي رود نيل در مصر و حتي ليبي و حبشه و ديگر سرزمين هاي دوردست آن روزگار گسترش دادند. بدين سان خشارياشا پس از داريوش بزرگ، وارث سرزميني عظيم بود كه اقوام گوناگون در آن به سر مي بردند. در واپسين سال هاي حيات داريوش جنگ هاي ايرانيان و يونانيان همچنان ادامه داشت. آسياي صغير كه خاستگاه پادشاهي «ليديه» به مركزيت «سارد» بود و سرزمين هاي كرانه شرقي درياهاي مرمره، اژه و مديترانه كه «ايون نشين» خوانده مي شدند، بستر اين جنگ ها بودند. اگرچه داريوش به درون اروپا نيز گام نهاد، دانوب را درنورديد و تنها در نبرد ماراتن متوقف شد، اما جنگ هاي ايران و يونان پس از وي همچنان ادامه يافت. بدين سان راه پدر را پسر؛ يعني خشايارشا در پيش گرفت. فتوحات خشايارشا شش سال نخست حيات سياسي و پادشاهي خشايارشا، آكنده از حوادثي است كه كارداني او را به نمايش مي گذارد؛ از جمله سركوب شورش مصر كه پس از مرگ داريوش رخ داد. معمولا پس از مرگ هر پادشاهي، شورش هايي براي تصاحب قدرت در نواحي مختلف به وقوع مي پيوندد. پس از مرگ داريوش هم، چنين شد و نخستين آنها مردم مصر بودند كه در فاصله دور از مركز حكومت هخامنشيان و عمق فرهنگي آن سرزمين ديرپا، در سراسر سال هاي حاكميت ايرانيان بر آن سرزمين خاستگاه شورش ها و دشواري هايي مي شده است. در ابتداي فرمانروايي شاه جديد نيز طغيان فراگيري ظاهر شده بود كه لازم بود شاه براي سركوبي آن و ايجاد آرامش دوباره، به آنجا عزيمت كند. خشايارشا، در آغاز پادشاهي با سپاهي نيرومند عازم مصر شد و با وجود مقاومت شديد مصريان، شورش را فرو نشاند. خبيش (خبيشه)، يا كسي كه ياغي شده بود و خود را فرعون مصر مي خواند، فرار كرد، همدستانش مجازات شدند و ارتش ايران توانست كه نظم و امنيت را بدان سامان بازگرداند. پس از اين خشايارشا، برادر خود «هخامنش» را والي يا ساتراپ مصر كرد و بي آنكه تغييرات عمده اي در اركان سياسي- اجتماعي آن سرزمين وارد آورد، سكان امور را به دست گذشتگان داد. نخبگان و روحانيون مصري حقوق و اختيارات پيشين را بازيافتند و شاه نيز به خاك وطن بازگشت. اين نخستين سفر جنگي شاه بود كه خود در راس قوا قرار داشت. هم زمان با گرفتاري هاي مصر، بين النهرين نيز دستخوش آشوب شد و شهر تاريخي باب سر به عصيان برداشت. «بعل شي ماني» رهبر اين شورش و عنوان «شاه بابل» را بر روي خود گذاشته بود. ولي با تدبير به هنگام خشايارشاه، اين شورش هم خنثي و ظرف 15روز به غائله خاتمه داده شد. لشگركشي به يونان و دلايل آن داريوش به واسطه كدورتي كه از واقعه ماراتن حاصل شده بود، درصدد بود كه آن واقعه را جبران و نيروي مجهزي براي به تمكين درآوردن يوناني ها اعزام دارد. بي شك، مرگ او وقفه اي در تداركات امر ايجاد كرد و نيروهايي كه براي لشگركشي به يونان آماده شده بودند، ناگزير شدند كه تحت فرماندهي خشايارشا، براي آرامش مصر به كار گرفته شوند. پس از آن نيز شورش بابليان، مدتي را به خود اختصاص داد و شاه جديد لازم ديد تا به امور متفرق قلمرو پهناور خود سرو سامان دهد و با خاطري آسوده، به جنگ جهاني بپردازد. هرودوت در رابطه با علت لشگركشي خشايارشا به يونان از قول او آورده است: «پس از اينكه پلي در هلس پونت (تنگه داردانل) ساختم، از اروپا خواهم گذشت، تا به يونان رفته، انتقام توهيني را كه آتني ها به پارسي ها و پدرم وارد كرده اند، بگيرم و البته شما مي دانيد كه داريوش تصميم داشت بر ضد اين اقوام اقدام كند. ولي مرگ به او فرصت نداد. پس به عهده من است كه انتقام پدرم و پارسي ها را بكشم و من از اين كار دست برندارم تا آن كه آتن را گرفته و آن را آتش بزنم. چنانكه مي دانيد مبادرت به دشمني با من و پدرم، اول از طرف آتني ها بود. اولا با «آريشناگر»، يكي از بندگان ما، به سارد حمله كرده، آتش به معابد و جنگل مقدس آن زدند و بعد از آن هم خوب مي دانيد كه وقتي با داتيس و ارتافرن به مملكت آنها رفتيد، چه با شما كردند. اين است چيزهايي كه مرا مجبور مي كند به ضدآتني ها اقدام كنم.» اگر شاخ و برگ هاي مضامين بر ساخته هرودت نيز كنار گذاشته شود، امري بديهي است كه در دربار ايران دو عقيده درباره لشكرگشي به يونان وجود داشته و هر كدام نيز طرفداراني پيدا كرده است. منتهي شاه خود نيز در زمره كساني بوده است كه دچار ترديد راي بوده اند و عدم اعزام سپاه را ترجيح مي داده اند. اين كه در زمان شاه جديد چيزي بر قلمرو ايران اضافه نشده باشد و قلمرو امپراتوري در حد گذشتگان باقي بماند، بدون ترديد يكي از محورهاي تصميم گيري بود و سرانجام شاه را به آنجا كشانيد كه با اعزام قوا موافقت كند. از اين رو، خشايار شا پس از تصميم جنگ در خواب ديد كه تاجي از برگ هاي زيتون بر سر دارد و شاخه هاي آن تمام عالم را فرا گرفته است. سپس اين تاج ناپديد شد و مغ ها اين رويا را به حكومت وي بر تمام زمين تعبير كردند. شاهكاري از يك سازه آبي به گفته هرودوت، خشايار شاه بعد از فتح مجدد مصر، به مدت چهار سال به تجهيز تداركات جنگي پرداخت و لشگري را تدارك ديد كه بزرگ ترين سپاهي بود كه تا آن روز براي نبرد با يك دشمن خارجي آماده شده بود. طبيعي بود كه از مناطق مختلف امپراتوري، نيروهاي رزمنده جذب شوند و خاصه مردمي مانند فينيقيان و كارتاژيان و آن عده از سكنه يوناني آسياي صغير كه در ايران وفادار مانده بودند، در امر تجهيز ناوگان دريايي شاه، همراهي جدي نشان دهند. از آنجايي كه ساليان سال، انديشه نبرد، ايرانيان را به اين نتيجه رسانيده بود كه با يونانيان بايد در دريا مصاف كنند و اين مجموعه مردم جزيره نشين را بيش تر در آب هاي اژه و مرمره جست وجو كرد، به امر شاه به حفر كانالي پرداختند كه خوشبختانه در سنوات اخير و به همت باستان شناسان انگليسي عرض، طول و نحوه استقرار آن، كشف شده است. بر اساس گزارش روزنامه نيويورك تايمز، خشايار شاه پادشاه ايران در سال 480 قبل از ميلاد دستور حفر اين كانال را به مهندسان نظامي ارتش ايران صادر كرد. اين كانال كه در شبه جزيره اي در درياي اژه و شمال يونان حفر شده است، يكي از بزرگترين و شگفت انگيزترين فعاليت هاي مهندسي آن زمان بوده است. لشگركشي براي تاديب خشايارشا با يونانيان بالاخره جنگيد تا آنها را تاديب كند. از آن روي كه شورش كردند و سارد را به آتش كشيدند. در ترموپيل بر سپاهيان اسپارتي تحت فرمان لئونيداس پيروز شد، از آن روي كه بسياري از آنها رغبتي در دفاع از سرزمين خود نداشتند و از هم گسيخته بودند و آن سيصد تن هم كه ماندند و جنگيدند، خواستند كه وفاداري به قوانين سرزمين خود را به ديگر يونانيان يادآوري كنند. خشايارشا با تلاش و كوشش سپاهيان كارآمد خويش آتن را تسخير كرد و اين نماد فضايل مغرب زمين را فتح كرد. با اين اوصاف مورخين يوناني، تمام لشگر كشي هاي خشايارشا را با حب و بغض به اين شاه ايراني نوشته و حتي وي را نكوهش كرده اند و امروز اگر برخي مي كوشند تا چهره خشايارشا را خلاف آنچه كه هست به تصوير بكشند، از آن روست كه بر ناكامي خويش سرپوش بگذارند. گويي كاري كه خشايارشا در يونان كرد، دست كم با كاري كه اسكندر مقدوني در ايران به سرانجام رساند به يكسان بايد ارزش گذاري، نقد و تحليل شود. اما هيچ يك از بدگويي هاي هرودوت اصالت خشايارشا را نپوشاند و با عظمت احترام او قابل قياس نيست.
در بهار 334 ق . م . اسكندر از بوغاز داردانل ( HELLESSPONT ) گذشته واردآسياي صغير شد و جنگ اول در كنار رود گرانيك * - * - اين رود حالا موسومبه كجاسو است - * - * كه به درياي مرمره مي ريزد روي داد . قشون ايران دراين جا مركب بود از سواره نظام ايراني به عده 20000 نفر و پياده نظام اجيريوناني به همان عده . مِمْنُنْ سردار يوناني در خدمت ايران عقيده داشت كهلشگر ايران از جنگ احتراز نموده منظماً عقب نشيند و اسكندر را به داخلايران كشانيده در راه هر چه آذوقه هست معدوم كند و از طرف ديگر دولتهخامنشي با بحريّه قوي خود عرصه را در اروپا به مقدوني ها تنگ نمايد . رئيس قشون ايران اين نقشه را برخلاف مرام جنگي ايراني ها ديده رد كرد وقشون ايران در كنار راست رود گرانيك صفوف خود را بياراست ؛ بدين ترتيب كهسواره نظام ايران در صفوف مقدم جا گرفت و سپاهيان يوناني در ذخيره ماندند . در ابتدا چنين به نظر مي آمد كه فتح با ايراني ها خواهد بود زيراتيراندازان ايراني تلفات زياد به صفوف دشمن وارد نمودند ولي وقتي كهسپاهيان اسكندر از گرانيك گذشته خود را بي پروا به صفوف ايراني ها زدند ،ايراني ها نتوانستند مقاومت نمايند به خصوص كه خود اسكندر به قلب قشونايران حمله برده ، مهرداد داماد داريوش را به زمين افكند . پس از آن قلبقشون شكافت و سپاهيان ايراني متزلزل شده فرار كردند ولي اسكندر آنها راتعقيب نكرد و به يوناني هايي كه در ذخيره بودند پرداخت . با وجود اينيوناني ها پافشاري كرده جنگ كردند و چون كمكي به آنها نرسيد ، به استثناي 2000 نفر كه اسير گرديدند ، تماماً در جنگ كشته شدند . پس از اين فتحاسكندر اعلان كرد كه تمام شهرهاي يوناني از قيد ايران آزادند ؛ فقط شهرهاليكارناس ( HALICARNASSE ) در تحت رياست اُرُنْ تُبات ( ORONTOBATES ) ايراني و مِمْ نُن يوناني سخت مقاومت كرد وليكن بالاخره مغلوب شد و اسكندريوناني هاي اين شهر را كه مقاومت نموده بودند بَرده كرده بفروخت . بعد ازتسليم شدن هالي كارناس ، مِمْ مُنْ از طرف دريا خود را به كشتي هاي ايرانرسانيده چنان بر مقدوني ها برتري يافت كه در دربار ايران اميدوار شدند بهاين كه جنگ را آسيا به اروپا ببرند وليكن اين شخص كه وجودش در اين موقعآنقدر مغتنم بود ، در حين عملياتي در شهر مي لِتْ درگذشت و قلب اسكندر ازفوت او قوي شد چه او را حريف زبردست خود مي دانست . اسكندر پس از اين كهبه كارهاي شهرهاي يوناني تمشييتي داد داخل كاپادوكيّه گرديده به كيليكيّهرفت و بعد به فريكيّه درآمده عزيمت سوريّه نمود . لشگر او براي گذشتن ازآسياي صغير به سوريه مجبور بود از سه معبر تنگ و سخت يعني از دربندهايكيليكيّه و سوريه و امان بگذرد . اين تنگه ها به قدري صعب العبور بود كهچهار نفر نمي توانستند پهلوي هم حركت كنند و با داشتن قواي كمي در اينجاها مي شد مدت ها اسكندر را معطل و تلفات زياد وارد نمود وليكن دربارايران از اين موانع نظامي هيچ استفاده نكرد . فنون جنگي در مقدوني و يونانترقي زياد نموده بود ولي داريوش به همان اسلوب قديم و به جمع آوري سپاهعظيم چريكي توجه داشت . خاري دِموس يوناني كه مانند مِمْ نُنْ لايق وزبردست و در خدمت ايران بود تداركات داريوش را انتقاد كرده گفت اين سپاهعظيم چريكي به چه كار آيد . لشگر كم ولي مشق كرده و ورزيده لازم است تا ازحملات اسكندر جلوگيري شود ( چنان كه يوناني ها نوشته اند داريوش متغيرگرديده او را بكشت(.
جنگ پلاته نبرد مردونيه سردار سپاه خشايارشا با يونانيها خشايارشا پس از واقعه سالامين به آسيا برگشت. چون او نگران بود كه ينيانها پل ناحيه هلس پونت را خراب كنند و ايراني ها در اروپا گرفتار شوند. خشايارشا بوسيله چاپاري خبر شكستخود را به اطلاع پارسها رسانيد. سپسمردونيه فرمانده سپاهيان ايران به خشايارشا مي گويد كه ما هنوز از نظرنيروي زميني قوي تر يوناني ها هستيم و كاملا شكست نخورده ايم. شما به پارسبرگرديدو من قول مي دهم با نيروي زميني در مقابل يوناني ها بجنگم و آنهارا در پلوپونس شكست دهم. بدين ترتيب خشايارشا با باقي مانده كشتي هايايراني به هلس پونت برمي گردد. بعضي از آتني هامي خواستند كه سريع تر كشتيهاي ايراني را تعقيب كنند و پل روي هلس پونت را خراب كنند ولي تميستوكل بهآنها گفت كه به ايراني ها اجازه دهند كه به آسيا برگردند. چون تجربه نشانداده است ، اگر جلوي ملتي را كه شكست خورده اند بگيرند ، آنها براي دفاعاز برمي گردند و شكست قبلي خود را جبران مي كنند. البته تميستوكل براياينكه نزد پادشاه پارس جايگاهي داشته باشد ، اين سخنان را گفت. چون اگريوناني ها خواستند آسيبي به او برسانند ، او بتواند به دربار ايرانپناهنده شود. در اين مدت مردونيه همراه خشايارشا بود تا به تسالي رسيدند. چون فصل زمستان بود و مردونيه مي خواست كه تا فصل بهار جنگ را شروع نكند. سپس خشايارشا به هلس پونت رسيد ، ولي عده اي از سربازان او بر اثر بيماريو بي غذايي مردند. كارهاي مردونيه قبل از شروع نبرد پلاته : عده اي ازكشتي هاي ايراني كه آسيب ديده بودند در شهر سامس (در آسياي صغير) ماندندتا اهالي آنجا شورش نكنند. پس از تمام شدن زمستان مردونيه سپاه خود را ازتسالي داد و سپس پيكي را نزد اسكندر مقدوني فرستاد و از او خواست كه آتنيها تشويق كند تا يك صلح نامه با ايراني ها امضا كنند. او در مقابل تعهدكرد كه زمينهاي آتني ها را به آنها بازپس دهد و معابدي را كه سوخته وخرابشده بودند ، باز سازي كند. ولي اسپارتي ها حرف هاي اسكند را قبول نكردند وگفتند كه ما زير سلطه خارجي ها نبايد برويم ، سپس آتني ها هم از صلح باخشايارشا پشيمان شدند. پس از اينكه اسكندر برگشت و جواب آتني ها را بهمردونيه رسانيد ، او بطرف آتن حركت كرد و دوباره آتن را تصرف كرد. آتني هااز ترس ايراني ها به جزيره سلاميس رفتند و از لاسدموني ها كمك خواستند وليآنها در حال گذراندن مراسم يكي از عيدهايشان و همچنين مشغول ساختن يكديوار دفاعي بودند ، بنابراين ابتدا به درخواست آتني ها توجهي نكردند. وليسپس لاسدموني ها از پيشرفت ايراني ها به وحشت افتادند و با آتني ها واسپارتي ها متحد شدند. سپس مردونيه از آتن خارج شد و به تب رفت ، چون زمينآنجا مساعد بود و اهالي تب از دوستان ايراني ها بودند. اهالي تب بهمردونيه پيشنهاد دادند كه استحكامات محكمي در آنجا بسازد تا بتواند بهعنوان پناهگاه از آنها استفاده كند. تعدادي از دولت شهر هاي يوناني كهتابع دولت ايران بودند افرادي را براي كمك به مردونيه به ناحيه تبفرستادند. سپاه يونان هم در ناحيه اري تز جمع شدند. مردونيه تمام سوارهنظام سپاه را تحت فرماندهي ماسيس تيس قرار داد. او به سپاه يوناني حملهكرد و تلفات زيادي به آنها وارد كرد. ولي در ميانه نبرد اسب ماسيس تيسزخمي مي شود و از شدت درد سردار ايراني را به زمين مي زند. آتني ها همينكه ديدند او افتاده است ، محاصره اش كردند و او را كشتند. سپاهيان ايرانبه يوناني ها حمله كردند و مي خواستند كه جسد ماسي تيس را پس بگيرند وليموفق به انجام اين كار نشدند. سپس سپاهيان يونان تصميم گرفتند كه به پلاتهبروند چون آنجا آب فراواني داشت و براي جنگ مناسب تر بود. نبرد پلاته : نبرد پلاته در سال 479 (پ.م ) اتفاق افتاد. از آنجايي كه سپاه ايران دچاركمبود آذوقه شده بود ، فرماندهان به مردونيه پيشنهاد دادند كه زودتر جنگرا شروع كنند. همچنين يكي از اهالي تب هم به مردونيه پيشنهاد كرد كهايراني ها يك گذرگاه تنگ را كه محل عبور آذوقه و از خطوط تداركاتييونانيان بودرا ببندند. ارتش ايران هم اين اين كار را انجام داد و توانستمقدار زيادي غذا از اين راه بدست آورد. سپس تعدادي از افراد به مردونيهپيشنهاد كردند كه به طرف تب حركت كنند و با دادن پول از مردم يونان آذوقهو علف براي اسبها بگيرند. از اين راه آنها همچنين مي توانستند بدون جنگكردن تعداد زيادي از مردم يونان را طرفدار خود كنند. ولي مردونيه هيچ كداماز اين پيشنهاد ها را قبول نكرد و گفت ما بايد مردانه بجنگيم. وقتي كه شبفرا رسيد هر دو سپاه به خواب رفتند و اسكندر كه جز مقدوني هاي سپاه ايرانبود بطرف سپاه يونان حركت كرد. او به يوناني ها اطلاع داد كه وضعيت سپاهمردونيه مناسب نيست و او تصميم گرفته است كه فردا صبح جنگ را شروع كند ،شما بايد محكم در جاي خود بايستيد و مقاومت كنيد. سپس دو سپاه در مقابليكديگر صف كشيدند و جنگ آغاز شد. سواره نظام ايران ضربات سختي را بر سپاهيونان وارد كرد و همچنين ايراني ها موفق شدند چشمه اي را كه آب مورد نيازيوناني ها را تامين مي كرد ، كور كنند. اين مسايل باعث شد تا يوناني هاشبانه مواضع خود را ترك كنند و مردونيه دستور تعقيب يوناني ها را صادركرد. در حاليكه به نظر مي رسيد يوناني ها شكست خورده اند ، ناگهانلاسدموني به پارسها حمله كردند ولي پارسها چون اسلحه كافي در اختيارنداشتند ، شكست خوردند. با كشته شدن مردونيه ايراني ها به سنگرهاي خود عقبنشيني كردند و به استحكام بخشيدن به مواضع خود پرداختند. ولي براثر حملهلاسدموني ها و آتني ها ديواره سنگرها خراب شد و يوناني ها توانستند وارداردوگاه پارس ها بشوند سپس آنها آنجا را غارت كردند. بعد يوناني ها به تبحمله كردند و تعداد زيادي از مردم آنجا را به جرم كمك به ايراني ها كشتند. ارته باذ يكي از سرداران ايراني بود كه تمايلي به جنگ با يوناني ها نداشت، بنابراين به موقع به كمك مردونيه نيامد و هنگامي كه ديد سپاهيان ايرانشكست خورده اند و در حال فرار هستند ، به طرف هلس پونت حركت كرد.
آيا يهوديان يک قومند؟ يک تاريخ نگار اسرائيلي به اين پرسش کهن پاسخي نوين ميدهد. به خلاف عقيده رايج، يهوديان نه در نتيجه بيرون راندهشدن عبرانيان از فلسطين بلکه به سبب به آيين يهود گرويدن مردمان در آفريقاي شمالي، جنوب اروپا و خاورميانه در جايهاي گوناگون پراکنده شدهاند. اين نظر يکي از بنيادهاي انديشه صهيونيست را که مدعي است، يهوديان بازماندگان پادشاهي داوودند و نه وارثان جنگجويان بربر يا سواران قوم خزر، به لرزه ميافکند.
تکتک اسرائيليها به اين امر اطمينان مطلق دارند که قوم يهود از هنگامي که تورات در صحراي سينا بر او نازل شد وجود داشته و ايشان خود نوادگان مستقيم و انحصاري آن قوم هستند. همگان خود را متقاعد نمودهاند که اين قوم پس از خروج از مصر در «سرزمين موعود» مستقر شد و در آن قلمرو شکوهمند داوود و سليمان پي افکند. سپس ميان دو سرزمين يهوديه و اسرائيل تقسيم گرديد. به همين منوال، هيچ کس از اين امر بي خبر نيست که قوم يهود دوبار ناگزير به ترک سرزمين خود شدهاند: بار نخست پس از ويراني نخستين نيايشگاه (معبد) در سده ششم پيش از ميلاد و بار دوم پس از ويراني دومين نيايشگاه در سال هفتاد پس از ميلاد.
از آن پس، دوران سرگرداني آغاز شد که تقريباً دو هزار سال به درازا کشيد: راه قوم يهود، از پس سفرهايي دشوار، به يمن، مراکش، اسپانيا، آلمان، لهستان و اعماق روسيه انجاميد؛ اما اين قوم توانست همواره وابستگي خوني ميان گروههاي از هم دور افتاده خود را حفظ کند و يگانگياش تباه نشود. در پايان سده نوزدهم، شرايط مناسب براي بازگشت اين قوم به ميهن باستانياش فراهم شد. اگر نسلکشي نازيها روي نداده بود، ميليونها يهودي به صورت طبيعي دوباره در ارتص ايسرائل (سرزمين اسرائيل) جاي گرفته بودند، چرا که بيست سده بود که آنان اين خيال را در سر ميپروراندند. فلسطين سرزميني دست نخورده بود، در انتظار آن که همان قومي که در آغاز از او برخاسته بود بيايد و دوباره به بارش بنشاند. چرا که اين سرزمين از آن ِ آن قوم بود، نه از آن ِ اين اقليت بي بهره از تاريخ که به تصادف از اينجا سر در آورده بود. بنابراين جنگهايي که قوم سرگردان براي بازپس گرفتن سرزمين خود کرد، به حق بود و مخالفت سرسختانه مردم محلي، نامشروع.
اين تفسير تاريخ يهود از کجا سرچشمه ميگيرد؟ اين تفسير کار افراد با استعدادي است که از نيمه دوم سده نوزدهم به بازسازي گذشته پرداختهاند و نيروي تخيلزايندهشان برمبناي قطعههاي پراکنده يادگارهاي ديني، چه يهودي و چه مسيحي، زنجيره پيوستهاي از نياکان قوم يهود ساخته است. البته در آثار فراواني که درباره تاريخ دين يهود نگاشته شدهاند، رهيافتهاي فراوان و گوناگوني يافت ميشود، اما بحثها و اختلاف آراي دروني اين تاريخ نگاري، هيچگاه اصل دريافتهاي ساخته و پرداخته در پايان سده نوزدهم و آغاز سده بيستم را به چالش نکشيدهاند.
هنگامي هم که چيزهايي که ممکن بود خلاف اين تصوير باشند کشف ميشد، اين کشفيات تقريباً هيچ انعکاسي نمييافت. مراجع ويژه توليد دانش درباره گذشته يهوديان، به بروز اين حالت نيمه فلج ياري بسيار کردهاند. اين مراجع دپارتمانهايي از دانشگاه هستند که انحصاراً به «تاريخ يهوديت» اختصاص دارند و از دپارتمان تاريخ (که در اسرائيل «تاريخ عمومي» خوانده ميشود) کاملاً مجزا هستند. حتي اين بحث حقوقي که «چه کسي يهودي محسوب ميشود؟» ذهن اين تاريخ نگاران را به خود مشغول نساخته است: از نظر آنان، همه اسلاف آن قومي که دو هزار سال پيش ناگزير از ترک سرزمين خود گرديد، يهودي محسوب ميشوند.
اين پژوهشگران «مجوزدار»، در بحثي که در پايان سالهاي ١٩٨٠ در ميان «تاريخ نگاران نوين» درگرفت نيز شرکت نکردند. بيشتر بازيگران اين مباحثه عمومي، که شمارششان نيز محدود بود، از رشتههاي دانشگاهي ديگر يا از خارج از دانشگاه برخاسته بودند: جامعه شناسان، خاورشناسان، زبان شناسان، جغرافيدانان، متخصصان علوم سياسي، پژوهشگران ادبي و باستانشناسان، به بيان انديشههاي نويني درباره گذشته يهوديان و صهيونيسم پرداختند. در ميان آنان چند تني هم فارغالتحصيلان دانشگاههاي خارج از کشور بودند. در عوض از «دپارتمانهاي تاريخ يهوديت» در اين ميان هيچ صدايي برنخاست، مگر گفتههايي ترسان و محافظهکارانه، پيچيده در زباني ثقيل و توجيهگر انديشههاي پيش پا افتاده و نخنما.
خلاصه اينکه پس از شصت سال، تاريخ ملي هنوز خام مانده است و به احتمال زياد به اين زوديها هم تحولي در آن ايجاد نخواهد شد. با وجود اين، رويدادهايي که در نتيجه پژوهشها حقيقتشان آشکار شده است، پرسشهايي را در ذهن هر تاريخنگار باوجداني بر ميانگيزد که در نگاه اول تعجبآور به نظر ميرسند، اما جنبهاي بنيادين نيز دارند. آيا ميتوان کتاب مقدس را کتابي تاريخي دانست؟ نخستين تاريخ نگاران يهودي مدرن، مانند ايزاک مارکوس يوست يا لئوپولد تسونتس در نيمه نخست سده نوزدهم چنين برداشتي نداشتند: از ديد آنان، عهد عتيق، کتاب اصيل دين شناسي براي گروههاي مذهبي يهودي پس از ويراني نخستين نيايشگاه بود. در نيمه دوم سده نوزدهم، تاريخ نگاراني با دريافتي «ملي» از کتاب مقدس پیدا شدند، در اين ميان در درجه نخست بايد ازهاينريش گرايتس نام برد: اين تاريخ نگاران داستانهاي موجود در تورات را به روايتهاي يک گذشته اصيل ملي بدل کردند. از آن هنگام تا کنون، تاريخنگاران صهيونيست از تکرار «حقايق مندرج در کتاب مقدس» باز نايستادهاند و اين حقايق هر روز در نظام آموزش و پرورش کشوري به خورد شاگردان داده ميشوند. اما ناگهان در دهه ١٩٨٠ زمين لرزيد و اين افسانههاي بنيادين را تکان داد. اکتشافات باستانشناسي نوين، امکان يک کوچ بزرگ در سده سيزده پيش از ميلاد را نفي ميکنند. به همين منوال، موسي نميتوانسته عبرانيان را از مصر خارج و بهسوي «سرزمين موعود» هدايت نمايد؛ دليل محکم اين امر آن است که در آن دوران، اين سرزمين... در اختيار مصريان بود. بهعلاوه، نه از شورش بردگان در سرزمين فراعنه اثري يافت ميشود، نه از تسخير سريع کشور کنعان به دست عنصري بيگانه.
آيا تبعيد سال هفتاد ميلادي حقيقتاً روي داده است؟ مايه شگفتي است که درباره اين «رويداد بنيادين» تاريخ يهوديان که مبناي «پراکندگي قوم يهود» محسوب ميشود، کمترين کار تحقيقي انجام نشده است. دليل اين امر بسيار پيش پاافتاده است: روميان هرگز يکي از اقوام خاور درياي مديترانه را تبعيد نکردند. به استثناي اسيراني که به بردگي وا داشته شدند، ساکنان يهوديه حتي پس از ويراني نيايشگاه دوم نيز به زندگي در زمينهاي خود ادامه دادند. بخشي از آنان در سده چهارم ميلادي به مسيحيت گرويدند، درحاليکه اکثريت بزرگشان به هنگام پيروزي اعراب در سده هفتم ميلادي به دين اسلام پيوستند. بيشتر انديشمندان صهيونيست از همه اينها باخبر بودند: ايتسهاک بن زوي، که بعدها رئيس جمهور اسرائيل شد و همچنين داويد بن گوريون بنيانگذار کشور، تا سال ١٩٢٩، زمان شورش بزرگ فلسطينيان، خود همين مطالب را نوشتهاند. هر دو چندين بار ياد آور ميشوند که دهقانان فلسطين نوادگان ساکنان سرزمين باستاني يهوديهاند.
پس اگر پس از غلبه روم کسي از فلسطين تبعيد نشده است، يهوديان پرشماري که از دوران باستان در کرانههاي مديترانه ساکن شدهاند، از کجا آمدهاند؟ پشت پرده تاريخ نگاري ملي، يک واقعيت تاريخي شگفتانگيز نهفته است. از هنگام شورش خانواده ماکابيم در سده دوم پيش از ميلاد تا شورش بارکوخبا در سده دوم ميلادي، دين يهود رتبه اول را در ميان دينهايي که به تبليغ خود ميپرداختند داشت. خاندان حاکمهاسمونيان، ايدوميان ساکن جنوب يهوديه و ايتوريان ساکن منطقه گاليله را به زور وادار به گرويدن به دين يهود نموده و آنان را به «مردم اسرائيل» ملحق کرده بودند. پادشاهي يهودي- هلنيستي هاسمونيان کانوني براي گسترش دين يهود در سراسر خاورميانه و در کنارههاي درياي مديترانه شد. در سده نخست پس از ميلاد، در سرزمين کنوني کردستان پادشاهي يهودي آديابن پديد آمد که آخرين پادشاهياي هم نخواهد بود که پس از يهوديه « يهودي ميشود.» چندين نمونه ديگر نيز از آن پس چنين خواهند کرد.
پيروزي دين مسيح در آغاز سده چهارم به گسترش دين يهود پايان نميدهد، اما فعاليت تبليغي يهوديان را به حاشيههاي حوزه فرهنگي مسيحيت ميراند. بدين گونه است که در سده پنجم، در جايي که اکنون کشور يمن وجود دارد، يک پادشاه توانمند يهودي به نام حمير پديد ميآيد که بازماندگان آن دين خود را پس از پيروزي اسلام و تا دوران کنوني نيز حفظ كردهاند. همچنين، وقايعنگاران عرب از وجود قبائل بربر گرويده به دين يهود در سده هفتم خبر ميدهند.
مهمترين گرويدن گروهي به دين يهود در منطقهاي ميان درياي سياه و درياي خزر روي ميدهد: در پادشاهي قوم خزر در سده هشتم. گسترش دين يهود از قفقاز تا اوکراين کنوني، چندين گروه مختلف يهودي پديد ميآورد که در اثر هجوم مغول شمار بسياري از آنها بهسوي خاور اروپا رانده ميشوند. در آنجا، اين گروهها به همراهي يهودياني که از مناطق اسلاو جنوب و سرزمينهاي کنوني آلمان آمدهاند، فرهنگ بزرگ «ييديش» را پيريزي ميکنند. حدوداً تا دهه ١٩٦٠، اين روايتهاي چند گانه درباره اصل و نسب يهوديان کم و بيش آميخته با ترديد در تاريخنگاري صهيونيست يافت ميشوند. از اين زمان به بعد، اين روايتها بهتدريج به حاشيه رانده ميشوند، تا جايي که به کلي از حافظه عمومي در اسرائيل رخت بر ميبندند. فاتحان شهر داوود در سال ١٩٦٧ ميبايستي بازماندگان مستقيم پادشاهي اسطورهاي او باشند، نه خداي نکرده وارثان جنگاوران بربر يا سواران قوم خزر. بدين ترتيب چنين به نظر ميرسد که يهوديان خود « قومي»اند که پس از دو هزار سال تبعيد و سرگرداني، عاقبت به اورشليم پايتخت خود بازگشتهاند.
مدعيان اين روايت خطي و يکپارچه، فقط آموزش تاريخ را به کار نگرفتهاند؛ آنان دانش زيست شناسي را نيز به خدمت خود فراخواندهاند. از دهه ١٩٧٠ به اين سو، يک سري پژوهشهاي «علمي» ميکوشند از هر راه ممکني خويشاوندي ژنتيک يهوديان سراسر جهان را به اثبات برسانند. اکنون ديگر « پژوهش درباره اصل و ريشه جمعيتها» يک حوزه مشروع و محبوب زيست شناسي مولکولي به شمار ميرود، ضمن اينکه کروموزوم نرينه Y در اين جست و جوي ديوانهوار يگانگي « قوم برگزيده» جايگاهي افتخاري در کنار کليو الهه يهودي تاريخ به خود اختصاص داده است.
اين دريافت تاريخي مبناي سياست هويتي دولت اسرائيل را تشکيل ميدهد، و کار از همين جا ميلنگد! در واقع، اين دريافت تعريفي جوهرگرا از دين يهود به دست ميدهد که در آن عنصر قومي مرکزيت دارد و سبب برقراري نوعي تفکيک انسانها از يکديگر ميشود که در آن يهوديان را از غير يهوديان جدا مينمايند ، چه اين غير يهوديان عرب باشند، چه مهاجر روس، چه کارگر خارجي.
شصت سال پس از تأسيس، اسرائيل همچنان از تصور خود به صورت جمهورياي که وجودش متعلق به همه شهروندانش است سر باز ميزند. در حدود يک چهارم اين شهروندان يهودي محسوب نميشوند و اين کشور، بنابر روح قوانينش از آن ِ آنان نيست. در عوض، اسرائيل همچنان خود را بهعنوان کشور يهوديان سراسر جهان ميشناساند، اگر چه اينان ديگر نه پناهندگاني تحت آزار و تعقيب، بلکه شهرونداني باشند برخوردار از تمامي حقوق خود که در برابري کامل در کشورهاي محل اقامتشان زندگي ميکنند. ميتوان گفت که يک قوم سالاري بيحد و مرز توجيهگر تبعيض شديدي است که اين کشور با توسل به اسطوره ملت ابدي که براي جمع شدن در «سرزمين نياکان خود» دوباره متشکل شده است، بر بخشي از شهروندان خود روا ميدارد. بنابراين، نوشتن تاريخي نوين براي يهوديان، بيآنکه نگاه تاريخنگار از خلال منشور صهيونيست بگذرد، کار سادهاي نيست. پرتوهاي نوري که در گذر از اين منشور ميشکنند، به رنگهاي قومگرايانه تندي در ميآيند. در حقيقت يهوديان هميشه گروههاي مذهبي شکل دادهاند که در بيشتر موارد در پي تغيير دين به يهوديت در مناطق گوناگون جهان تشکيل شدهاند. پس اين گروهها نمايندگان يک «قوم» با اصل و نسبي يگانه و يکسان که درطي بيست سده سرگرداني از جايي به جايي رفته باشد نيستند.
ميدانيم که در توسعه هر نوع تاريخ نگاري و بهطور کلي در فرايند مدرنيته، زماني صرف ساختن ملت ميشود. اين کار در طول سده نوزدهم و بخشي از سده بيستم، ميليونها انسان را به خود مشغول داشته بود. پايان سده بيستم، صحنه آغاز بهبادرفتن برخي از اين رؤياها شد. اکنون شمار فزايندهاي از پژوهشگران به تحليل، کالبد شکافي و شالوده شکني روايتهاي بزرگ ملي ميپردازند، بهويژه اسطورههاي اصل و نسب مشترک که در وقايعنگاريهاي دوران گذشته مقام شامخي داشتند. کابوسهاي هويتي ديروز، فردا به رؤياهاي هويتي ديگري جاي خواهند سپرد.
پس از شكست ايران در جنگ پلاته يوناني هاي سامس و ينياني سفيراني را نزدفرمانده نيروي دريايي يونان قرستادند و از او خواستند كه آنها را از دستپارسها نجات دهند. او نيز به همراه نيروي دريايي يونان به طرف سامس حركتكرد. سپس پارسها از مسئله اطلاع پيدا كردند و قرار شد كه بطرف ميكال حركتكنند تا در حمايت نيروي زميني خشايارشا قرار بگيرند. آنها كشتي ها را بهخشكي كشاندند و دور آنها ديواري از سنگ و چوب كشيدند تا مثل سنگري ازسربازان حمايت كنند. ولي لاسدموني ها به سنگر پارسها حمله كردند وتوانستند كه سنگرها را خراب كنند و به داخل آنها نفوذ كنند. در اين جنگينيان ها كه قبلا جز كشور هاي تابع ايران بودند ، كمك زيادي به يوناني هاكردند و علاوه بر آن گروه هاي ديگري هم به پارسها خيانت كردند. در نتيجهايراني ها شكست خوردند. پس از جنگ يوناني ها به طرف هلس پونت حركت كردندتا پل آنجا را خراب كنند ولي اين پل قبلا خراب شده بود. بعضي از تاريخنگاران مي نويسند كه جنگ پلاته و ميكال در يك روز اتفاق افتاده بود. نبردسس تس در سال 479 (پ .م ) اتفاق افتاد. سس تس در طرف آسيايي تنگه داردانلقرار دارد. با اينكه ايراني ها آمادگي لازم را براي حمله يوناني هانداشتند ولي يوناني ها هم پس از يك دوزه محاصره طولاني موفق به تصرف شهرنشدند. چون فصل پاييز رسيد ، يوناني ها از جنگ خسته شدند و به فرمانده شانگفتند كه به يونان برگردند ولي سرداران قبول نكردند. آنها آنقدر محاصره راادامه دادند كه آذوقه شهر تمام شد و موفق به تصرف شهر شدند. سپس يوناني هابا غنايم جنگي زياد در سال478 (پ .م ) به كشور خود بازگشتند.