شاهنشاهان پهلوی

شاهنشاهان پهلوی

شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۶

اخلاق را از بيگانه نمى گيرند

تهمينه مهربانى

هر بار كه موج برخورد و مقابله با بدحجابى در جامعه آغاز مى شود، عده اى به دفاع از آن بر مى خيزند و جمعى با عنوان لزوم كارفرهنگى، اين برخورد را منفى و تبعات آن را، ايجاد نگرانى در خانواده ها و تشديد لجبازى ها و در نتيجه، بى بند و بارى هاى بيشتر مى دانند. من از هيچ برخورد نامتعادل خرسند نيستم و به هيچ درمان عاجلى اعتقاد ندارم نه روانشناسم و نه جامعه شناس و همه اطلاعاتم را از رفتار و گفتار مردم متوسط جامعه مى گيرم.

واقعيت اين است كه شيوه رفتار زنان و مردان بدحجاب، برگرفته از سخيف ترين طبقات اجتماعى غربى است. پيوسته پيروى از منش و شيوه گفتار غربيان، به عنوان نشانه تجدد، طبقات مختلف اجتماعى را آماج خود قرار داده است. فرياد زدن و اعتراض كردن به رسانه هايى كه با سرعتى حيرت انگيز در كار «جهانى سازى» به شيوه غربى ها هستند، «عرض خود بردن و زحمت ديگران» داشتن است و بنابراين نهايت خوش باورى است اگر تصور كنيم كه با سرو صدا و جنجال، مى توانيم در مقابل اين سيل بايستيم. تنها راه مقابله با هر تهاجمى، مجهز شدن به ابزارى درونى است، همان گونه كه به هنگام پديد آمدن اپيدمى بيمارى هاى كشنده، بهترين راه، واكسيناسيون است. پيش از ابتلا، بايد به فكر بود، وگرنه به هنگام شيوع بيمارى، در بهترين شكل، مى توانيم فقط مجالس ختم با شكوهى برگزار كنيم.
مسأله تهاجم فرهنگى نه يك شوخى «سيزده به در» است و نه يك هيولاى غير قابل شكست. اين معضل با همه عظمت خود، فرهنگ هاى ريشه دار و اصيل را نمى تواند متزلزل سازد چه رسد به خشكاندن آنها. نكته اين جاست كه ما به عنوان يك قوم هوشمند، با تمدنى مثال زدنى و دينى محكم و كار آمد كه پاسخ همه معضلات بشرى را در صورت تلاش و اجتهاد فرهيختگان و متدينين و كارشناسان زبده مى تواند بدهد، چگونه است كه در مقابل فرهنگ غرب و آن هم بخش نحيف و مورد نقد آن جوامع، چنين خلع سلاح شده ايم كه عرصه جامعه ما، محل تاخت و تاز نامناسب ترين جلوه هاى فرهنگى بخش هاى منحط جوامع غربى شده است.
نگاهى به شيوه كار، تحصيل و حتى هنر ارزشمند غرب كافى است تا به زن و مرد پاكباخته ما بفهماند كه اين شيوه رفتارى و حضور در جامعه، حتى با مترهاى غربى (و بويژه با آنها) چيزى عجيب و غريب و خارج از هنجارهاى طبيعى است. بى ترديد دانشجوى غربى با چنين وضع و آرايش و لباس بى تناسبى به دانشگاه نمى رود، چون مورد تمسخر ديگران واقع خواهد شد. زن غربى با آن كه سال هاست خود را از بسيارى از قيود اخلاقى رها كرده و به بركت (بخوانيد نكبت) نهضت فمينيسم، طبيعى ترين شرم و حيا هاى زنانه را كنار نهاده است، اما به دليل غير طبيعى جلوه كردن، به هيچ وجه با چنين سر و وضعى در جامعه حاضر نمى شود. خيابان هاى كشورهاى اروپايى و آمريكايى، محل نمايش مدهاى عجيب و غريب نيست و اگر كسى هم خارج از هنجارهاى معمول آن جوامع، لباس بپوشد، بى ترديد به عنوان طرفدار يك جريان خاص، از جمله «رپ» ها و «هيپى »هاى سابق، تعريف مشخصى دارد. محيط كار در جامعه غربى، به دليل جدى بودن كار، محل عقده گشايى هاى پيش پا افتاده و جلب توجه هايى از سنخ آن چه كه در جامعه ما ديده مى شود، نيست.
متأسفانه همه اين حركات با عنوان «آزادى» صورت مى گيرد، در حالى كه در مدهاى رايج، اندك نشانه اى از «آزادى» نيست. كافى است به كفش هاى پوزه دراز و پاشنه باريكى كه مدت ها وبال گردن دختران و زن ها بود و نمونه پوزه بلندش در ميان پسران و مردها هم به صورت اپيدمى درآمده بود، نگاهى بيندازيم و در حالتى متعادل و عارى از تجدد نمايى در كسانى كه از اين مد عجيب پيروى كردند، بپرسيم كه آيا اين مد زيبابود؟ راحت بود؟

وقتى جامعه اى بى آن كه لحظه اى به زيبايى و راحتى و كارآمدى لباس و كفش بينديشد، از آن تنها به اين دليل كه «ديگران» مى پوشند، استفاده مى كند، آيا زمان آن فرا نرسيده است كه بپرسيم اين همه كج سليقگى و اعوجاج چيست و منشأ آن كجاست؟
متأسفانه «زيبايى» در عرصه زندگى ما جايى ندارد. ايرانى ها روزگارى، سرآمد به كارگيرى تناسب در خطوط قالى، نقاشى هاى كاشى، كرشمه هاى قلم، تناسب رنگ ها و نقش ها در پارچه هاى زيبا و در پى كشف زيبايى در همه زندگى خود بودنداما در اثر بى تدبيرى و كج سليقگى و تعصبات نابجا، آن همه زيبايى را به فراموشى سپردند و ناگهان عرصه زندگى و اجتماع ما پر از نقش ها و طرح هايى شد كه جز افسردگى و بى تناسبى مزمن ثمرى نداشت.

ما هرگز به ضرورت «زيبايى» نينديشيديم و به جاى پيدا كردن راه حل هاى متناسب با فرهنگ و دين، صورت مسأله را پاك كرديم و به گمان خود آسوده نشستيم، غافل از اين كه، اين همه بى تناسبى و غيبت رنگ، سرانجام به كاريكاتورى تبديل خواهد شد كه بيش از آن كه «خنده دار» باشد، هجو و دردناك است. نمى دانم منشأ اين اعوجاج را در كجا بجويم. هرچه به تاريخ كهن اين سرزمين مى نگرم و نقش هاى بى بديل آن را در مظاهر زندگى جست وجو مى كنم، جز تناسب و زيبايى نمى بينم. هرچه اين آئين بسيار زيبا و به سامان و استوار را مى كاوم، جز جلوه هاى هنر و زيبايى و جمال و ملاحت در آن نمى يابم و هيچ سر در نمى آورم كه حضور رنگ سياه به جاى همه رنگ هاى شاد و زيبا و روح بخش از كجا آمد و چرا؟ و كسانى كه به ترويج آن پرداختند، مى خواستند جلوى چه فجايعى را بگيرند و آيا گرفتند؟

آدمى اگر عرصه هاى سالم و بهنجار جلب توجه و احترام ديگران را نياموزد و مهارتهاى كافى براى «موفقيت هاى اصيل» را ياد نگيرد و زمينه هاى لازم براى بروز استعدادها و توانايى هاى خدادادى خود را نيابد، بى ترديد به شيوه هاى غلط پناه خواهد برد. تناسب و زيبايى را در كجا بايد آموخت؟ هنگامى كه هنر اعم از طراحى و نقاشى و موسيقى و خياطى و باغبانى و همه دروسى كه ذهن و روح شاگرد را با زيبايى هاى اصيل آشنا مى سازد و او را به ابزارهاى كارآمد در شناخت تناسب ها مجهز مى سازد، در ميان دروس مدارس و دانشگاه هاى ما جايى ندارد و اگر هم باشد، در كنار فيزيك و علوم و رياضى، قدرى نمى يابد و اهميتى به آنها داده نمى شود، حاصل در بهترين شكلش، دانشمندان بى ذوق و بى قواره اى خواهد شد كه زندگى را در فرمول هاى قالبى خلاصه مى كنند و هر نوع لطافت و ملاحتى را اتلاف وقت و عمر تلقى مى كنند و چون آدمى بدون «زيبايى» نمى تواند به حيات خود ادامه دهد، ناگزير به نوعى از زيبايى پناه مى برند كه بيماران روحى از طريق ماهواره و ساير رسانه هاى گروهى نسخه اش را براى آنها مى پيچند و اين تازه سرنوشت تحصيلكرده هاست، تو خودحديث مفصل بخوان از اين مجمل. تا نپذيريم كه «زيبايى» يكى از حياتى ترين نيازهاى زيستن به سامان و «آدميزادى» است؛ تا نپذيريم كه انسان اين مهارت را نيز «بايد بياموزد»؛ تا زمانى كه باور نكنيم ما نيز «مى توانيم» افكار زيبايى را به دنيا عرضه كنيم و صاحب فرهنگى هستيم كه در اين عرصه نيز «گفتنى فراوان دارد و تا برنامه اى جدى، مستمر و كارشناسانه را براى تصحيح كج سليقگى ها، اسرافكارى ها، كسب مهارت هاى اوليه زندگى و ترتيب «نگاهى هنرى» به هستى در پيش نگيريم، حتى كسانى كه به نام هنرمند در عرصه هاى مختلف، به توليد انبوه هنر مشغولند، همچنان به صورت نشانه هاى بى هنرى، در معرض نگاه جوانان ما خواهند بود و كماكان، آنها رفتار و پوشش و شيوه بيان خود را نه از طبقات ممتاز و فرهيخته غرب، كه از عقب مانده ترين و منحط ترين طبقات آن جا خواهند گرفت.

و سؤال آخر

اكنون چه بايد كرد؟ به گمان من به يمن حركت ها و برنامه هاى بسيار غلط فرهنگى، چنان مهار كار از دست شده است كه اكنون جز با اعمال قانون، نمى شود به اين وضع سر و سامان داد. بى تعارف، كار از بدحجابى و بى حجابى گذشته و حريم خانواده ها بشدت در معرض آسيب قرار گرفته است. انگار همه عوامل دست به دست هم داده اند تا با سرعت نور به «عادى سازى» ولنگارى، اعتياد، طلاق، آزادى هاى جنسى و تبعات خطرناك آن بپردازند. اعتياد كه روزگارى به عنوان يك مصيبت و ننگ، فرد معتاد را بشدت منزوى مى كرد و افراد جامعه از ترس «طرد شدن» و «محروم ماندن» به آن روى نمى آوردند، براى گروه بزرگى از جامعه امرى عادى تلقى مى شود. ترويج ولنگارى به صورت پايبند نبودن به مسئوليت هاى اخلاقى و تعهد دينى، ظاهراً جلوه اى از تمدن و تجدد است. عفت كلام كه روزگارى زينت هر دختر و پسرى محسوب مى شد، از مد(!) افتاده و به كار بردن تعابيرى پست حتى از دهان پاره اى از قشر دانشگاهى، بسيار هشداردهنده است. در چنين شرايطى، جز اين كه ترمز اين قطار ترمز بريده را يك جورى بكشيم، چاره اى نداريم، چون در سراشيبى، نمى شود از سلامت و عزت نفس حرف زد. اين وضع بسيار نابهنجار را كه به هيچ وجه در ظاهر خلاصه نمى شود و به همه اركان اخلاقى و خصوصى خانواده ها، حمله ور شده است، بايد به هر نحو ممكن به هنجار تبديل كرد و پس از آن از فرهنگ سازى سخن گفت. شرايط به گونه اى نيست كه بتوان از افرادى به اين گونه به رفتارهاى نابهنجار معتاد شده اند، توقع داشت كه آموزش دينى و اخلاقى و اجتماعى فرابگيرند. نخستين وظيفه دلسوزان جامعه، كنترل اين رفتارها و ايمن سازى جو كلى اجتماع است تا دست كم كسانى كه در سنين نوجوانى هستند، از اين رفتارها، الگوبردارى نكنند و دچار «عادت» هاى ناسالم نشوند. هيچ عقل سليمى نمى پذيرد كه كردار فرهنگى را بتوان با زور در كسى نهادينه كرد اما به گمان من آزادى اين نيست كه بگذارى افرادى به هر نحوى كه مايلند رفتار كنند و ديگران را در معرض آسيب هاى روانى قرار دهند. اعمال قانون براى نظم بخشيدن نسبى به اين همه اعوجاج، همچون واكسيناسيونى است كه «فعلاً» جلوى تسرى بيمارى را مى گيرد. خدا را چه ديديد، شايد «بالاخره» كسانى «وقت پيدا كنند» كه ارزش هاى فرهنگى و اخلاقى اين قوم كهنسال را به ياد نسلى بياورند كه انگار قرن ها از جوانانى كه بهترين امكانات را در اختيار داشتند و با اين همه، براى احياى دين و اخلاق، از همه چيز خود گذشتند، فاصله گرفته اند.

جاى شكرش باقى است كه دين و اخلاق، چنان در جوان ايرانى نهادينه است كه به «تلنگرى» صادقانه و مؤمنانه، از آن قسم كه بارها در تاريخ معاصر خود تجربه كرده ايم، از آن چه كه به نام «تمدن» و «تجدد» به او حقنه كرده اند، روى مى گرداند و بى ترديد «آن چه را كه خود دارد» از بيگانه تمنا نخواهد كرد.

مجاهدین خلق ( منافقين ) از پیدایش تا فرجام شماره دوم

اعلام موجودیت سازمان مجاهدین خلق ایران

نامگذاری و مرزبندی :

تا دی ماه 1350 تشکیلات هنوز هیچ سند یا اعلامیه علنی که با آن شناخته شود انتشار نداده بود ، این امر بیشتر به علت ضربات و غافلگیری ناشی از آن بود و گذشته از این تشکیلات به هنگام کشف و سرکوب در شهریور 1350 نامی بر خود نگذاشته بود .

در دی ماه 50 ، پرویز ثابتی (1) طی یک مصاحبه مفصل رادیو تلویزیونی و مطبوعاتی ، اخباری را از جریان ضربه شهریور 50 اعلام داشت و بارها در طول مصاحبه خود از اعضای نهضت به اصطلاح آزادی سخن گفت ! (2)

پس از این مصاحبه به دنبال تأیید نام تشکیلات توسط کادرهای زندان زمینه برای اعلام رسمی آن فراهم شد ، ناگفته نماند که روند نامگذاری سازمان بدون چالش نبود .

سازمان اسم نداشت ، اسم بعد از دستگیری مطرح شد ، در آن اوایل اسمش این بود که این ادامه نهضت آزادی است و مهندس بازرگان که از زندان آزاد شد این گروه را تحولیش می دهند ، به مرور که از سال 48 مطالعات مارکسیستی در برنامه قرار گرفت ، کم کم این احساس شد که از نظر ایدئولوژی با مهندس بازرگان فاصله گرفته ایم .

در زندان این بحث پیش آمد که اسم مان چه باشد ، نمی دانم چه کسی مطرح کرد که نهضت آزادی . از اینجا شروع شد ، در آن زمان مبارزان الجزایر نام شان مجاهد بود ، چون ما یک سری از کتاب های آنها را خواندیم و به نحوی تحت تأثیر آنها بودیم یک نفر که یادم نیست چه کسی بود ، مطرح کرد که اسم مان مجاهدین باشد ، بعد کس دیگری گفت : نهضت مجاهدین باشد ، دست آخر بچه هایی که گرایش های چپ داشتند به اصرار نهضت مجاهدین خلق را انتخاب کردند .

که عده ای با گذاشتن خلق در کنار آن مخالفت می کردند ، فکر می کنم مهدی فیروزیان و محمود احمدی و محمد حیاتی مخالف بودند ، محمد حیاتی را یقین ندارم ولی فیروزیان و احمدی را می دانم که با افزودن کلمه خلق مخالف بودند . می گفتند : این یک حالت چپی به تشکیلات می هد و اثر معکوس می گذارد . بقیه هم بحث می کردند که مسئله ای ندارد وانگهی ما با نهضت آزادی فرق داریم ." (3)

لطف الله میثمی درباره نامگذاری سازمان چنین می گوید :

سعید محسن پیشنهاد می کرد نهضت آزادی بگذاریم ... ما خود را در حد سازمان نمی دیدیم ... به خصوص بعد از ضربه 50 که قدرت تشکیلاتی مان ضعیف شده بود ، بیشتر فکر می کردیم که یک نهضت اسلامی هستیم ، مسعود رجوی پیشنهاد کرد که اسم نهضت آزادی مناسب نیست و مرز ما را با رفرمیسم مشخص نمی کند .

سعید محسن می گفت : همه ما الهام گرفته از نهضت آزادی و ادامه جریان نهضت آزادی هستیم .... بالاخره توافق شد که اسم جمع مذهبی مان را نهضت مجاهدین خلق ایران بگذاریم و طی پیامی مکتوبی به خارج از زندان این تصمیم را اطلاع دادیم .

بعدها هم که در زندان قصر سرود تشکیلاتی ساخته شد ، اسم نهضت مجاهدین در سرود بود ، ولی در زمستان آن سال بچه های بیرون نام سازمان مجاهدین خلق ایران اعلام موجودیت کرده بودند .... قبل از این اسم گذاری اسم مشخصی نداشتیم .... هم در بیرون و هم در درون زندان واژه جمع را برای خومان به کار می بردیم ." (4)

در بهمن 1350 بخش خارج از کشور تشکیلات تصمیم گرفت که طی انتشار بیانیه ای هویت سازمان و اجمالی از تاریخچه فعالیت آن را اعلام کند ، علت این تصمیم بیشتر از آن جهت بود که عناصر باقیمانده سازمان نمی خواستند حاصل فعالیت ها و افتخارات آنان ، دستمایه استفاده تبلیغاتی برای دیگران به خصوص عناصر نهضت آزادی داخل و خارج از کشور قرار گیرد .

اولین بیانیه سازمان در تاریخ 20 بهمن ماه 1350 در خارج از کشور انتشار یافت و در صدر آن برای نخستین بار عبارت معروف " به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران " قرار گرفت و نام تشکیلات نیز " سازمان مجاهدین خلق ایران " اعلام شد .

متن این اعلامیه به قلم حسین احمدی روحانی بود که رهبری تشکیلات محدود خارج از کشور را بر عهده داشت . (5)در اطلاعیه مزبور ، تاریخچه ، اهداف و موقعیت سازمان پس از دستگیری های شهریور 50 تبیین شده بود


•
گروه حزب الله و پیوستن آن به مجاهدین خلق :


شکل گیری

از اواسط سال 1348 چند تن از مبارزان مسلمان که در گذشته عضو حزب ملل اسلامی بودند و از زندان آزاد شده بودند ، طی جلساتی که پس از تماس های پراکنده ای برگزار کردند ، بانی حرکت جدیدی شدند که در اواخر همان سال شکلی تشکیلاتی گرفت . (6)

این تشکیلات که حزب الله نام گرفت توسط افراد زیر تأسیس شد که ضمناً شورای مرکزی آن را تشکیل می دادند : 1) عباس آقا زمانی (ابوشریف) ، 2) جواد منصوری ، 3) احمد منصوری ، 4) احمد احمد ، 5) علیرضا سپاسی آشتیانی .

این تشکیلات که متکی به تجربه حزب ملل و به شکلی کاملاً زیر زمینی پا گرفت ، پس از صحبت های اولیه داراس اساسنامه و مرامنامه ای شد که مبنای کار قرار گرفت ، حرکت بعدی اقدام به عضوگیری ، تشکیل حوزه ها ، دوره های عملیاتی ، تهیه اسلحه و تدارک مخفیگاه و خانه امن بود .

پس از چندی احمد منصوری به عللی از جمله تردید در موفقیت گروه از ادامه همکاری منصرف شد و محمد مفیدی به عنوان عضو جدید شورای مرکزی جای او را گرفت . مسجد شیخ علی که در سال های 42 – 1341 مرکز فعالیت مؤتلفه و محلی کوچک و عملاً متروکه در گوشه ای از بازار تهران بود ، با اهتمام عباس آقا زمانی به مرکزی نیمه مخفی و نیمه علنی جهت آموزش و عضوگیری گروه تبدیل شد .

تعدادی از طلاب جوان و تنی چند از اعضای حزب الله در ساعات مختلف به این مسجد می آمدند و آموزش های قرآنی و مطالب سیاسی و حزبی را فرا می گرفتند ، و نیز در برنامه های کوهنوردی و سفرهای چند روزه تا حدی با مسائل عملیاتی و تمرین های بدنی آشنا می شدند ، مجموعه افراد سابق و لاحق که در این مجتمع می شدند به حزب الله تعلق داشتند حدود 20 نفر بودند که همه آنها در سال های بعد زندانی ، متواری و یا کشته شدند .

در اوایل سال 1350 با توجه به نزدیکی جنش های دو هزار و پانصد ساله و نیز اخبار شروع عملیات نظامی و چریکی توسط گروه های مارکسیست ، گرایش به سمت مبارزه مسلحانه تشدید شد ، شورای مرکزی حزب الله تصمیم گرفت حتی المقدور در زندگی نیمه مخفی به سر برد و در صدد جمع آوری مواد لازم برای عملیات و اسلحه و مخفیگاه و خانه تیمی و .... برآید .

در اردیبهشت ماه 1350 یکی از اعضای حزب الله به نام سعید محمدی فاتح حین بازگشت از یک دوره چریکی در فلسطین و لبنان دستگیر شد ، با اعترافات او و کشف بعضی مدارک ، احمد احمد نیز دستگیر شد ولی با هوشیاری وی تشکیلات حزب الله از ضربه مصون ماند ، این دستگیری موجب اختفای بیشتر افراد و رعایت دقیق تر مسائل امنیتی شد


•
ادغام در سازمان مجاهدین خلق :


پس از ضربه شهریور 50 ، یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق به نام مصطفی جوان خوشدل که با حزب الله نیز مرتبط بود ، ضمن تماس با نفرات اصلی گروه پس از تشریح وضعیت و اهداف سازمان ، پیشنهاد همکاری و کمک داد .

این پیشنهاد از سوی شورای مرکزی حزب الله پذیرفته و تا حد امکان نیازهای سازمان برآورده شد ، تعدادی از نشریات آنان تکثیر و عده ای از اعضای فراری آن سازمان در خانه های تیمی حزب الله مستقر شدند ، مقادیری پول و وسیله نقلیه نیز در اختیارشان قرار گرفت .

پس از چندی پیشنهاد ادغام حزب الله و سازمان مجاهدین خلق مطرح شد که در مجموع مورد پذیرش و استقبال واقع گردید ، جواد منصوری از اعضای مؤسس و عضو شورای مرکزی حزب الله با این پیشنهاد موافق نبود .

من که نشریات آنان را مطالعه کرده و با چند نفر از اعضا مستقیم و غیر مستقیم آشنا شده بودم ، دریافتم که این سازمان شدیداً تحت تأثیر مارکسیسم و مارکسیست هاست . به علاوه با توجه به تجربیات گذشته این ادغام را در واقع مقدمه ای برای کشف و دستگیری حزب الله دانستم ، زیرا که سازمان تحت فشار ساواک قرار داشت .

این موضوع را در شورای سه نفره ( زیرا عباس آقا زمانی در خارج از کشور بود و احمد احمد دستگیر شده بود) حزب الله مطرح کردیم و مورد قبول قرار نگرفت ، در نتیجه از پاییز سال 1350 به تدریج فعالیت در حزب الله را ترک و به فعالیت های دیگر پرداختم . به این ترتیب عملاً حاضر نشدم پس از ادغام حزب الله و سازمان مجاهدین با آنان همکاری نمایم . " (7)

در اینجا ضروری است به زندگی و ویژگی های چند عضو حزب الله که بعدها عناصر تعیین کننده و اثر گذاری در جریان مجاهدین خلق بودند ، اشاراتی داشته باشیم ، محور گزینش ما در این قسمت ، تاریخی و زمانی است و در ضمن بخش های محذوف از زندگینامه این افراد در ادامه تاریخچه خواهد آمد


•
محمد مفیدی (8)

مصطفی ، مجتبی و محمد مفیدی فرزندان دکتر مفیدی پزشک معروف بودند که دکتر عباس شیبانی داماد آنها بود ، برادران بزرگتر که اهل قلم بودند و نوشته ها و آثار چاپ شده ای نیز از ایشان بر جای مانده است ، در گذشته عضو جبهه ملی و نهضت آزادی بودند ، ولی در اواخر دهه 1340 مارکسیست شدند .

محمد مفیدی در سال 1327 در تهران متولد شد و پس از گذراندن تحصیلات متوسطه در مدرسه عالی ترجمه در رشته انگلیسی به تحصیل مشغول گردید ، ولی به دلیل موقعیت سیاسی خانواده خویش (عضویت برادر و شوهر خواهرش در نهضت آزادی) از اطلاعات سیاسی و اجتماعی نسبتاً خوبی برخوردار بود ، ولی بیشتر به فعالیت های اجرایی و عملی گرایش داشت .

مفیدی در سال 1350 توسط علیرضا سپاسی آشتیانی به عضویت حزب الله در آمد و پس از مدت کوتاهی به جای احمد منصوری عضو شورای مرکزی آن شد ، وی ارتباطات وسیعی با افراد و گروه های مختلف داشت و در انتقال اخبار و اطلاعات به حزب الله و سازمان مجاهدین خلق نقش به سزایی ایفا می کرد .

برخی از افراد که مفیدی برای این دو جریان عضوگیری کرد بعدها از کادر و عناصر مهم سازمان شدند ، افرادی چون مهدی افتخاری ، علی زرکش یزدی به واسطه افتخاری ، منصور زاهدی ، فاضل البصام (فاضل مصلحتی) و ....


•
علیرضا سپاسی آشتیانی (9)

وی در سال 1323 در آشتیان متولد شد ، پدرش کاسب بود و چهار پسر و سه دختر داشت ، علیرضا دوران کودکی و نوجوانی را با خانواده در تهران سپری کرد و پس از گرفتن دیپلم متوسطه وارد دانشگاه تهران شد و در رشته معماری دانشکده هنرهای زیبا به تحصیل پرداخت .

در سال 1343 توسط اصغر قریشی به عضویت حزب ملل اسلامی در آمد ، در آبان ماه 1344 به همین اتهام دستگیر و به دو سال حبس محکوم گردید که سرانجام با عفو مختصری از باقی مانده محکومیت در مرداد ماه 1346 آزاد شد .

او شخصیتی بسیار احساساتی ، تند خود و افراطی داشت ، از معلومات اسلامی متوسطی برخوردار بود ، به دلیل بلند پروازی و خود بزرگ بینی فوق العاده اش بسیار مغرورانه و گستاخانه با مسائل و موضوعات برخورد می کرد . " (10)

در جریان تشکیل حزب الله از مؤسسین و عضو شورای مرکزی آن بود ، بخشی از مسئولیت های گروه مانند نوشتن درس های سیاسی حوزه های حزبی ، تهیه گزارش های تحلیلی از مسائل سیاسی و تماس با گروه های دیگر و افراد سر پل ها ، جهت جذب آنها به عهده وی گذاشته شده بود .

سپاسی آشتیانی در روند تداوم تشکیلاتی مجاهدین خلق نقشی مهم ایفا کرد ، بخشی از عملیات نظامی مهم سازمان با شرکت او صورت گرفت و روند تغییر ایدئولوژی در خارج از کشور نیز به رهبری او انجام شد که در جای خود خواهد آمد .

•
عباس آقا زمانی (ابوشریف) (11)

وی در سال 1318 در تهران در خانواده ای مذهبی متولد شد ، از همان ابتدا به توصیه پدر به خواندن قرآن و مطالعات اسلامی روی آورد ، پس از گرفتن دیپلم ریاضی به دانشسرای مقدماتی رفت و سپس آموزگار دبستان شد .

از اواسط سال 1342 با تشویق عباس دوزدوزانی به مطالعات عمیق تری در زمینه های اسلامی و سیاسی دست زد ، تا به عضویت حزب ملل اسلامی در آمد و چند تن از دوستانش را نیز عضوگیری کرد ، در آبان ماه 1344 دستگیر و به 5/3 سال زندان محکوم گردید که پس از گذراندن کمتر از نیمی از دوران محکومیت مورد عفو واقع و آزاد شد .

عباس آقا زمانی در سال های 48 – 47 با انجمن ضد بهائیت (حجتیه) نیز مربوط شد ، از سال 1348 کلاس های تدریس عربی را در یکی از مساجد دایر نمود و هم زمان از دانشکده الهیات در رشته منقول (حقوق اسلامی) لیسانس گرفت ، وی علاقه شدیدی به فرا گرفتن زبان های خارجی داشت و به چند زبان کم و بیش آشنا بود ، عباس آقا زمانی در تشکیل گروه حزب الله از پایه گذاران و مؤسسین به شمار می آید


"
شخص بسیار پرکار و جدی بود ، غالباً روزه می گرفت و با غذای بسیار کمی افطار می کرد ، بارها به طور فردی و جمعی به وی تذکر داده شد که روزه زیاد همراه با غذای کم و کار مداوم موجب آثار منفی برای سلامتی جسم و روح خواهد شد ، ولی توجهی نمی کرد ، در سال 49 به دلیل ضعیف شدید بدنی به سختی مریض شد ولی پس از بهبودی همچنان به روش گذشته عمل می کرد .

شخصیت بارز وی ، افراط و تفریط در بعضی امور بود ، در نتیجه باعث شد که شخصیت متعادل و عادی خود را از دست بدهد ، این عدم تعادل بعدها تشدید شد ، به طوری که فاقد هرگونه نظم ، انضباط و ثبات بود ." (12)

آقا زمانی در سال 1349 درخواست صدور گذرنامه برای همراهی پدرش جهت معالجه در کشور اتریش کرد ، که پس از مشکلاتی ساواک موافقت نمود ، این مسافرت وسیله ای شد تا به لبنان و از آنجا به پایگاه های فلسطینی برای طی دوره های چریکی و عملیات نظامی برود .

پس از مراجعت به ایران مجدداً در اوایل سال 1350 برای ادامه تحصیل به اتریش رفت ، در همین سال به دلیل مشخص شدن نقش وی در ارتباط با افرادی که برای گذراندن دوره های تعلیماتی چریکی به سازمان الفتح پیوسته اند ، دستور دستگیری اش توسط ساواک صادر شد و در 30 تیر ماه 1351 به هنگام ورود به ایران در مرز بازرگان دستگیر گردید ، او موفق شد اعتماد ساواک را با وعده همکاری با آنان جلب نماید و بدین ترتیب به صورت کنترل شده و تحت الحفظ از زندان آزاد شد .

در آبان ماه 1351 پس از حدود یک ماه مرخصی از زندان به دنبال متواری شدن برادر همسرش رضا مهدوی نجم در فرصت مناسبی فرار کرد و به پاکستان رفت ، مدت دو سال در آنجا به صورت طلبه ای ناشناس زندگی کرد و در ضمن زبان های اردو و پشتو را نیز فرا گرفت .

ساواک با به دست آوردن اطلاعات بیشتری در خصوص ارتباط عباس آقا زمانی با اعضای سازمان مجاهدین خلق روی وی حساسیت فوق العاده ای پیدا کرد ، به طوری که گهگاه برای نزدیکان و بستگانش مزاحمت هایی ایجاد می نمود ، زیرا که ردی از خود او نداشت .

در سال 1354 به کمک محمد منتظری به لبنان رفت و مدتی در اردوگاه های فلسطینی به آموزش و فعالیت نظامی مشغول شد ، در طول این مدت با زنی لبنانی ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد ، وی از همسر ایرانی خود نیز پنج فرزند پسر داشت .

در لبنان به رسم معمول عرب ها لقب ابوشریف به وی داده شد که از آن پس فقط به این عنوان شناخته می شد ، این یادآوری لازم است که مواضع ابوشریف در آن سال ها به حمایت از الفتح در ضدیت با امام موسی صدر و جنبش امل بود . (13


•
محمد باقر عباسی (14)

نامبرده در سال 1325 در قم در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد ، دوران ابتدایی و سه سال اول متوسطه را در زادگاه خویش طی کرد و برای ادامه تحصیل به تهران آمد ، از همان جوانی به مسائل مبارزاتی و سیاسی علاقمند بود و زمانی که به عضویت حزب ملل اسلامی در آمد ، تنها 17 سال داشت ، با کشف گروه در آبان ماه 1344 وی نیز دستگیر شد و به سه سال زندان محکوم گردید ، پس از خاتمه محکومیت برای گذراندن دوره سربازی او را به منطقه بد آب و هوا فرستادند


بعد از اتمام دوره وظیفه در سال 1349 به حزب الله پیوست و از طریق سپاسی آشتیانی و محمد مفیدی به عضویت سازمان مجاهدین خلق در آمد ، ماجرای زندگی و دستگیری عباسی سخت عبرت آموز است ، در شرح وقایع مربوط به ترور سرتیپ طاهری در تابستان 1351 به این عبرت ها خواهیم پرداخت


___________________________

1-
پرویز ثابتی فرزند حسین در سال 1315 متولد شد ، وی در بهمن 1337 با معرفی ضرابی مدیر کل ششم ساواک به استخدام ساواک در آمد ، او در بدو استخدام بیوگرافی خود را چنین اعلام داشت : از بدو تولد تا تاریخ مهر ماه 1328 در سنگسر از بخش های سمنان در محله ای به نام تپه سر سکونت داشته ام و از تاریخ مهر 1328 برای گذراندن تحصیلات متوسطه به تهران آمدم و مدت سه سال در منزل شوهر خواهرم آقای محمد حسین رحمانیان سکونت داشته ام و از مهر 1331 خانواده ام نیز به تهران آمدند و در همان منزل آقای رحمانیان سکونت گزیدند .....

از سال 1336 به آموزگاری مشغول شدم ، دوران ابتدایی را در دبستان حسینیه و شاه پسند سنگسر از سال 1322 الی 1328 و دوران دبیرستان در فیروز بهرام تهران از 1328 الی 1334 و در دانشکده حقوق دانشگاه تهران از 1334 الی 1337 مشغول به تحصیل بوده ام .... و بنده از بدو تولد در یک خانواده بهایی می زیسته ام و پدر و مادرم بهایی بوده اند .... سنگسر یک منطقه عشایری و دارای مردمی شاه دوست و وطن پرست است ، رستاخیز اهالی سنگسر در قیام ملی 28 مرداد دلیل براین مدعاست ، به طریق اولویت اینجانب نیز فردی شاه دوست و وطن پرست می باشم .

ثابتی در سال 1354 رئیس اداره یکم اداره کل سوم ، در سال 1349 معاون دوم اداره کل سوم و در سال 1352 مدیر کل سوم ساواک شد ، پرویز ثابتی رئیس امنیت داخلی ساواک که بنا به خصوصیات شغلی اش صاحب چندین پاسپورت به اسامی مختلف بود در اواخر حکومت بختیار (آخرین نخست وزیر رژیم پهلوی ) به ژنو گریخت و از آنجا به اتفاق همسرش به اسرائیل رفت .

اسرائیلی ها با عمل جراحی پلاستیک آنچنان او را تغییر شکل دادند که شناختنش غیر ممکن بود ، او که به شکنجه گر مخوف ساواک شهرت داشت در شهر سانفرانسیسکو در خانه ای مجلل مسکن گزید و تنها وابسته رژیم سابق پهلوی بود که یک ماه پیش از فرار خود خانه تازه ساخته اش را واقع در شهرک غرب به سفیر یکی از کشورهای عربی فروخت . در هر ارزیابی از موقعیت هویدا (نخست وزیر بهایی مسلک) نام پرویز ثابتی هم به میان می آید ، زیرا در تمام دوران زندگی روابط نزدیکی با هم کیش خود داشته است .

ر . ک دلدم ، زندگی و خاطرات ....ص 378 . اسناد لانه جاسوسی آمریکا ، ج 7 ص 25 ، 94 ، 103 . مجله امید ایران ، 7 خرداد 1358 ، ص 50 . شهبازی ، ظهور و سقوط ... ج 2 ج 450 و 451


2-
روزنامه کیهان ، 26 دی 1350 ، ش 8553 ، ص 1 و 18

3-
گفتگوها ، بهمن بازرگانی

4-
ميثمي، آنها که رفتند ...ص 70 _ 71

5-
انتشار بیرونی خارج از کشور این اطلاعیه گسترده تر از پخش داخلی آن بود .

6-
گفتگوها ، احمد احمد ، منصوری ، خاطرات ص 79 ، شرح مختصر زندگی انقلابی پنج شهید ... ص 3

7-
منصوری ، خاطرات ، ص 83 و 84

8-
منصوری ، خاطرات ، ص 88 خلاصه پرونده ها ....مفیدی محمد .

9-
خلاصه پرونده ها .... سپاسی آشتیانی ، علیرضا . منصوری ، خاطرات ص 86 – 87

10-
منصوری ، خاطرات ، ص 86

11-
همان ، ص 85 – 86 گفتگوها : احمد احمد خلاصه پرونده ها ... آقا زمانی ، عباس

12-
منصوری ، خاطرات ، ص 84

13-
این موضع را محمد منتظری و جلال الدین فارسی و همین طور کادرهای شاخه خارج از کشور سازمان مجاهدین خلق نیز داشتند ، ابوشریف پس از پیروزی انقلاب اسلامی عضو شورای فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود ، وی به بنی صدر علاقه داشت و از سوی او فرمانده سپاه شد .

در شهریور ماه 1360 به سمت کاردار ایران در پاکستان منصوب شد و در فروردین 1361 به سمت سفیر ارتقا یافت ، ولی پس از دو سال به مأموریت او پایان داده شد ، ابوشریف پس از بازگشت به ایران مدتی در قم به تحصیل علوم دینی پرداخت ، ولی پس از مدتی از طریق افغانستان به خاجر از ایران رفت و دیگر باز نگشت .

14-
خلاصه پرونده ها ... عباسی ، محمد باقر ، زندگینامه مجاهدین ... ص 65 – 66

======================

دوستان اين مطلب بدون منبع است و يكي از دوستان فرستاده است اگر كسي منبع دقيق آن را مي داند حتما به ما خبر دهد تا كسي كه اين مطلب را نوشته از ما ناراضي نباشد

با تشكر