من ایرانیم نژادم آریایی است الگوی من کوروش بزرگ است پادشاهان من داریوش بزرگ,مازیار,انوشیروان و یزدگرد سوم هستند آموزگاران من فردوسی,خیام،حافظ,سعدی و مولوی هستند نسک من شاهنامه است اندوه من قادسیه است کهرمانان من رستم فرخزاد و بابک خرمدین هستند بهشت من ایران است جشن من مهرگان و نوروز است فرهنگ و آیین من شیفتگی به میهن است, ایران پرستی اگر نژاد پرستی است من هم نژاد پرستم و نژاد پرست خواهم ماند
در نيمه قرن سوم ميلادى اوضاع ايران بسيار بهتر از روم بود.امپراطورىساسانى در ابتداى كار قرار داشت و پادشاهان پرقدرت و جوان بر آن حكومت مىكردند حال آنكه روم گرفتار هرج و مرج و تغييرات پياپى امپراطوران بود. زمان مناسب: در ۲۴۱ ميلادى شاهپور اول در ايران به قدرت رسيد و پس از آنكهاز سامان اوضاع داخلى مطمئن شد در همان سال به نصيبين (در نزديكى موصلامروزى) و از آنجا به انطاكيه حمله برد اما گوردين امپراطور روم با سپاهىبزرگ وى را شكست داد و پس از شكست دادن شاهپور او را به دجله عقب راند وتيسفون را محاصره كرد. اما اين پيروزى دوام نيافت چرا كه در روم افسرى كهاز نژاد عرب بود به نام فيليپ گوردين را كشت و چون اعتقادى به جنگ در بينالنهرين نداشت اين منطقه و ارمنستان رابه ايران واگذار كرد. اما خود وىنيز كشته شد و دسيوس تامر جاى وى را گرفت. وى نيز در نبرد با ژرمن ها كشتهشد و پس از وى ۳امپراتور به طور همزمان به حكومت در روم پرداختند كه دونفراول به سرعت كشته شده و تنها والرين ماند. در ۲۵۸ميلادى شاهپور زمان رابراى مبارزه با ارتش روم مناسب ديد چرا كه شمال امپراتورى مذكور به شدتدرگير نبرد با ژرمنها بود. در مركز نيز تغييرات مداوم، امپراتوران قدرتروم را ضعيف كرده بود. بنابراين شاهپور با گذر از فرات، انطاكيه را تصرفكرد و آماده نبرد با والرين شد. امپراتور روم با تجهيز سپاهى عظيم از جنوباروپا عازم انطاكيه شده و ۲۵۹ شهر را از ايران باز پس گرفت و عقب نشينىزودهنگام ايرانيها او را به طمع تسخير بين النهرين انداخت اما سپاه ايرانارتش او را به مانند ارتش كراسوس محاصره كرده و سرنوشتى مشابه برايش ايجادكردند. در اين نبردكه در نزديك شهر ادسا روى داد دهها هزار رومى كشته شدندو هرچه تلاش كردند نتوانستند از محاصره خلاص شوند. والرين پس از تسليم، بهاسارت شاهپور درآمد و تا سالها تحت خدمت شاهپور بود چرا كه شاه ايران ازاو به عنوان خدمتكار استفاده كرد. (۲۶۰ميلادى) نتيجه جنگ : اين جنگ آثاربسيار مهمى داشت. ابتدا آنكه امپراتور روم به طور خفت بارى به اسارت گرفتهشد و اين سبب توجه جهان متمدن آن روز نسبت به قدرت ساسانيان شد. دوم آنكهاين شكست سنگين سپاه روم سبب سقوط آسياى غربى به دست سپاه ايران شد. شاهپور در۲۶۰ميلادى آسياى صغير را نيز تسخير كرد و چنانچه مورخان نوشتهاند تا سالها در آسياى غربى و آسياى صغير بدون مزاحم جدى به تاخت و تازسرگرم بود. حال آنكه روميها به دليل ضعف داخلى قادر به بيرون كردن او ازمرزهاى شرقى خود نبودند. شكست والرين و اسارت او در جنوب امپراتورى همچنينسبب ضعف قدرت سياسى روم در ساير نقاط امپراتورى شد به طورى كه آلامانها ازآلپ گذشته و به ايتاليا حمله كردند و گوتها نيز با عبور از دانوب يونان راتسخير كردند. تنها اشتباه بزرگ شاهپور نبردى بى دليل با امير عرب ادنياتبود در اين نبرد فرسايشى سواران عرب ضربات جدى به ارتش ايران وارد كرده وسبب تضعيف موقعيت ايران در سوريه شدند اما به هر حال به نظر مى رسيدامپراتورى روم از دوران قدرت خود فاصله گرفته چرا كه به سادگى تن به تسخيرصدها كيلومتر از مرز شرقى خود داد. درباره جنگهاى ايران و روم : ممكن استاين سؤال براى خوانندگان پيش آيد كه چرا نبردهاى روم و ايران از اين درجهاهميت برخوردار بوده كه بخش بزرگى از ۱۰۰جنگ را به خود اختصاص داده است. بايد گفت كه جنگهاى ايران و روم ۷۰۰سال به طول انجاميد و در دنياى متمدنآن زمان از اهميت بسيار زيادى برخوردار بود چرا كه اگر روم مى توانستمشابه فتوحات قطعى در مركز و شمال غرب اروپا در بين النهرين و فلات ايراندست يابد «شرق» را نيز به مانند غرب در اختيار مى گرفت و براى ارتش رومگذر از سند و پنجاب نيز كار مشكلى نبود چرا كه هنديها از روحيه مبارزىبرخوردار نبودند بنابراين ماوراءالنهر و شبه قاره هند هم مى توانست جزوامپراتورى بسيار عظيم روم شود. امپراتورى روم تقريباً در تاريخ دنيا نظيرنداشت. اين امپراتورى با برخوردارى از ۲۰۰هزار سرباز حرفه اى و همين مقدارنيروى محلى، وجود۹۶ شهرستان، سنا و ثروت فراوان قادر به تسخير هر نقطهحاصلخيز دنياى آن زمان بود چنان كه شمال آفريقا، مديترانه، آسياى صغير،بالكان، اروپاى غربى، اسپانيا و پرتغال و كليه جزاير و سواحل مهم آن زمانرا در اختيار داشت. در چنين شرايطى تنها ژرمنها در شمال و ايرانيها در شرقدر برابر توسعه اين امپراتورى مقاومت مى كردند، كه مقاومت اول به دليل عدموجود سازمان جدى نمى توانست گسترده باشد اما نبردهاى شرق جدى و تعيينكننده بود. شاهپور اول برنامه و نيروى رزم به مقدار كافى نداشت در غير اينصورت مى توانست با نفوذ به داخل مصر و بالكان امپراتورى روم را به زحمتبيندازد اما به هر تقدير ايران نتوانست از اين فرصت استفاده كند و رومدوباره قوى شد. به هر حال نبردهاى ايران و روم را مى توان مهمترين وقايعنظامى قرن دوم قبل از ميلاد تا قرن ششم ميلادى دانست و شايد بتوان تداومهمين نبردها را از دلايل فرسايش امپراتورى روم و ناتوانى آن در سركوباقوام شمالى وهونها دانست. البته اين نبردها براى ايران نيز نتيجه بهترىنداشت چرا كه شاهنشاهى پارت و ساسانى را مبدل به دولتهاى نظامى كرده بودكه مرتب مجبور به جنگ با لژيونهاى رومى بودند.
قدرت تازهاي كه با پيروزي نهايي اردشير پاپكان (اردشير) بر اردوانپنجم در سرزمين پارس جاي دولت اشكانيان را اشغال كرد، واكنشي درمقابل نظام ملوك طوايفي بود كه پادشاه نوخاستهي پارس آن راميراث «دُش خوتائيه» اسكندر ميدانست و بدون رهايي از آن احيايمجدد حيثيت ايران قبل از مقدوني را، كه وي به جدّ خواستار آن بود،غيرممكن مييافت. براي انداختن اين ملوك طوايفي هم ايجاد وحدت وتمركز لازم بود و اردشير برخلاف پادشاهان باستاني (= هخامنشي) كهتسامح را وسيلهي ضروري براي تضمين تحقق اين امر ميشمردند،استقرار يك آيين رسمي و اتحاد بين دين و دولت را در وجود شخصفرمانروا شرط لازم ميديد. دشواريهايي كه در تمام طول مدتفرمانروايي ساسانيان، پادشاهان اين سلسله با موبدان و مقاماتآتشگاه پيدا كردند و گاه به شورش و توطئه و خلع و قتل هم كشيد،اشتباه محاسبهي اردشير را در ارزيابي حاصل اين اتّحاد نشان داد. اين اشتباه محاسبه مخصوصاً از آنجا حاصل شد كه دوران ايجاد يكامپراطوري مستبد مذهبي ديگر به سر آمده بود - و با اوضاع جهانيتوافق زيادي نداشت. اردشير بابكان بر وفق روايات در ناحيهي استخرپارس در دهكدهاي به نام «تيرده» به دنيا آمد (ح 180). پدرش بابككه عنوان نگهبان معبد آناهيتا (ناهيد) را در استخر به ارث برده بود،در شهر كوچك « خير » در كنارهي جنوبي درياچهي بختگان سلطنتي محليداشت و دست نشاندهي گوچهر «گئوچيتره، گوزهر»، پادشاه بازرنگيپارس، بود. از جانب پدر نسب اردشير به ساسان ميرسيد كه آتشكدهياستخر به نام او بود، و از جانب مادر هم به خاندان پادشاهان محليپارس موسوم به بازرنگي منسوب بود. پادشاهان محلي پارس از زمانسلوكيها در آنجا قدرت داشتند و بعضي خاندانهاشان از همان ايام بهنام خود سكه ميزدند. اردشير در جواني به درخواست پدر و به رسممعمول نجباي محل از جانب گوچهر در شهر كوچك دارابگرد عنواناَرْگْبَدْ داشت. گوچهر خود در نيسايك (=نساي) پارس و در محلي كهبعدها قلعهي بيضا (= دژ سپيد ) در آنجا واقع شد عنوان فرمانروايمحلي پارس را تا اين زمان براي خود حفظ كرده بود. اما در قلمرو اونيز مثل قلمرو اردوان كشمكشهاي محلي، هرج و مرج به وجود آوردهبود. اردشير جوان هم كه داعيهي خودسري داشت در اين گيرودار بر ويطغيان كرد (ح 200). وي شهركهايي چند را در حوالي دارابگرد فتح كرد وبا گوچهر درافتاد چندي بعد پدرش بابك هم به دعوت و الزام او برگوچهر شوريد و او را كشت. از آن پس بابك در قلمرو خاندان بازرنگي،كه خود از جانب مادر با آنها منسوب نيز بود، داعيهي سلطنتي محليپيدا كرد. نامهاي هم به اردوان « ملكان ملكا » نوشت و با اعلامفرمانروايي خود، نسبت به وي اظهار طاعت و انقياد كرد. چندي بعدوفات يافت و پسر بزرگش شاپور (= شاهپوهر) به جاي او نشست. امااردوان سلطنت خاندان جديد را بدان سبب كه با برادر و مدعي ويبلاش هم مربوط بود به رسميت نشناخت. حتي در نامهاي بابك وفرزندانش را ياغي خواند و دشنام سخت داد. شاپور هم با مخالفت اردشيرمواجه شد و اختلاف دو برادر به لشكركشي منجر گشت. اما قبل از تلاقيفريقين شاپور در فاصلهي بين استخر و دارابگرد، در يك قصر كهنهي عهدهخامنشي، به طور مرموزي در زير آوار مدفون شد و اردشير كه ظاهراً درماجرادستي داشت بيآنكه به اعتراض برادران ديگر توجه كند، خود رابه جاي او پادشاه خواند (ح 208). اعتراض برادران، كه به صورتتوطئهاي به قصد جان اردشير طرح شد به بهاي جان ايشان تمام گشت. شورش اهل دارابگرد را هم اردشير با سرعت و خشونت فرونشاند. از آنپس براي تسخير پارس و دفع مخالفان ناچار شد در تمام پارس شهر بهشهر با پادشاهان كوچك محلي بجنگد. در اين جنگها وي كرمان را گرفت وآنجا بر وفق افسانهاي، با جادويي به نام اَسْتَوْد يا هفتواد (= هفتان بخت) جنگيد، قلعههايي چند را خراب كرد، شهرهايي چند در اطرافپارس بنا كرد و تقريباً تمام ولايت پارس و سواحل را تسخير نمود وحتي در حوالي اهواز و اصفهان هم به تاخت و تاز پرداخت. از اينجنگها غنيمت بسيار به چنگ آورد و گنج و سپاه وي افزوني يافت. (ح 212). در بين كساني كه طي اين جنگها قلمرو ايشان به وسيلهي ويتسخير شد بلاش پادشاه كرمان، كه تختگاه او ولاشكرد (= گولاشگرد) بعداز آن تبديل به ويهاردشير (= بردسير) شد، همچنين نيروفر ، پادشاهخوزيان (= اهواز)، مهرك ، پادشاه جهرم ، شاذ شاپور ، فرمانرواياصفهان ، بندو (= ويندو) پادشاه ميشان ، پاكور (= افغور) پادشاه كَسْكَر (=واسط)، وبالاخره سنتروك پادشاه عمان را بايد نام برد كه با پيروزي بر آنهاعلاوه بر پارس تقريباً در تمام نواحي مجاور نيز فرمان او نافذ وجاري گشت. توسعهطلبيهاي او كه از نظرگاه اردوان غيرمشروع هم بود،موجب ناخرسندي و نگراني پادشاه اشكاني شد. اردشير در طي سه جنگمتوالي او را شكست داد و در آخرين جنگ كه در محلي به نام دشتهرمزدگان روي داد در نبرد مردامرد او را كشت (224 م). در همانمعركهي جنگ هم پياده شد و سر پادشاه مقتول را لگدكوب كرد و اينرفتار كينجويانهي او ظاهراً جواب دشنام سختي بود كه اردوان بهنامهي پدرش بابك داده بود و او را « پروردهي شبانان » خواندهبود. نويسندهي آن نامه هم كه دادبنداد نام داشت و دبير پادشاهاشكاني بود در همين جنگ به دست شاپور، پسر اردشير، كشته شد. بعد ازغلبه بر اردوان، ارشير خود را شاه شاهان (= ملكان ملكا) خواند. تصويري كه بعدها از اين جنگ نهايي او در نقش رستم بر صخرهها نقششد او را در حالي نشان ميدهد كه سوار بر اسب حلقهي فرمانروايي رااز دست اوهرمزد، كه او نيز بر اسب سوار است، ميگيرد و اين نقش بهصورت رمزي نشان ميدهد كه او سلطنت خويش را عطيهي ايزدي - و نهميراث نياگان - تلقي ميكرد و تصوير اردوان و بلاش كه زيرپاي اسباوست پايان يافتن سلطنت اشكاني را در واقع به مشيت رباني منسوبميدارد. اين نقش، كه نظاير ديگر هم يافت، اهميت خواست ايزدي رادر نيل به اين پيروزي در نظر او قابل يادآوري و سپاسگزاري نشانميدهد. با اين همه مشيت ايزدي و غلبه بر پادشاه اشكاني تمامموانعي را كه بين اردشير با تخت شاهنشاهي فاصله ميافكند بلافاصلهاز ميان برنداشت. با آنكه تيسفون را گرفت و در نزديك سلوكيه هم،كه مقاومت شديد كرد، شهري به نام ويه اردشير ساخت، بابل وسورستان را معروض حملهها و تحريكات مخالفان يافت. پادشاهان محليداخلي فلات نيز كه با سياست و تمركزگرايي وي نيمي از قدرت واعتبار خود را از دست ميدادند به آساني تن به طاعت شورشگري فاتحنميدادند. فرخان ، پادشاه ماد در مقاومت سرسختانهاي كه در مقابلوي كرد تلفات سنگين به سپاه وي وارد نمود. اعتراض جشنسف (= گُشْنَسْب) پادشاه طبرستان، حتي با توضيحات « هيربذان هيربذ » پارسرفع نشد. اردشير ناچار بود سرزمينهاي ملوك طوايف را يك يك فتح كندو مخالفت و ترديد نجبا و سركردگان خانوادههاي بزرگ را با اسلحه يابا وعده و رشوه در هم بشكند، و اين كمتر از جنگ با اردوان اوقات اورا به خود مشغول نميداشت. ارتهوزد پسر اردوان در ماد همچنان دعويسلطنت داشت و سكه هايي كه تا چند سال بعد (ح 227) از جانب او ضربميشد فعاليت او را براي استرداد تخت و تاج قابل ملاحظه نشانميداد. در ارمنستان كه خسرو نام، خويشاوند و به قولي برادر اردوان،در آنجا پادشاه بود خاندان اشك و بعضي نجباي هوادار اشكانياناتحاديهاي قوي بر ضد اردشير به وجود آورده بودند. در نواحي باختر (= بلخ) و پارت، كوشانيان كه عدهاي از بستگان اردوان به آنها پناهبرده بودند به حمايت از اشكانيان برخاسته بودند و عشاير پرني وسكايي و تخاري را بر ضد وي تجهيز كرده بودند. پادشاه گرجستان معابرقفقاز را به روي آلانهاي مهاجم گشوده بود و آنها باز آذربايجان وشمال بابل را عرضهي تاخت و تاز خويش كرده بودند. از خاندانهايهفتگانه ظاهراً فقط خاندان قارن در اين جنبش ضد اردشير شركت كردهبود، و او نيز بعدها به موكب شاپور، پسر اردشير، پيوست. ساير خاندانهاظاهراً متابعت اردشير را آسانتر از قبول فرمانروايي يك خاندانهمانند خويش يافته بودند. اما محرك واقعي مقاومت و مخالفت با اردشيرشخص پادشاه ارمنستان بود كه حملههاي مكرر او به نواحي مجاور بابلاستقرار امنيت را براي اردشير در ساير نواحي هم دشوار ميساخت. لشكركشي به ارمنستان (228) براي اردشير منجر به هيچ پيشرفتي نشد وخسرو مدتي طولاني در مقابل مدعي جديد تخت و تاج ايستاد. اردشير كهدست نامرئي روم را نيز در اين ماجرا آشكار ميديد، دست زدن بهاقدامات سريع را براي در هم شكستن اين اتحاديهي مخالفان لازمديد. براي خاتمه دادن به تحريكات بيپايان خسرو، يك رقيب او راكه او نيز از خاندان اشكاني (= پهلووني) بود به وعدهي منصب ومقام به قتل او واداشت. قاتل كه آناك نام داشت خسرو را به خدعههلاك كرد اما خودش هم گرفتار و كشته شد. وي پدر گريگور لوسانوويچ (= گريگور نوربخش) بود كه چندي بعد در زمان تيرداد، پسر خسرو، تمامارمنستان به وسيلهي او مسيحي شد و او با اين كار، در نزد قوم خويشگناه عظيم پدر خود را جبران كرد. با رهايي از تحريكات ارمنستان و دردنبال حل قسمتي از مشكلهاي داخلي، اردشير قدرت خود را در داخل كشوربه قدر كافي براي اقدام به جنگ آزمايي با روم استوار يافت. پس،سپاه وي نواحي شمال بينالنهرين را تسخير كرد و نصيبين را بهمحاصره انداخت. سواره نظام او سوريه و كاپادوكيه را تهديد كرد و هرچند شهر هتره در مقابل وي مقاومت سخت كرد، تاخت و تاز وي در آنسوي فرات براي روم مايهي نگراني گشت. امپراطور الكساندر سه وروسكه با مادرش در آن هنگام به انطاكيه آمده بود، با تجهيز چندينسپاه به بينالنهرين تاخت (231). اما قبل از اقدام به جنگ، سعيكرد با مذاكره اختلاف خود را با پادشاه جديد ايران حل كند. با آنكهپيشنهاد مذاكره از جانب اردشير رد شد، و امپراطور هم بدون هيچ جنگيعقبنشيني كرد، روم امپراطور خود را به عنوان فاتح تجليل كرد (232). اين نكته كه در روايات طبري و مآخذ همانند آن هم هيچ به جنگهاياردشير با روم اشارت نرفته است ناشي از همين معني بايد باشد. بههر حال در دنبال رويارويي با روم و رهايي از تحريكات ارمنستان،اردشير اوقات خود را صرف تسخير و تأمين نواحي شرقي مردهريگاشكانيان ساخت. براي آنكه مرزهاي كشور خود را، آن گونه كه درجواب پيشنهاد مذاكره، به روميها گفته بود، به حدود مرزهاي ايرانقبل از اسكندر برساند، تسخير مجدد اين نواحي دورافتادهي شرقي برايشضرورت داشت. فتح سكستان و فتح گرگان در طي اين لشكركشيها درحقيقت ناظر به خلع يد از بقاياي شاهزادگان اشكاني و حكام وابستهبه خاندان اردوان و بلاش در اين نواحي بود. در حدود مرو هممخالفان را قلع و قمع كرد. سرهاي عدهاي از كشتگان آن نواحي راكه به احتمال قوي بايد از سركردگان سكايي يا اشكاني بوده باشندبه آتشكدهي آناهيد كه وي همه چيز سلطنت خود را مديون عنايات ايزدمعبود آن ميدانست فرستاد، و بدين گونه ايزد آب را از خون كشتگانخويش سيراب كرد. هر چند در بازگشت از اين سفرهاي جنگي فرستادگانياز جانب پادشاهان كوشان و مكران و نواحي توران (= بلوچستان) براياظهار انقياد در پارس به دربار او آمدند، فتح تمام اين نواحي برايوي ميسر نشد. با آنكه چندي بعد از بازگشت از شرق دوباره به تهديدروم پرداخت و حتي نصيبين و حران را هم گرفت (237)، هنوز در داخلكشور وحدت مورد نظرش تحقق نيافته بود، و لااقل معدودي از ملوكطوايف موضع مستقل خود را همچنان حفظ كرده بودند. از جمله در كرمانيك پادشاه محلي به نام قابوس ( كابوس )؛ در سرزمين حيره يك شيخعرب به نام عمروبن عدي ، و در طبرستان يك شاهزادهي محلي بهنام چشنسف شاه همچنان از اينكه به پادشاه جديد اظهار طاعت نمايندخودداري كردند، و قسمتي از نواحي شرقي همچنان در دست طوايف يوئهچي - تخاري باقي مانده بود (238). اما اردشير در دنبال آن همهجنگهاي پر جنب و جوش اكنون ديگر خسته بود. سلطنتش بعد از اردوان (224) هنوز چهارده سال بيشتر طول نكشيده بود اما او تمام اين مدترا در جنگ گذرانيده بود. از وقتي در پارس بر ضد گوچهر اعلام طغيانكرده بود تا اين ايام حدود چهل سال در جنگ و در خطر زيسته بود. خستگي قبل از پيري به سراغش آمده بود و او را به كنارهگيري وآرامشطلبي ميخواند. بالاخره پسرش شاپور را كه از عهد جنگ اردواندر كنار او شمشير زده بود و در سالهاي اخير هم در ادارهي امور با اوشريك بود، به جاي خويش بر تخت نشاند (240) و خود روزهاي آخر را بهآرامش گذراند.