شاهنشاهان پهلوی

شاهنشاهان پهلوی

شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۸

اشعاری از شاهنامه فردوسی

فردوسی چنین گفت

به یزدان اگر ما خـرد داشتیم

کجا این سر انجام بد داشتیم

در این خاک زرخیز ایـــــــــــران زمین

نبودند جز مردمـــــــــــــــی پاک دین

همه دینــــــــــشان مردی و داد بود

وز آن کشـــــــــــــــور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیشـــــشان

گنه بود آزار کس پیشـــــــــــــشان

همه بنده ناب یــــــــــــزدان پــــــاک

همه دل پر از مهر این آب و خـــــاک

پــــــــدر در پـــــــدر آریـــــــــایی نژاد

ز پشت فریدون نیکـــــــــــــــــــو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنـــــــــــگ بود

گـــدایی در این بوم و بر ننــــــگ بود

کـــجا رفت آن دانـــــش و هـوش ما

که شد مهر میهن فرامـــــــــوش ما

که انداخت آتش در این بوستـــــــان

کز آن سوخت جان و دل دوستـــــان

چه کردیم کین گونه گشتیـــم خوار؟

خرد را فکنــــــــــــــدیم این سان زکار

نبود این چنین کشــــــــــــور و دین ما

کجــــــــا رفــــــت آییـــــن دیرین مـا؟

به یزدان که این کشــــــــــور آباد بود

همـــــــه جــــــــای مـــردان آزاد بود

در این کشــــــــور آزادگی ارز داشت

کشــــــــاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمــــــــــــــایه بود آنکه بودی دبـیر

گرامی بد آنکس که بـــــــــــودی دلیر

نه دشـمن در این بوم و بر لانه داشت

نه بیگانه جایی در این خانــه داشــت

از آنروز دشـمن بمــــــــا چــیره گشت

که ما را روان و خرد تیـــــره گشـــــت

از آنروز این خـــــــانه ویـــــــــرانه شد

که نان آورش مــــــــرد بیــــــگانه شد

چو ناکــــــس به ده کدخـــــــدایی کند

کشـــــــــــــــاورز بـــاید گــــــدایی کند

به یــــــــــــزدان که گر ما خرد داشتیم

کجـــــــا این سر انجــــــام بد داشتیم؟

بســـــــــــــوزد در آتش گرت جان و تن

به از زنـــــــدگی کــــردن و زیســـــــتن

اگر مایه زنــــــدگی بنــــــــــدگی است

دو صــــد بار مردن به از زنـــدگی است

بیــــــا تا بکوشیــم و جـــــــــــنگ آوریم

برون ســــــــر از این بار ننــــــــگ آوریم

پایان توهم آمریکایی

فرانسیس فوکویاما بعد از فروپاشی شوروی در 1989با حالتی ذوق زده و سراسیمه در مقاله (پایان تاریخ) دچار توهمی شد که پیش از این هگل نیز چیزی حدود دویست سال پیش دچارش شده بود ، هگل می‌گفت تاریخ یک خط مستقیم است که با سپری کردن چند ایستگاه، با دولت پروس (یعنی دولتی که هگل در آن فیلسوف رسمی بود ) به پایان می رسد و به اوج می رسد. فوکویاما هم درگیر همین سندرم تک خطی خواندن تاریخ شده بود ،او با سرخوشی تمام عنوان کرد که تاریخ به پایان رسیده و یگانه ایده برتر در جهان ، همانا ایده لیبرال دموکراسی غربی است . او با لحنی تماميت خواهانه مدعی بود که کشورها از این پس به سوی یک دولت مطلق و واحد لیبرال دموکراسی جهانی می روند . این ادعا در واقع به معنای آن بود که نظام سرمایه داری که برآمده از اندیشه لیبرال دموکراسی است، آخرین فاز خود یعنی فازهمه‌جاگیری را می پیماید و بدل به نظام غالب در دنیا خواهد شد


ژاک دریدا اندیشمند و منتقد پساساختارگرای فرانسوی که دامنه های نقد او به بنیادهای اندیشیدن به سبک غربی هم رسید، در 1993در اثر خود (اشباح مارکس ) به این ادعای فوکویاما پاسخ داد. وی آموزه فوکویاما را در ادامه خوش‌باوری های ساده لوحانه مارکس و در کل تاریخ فلسفه غالب در قرن نوزدهم مبنی بر تک خطی خواندن تاریخ ، عنوان کرد . دریدا رنج، فقر، گرسنگی و ستم حاکم بر جهان را حاصل لیبرال دموکراسی می دانست. او معتقد بود نباید مشکلات در غرب را به گردن دیگران انداخت، چراکه مقصر اصلی اين بی عدالتی ها خود غرب است


دریدا منتقد جهانی تک صدایی است که فقط یک قطب هژمونيك و غالب داشته باشد، او می‌داند که این وضعیت تنها به یک چیز می‌انجامد و آن هم دیکتاتوری است.


انگاره فوکویاما به جهانی تک قطبی می‌انجامد که گویی تنها صدا ، صدای لیبرال دموکراسی است ، انگاره ای است با شکل و شمایل داروینی ،مبنی بر این که با نابودی دشمن یعنی شوروی سابق ، طبیعت ، این نوع را فاتح اعلام کرده ، آموزه فوکویاما به شدت «دیگرگریز» و اقتدار گراست که در نهایت به خشونت می انجامد.
دریدا ناقد سلسله مراتب اقتدارگرایانه ای است که در رأس آن یک قدرت غالب و مسلط و پائین ترها همه تابع آن باشند ، نقد دریداگویی نقدی است به سیاست و روابط فرادستی و فرودستی بین ملل جهان . در جهانی بدون سلطه همه فاعلند و قدرت در واقع نه یکپارچه و یکدست بلکه بهتر آن است که به صورت جمع بسته شود و به عنوان قدرتها از آن یاد شود.
کتاب «اشباح مارکس» دریدا، زائیده تصمیمی بر ضد افسانه «پایان جهان» است که فرانسیس فوکویاما مبشر آن بود ، دریدا می‌گوید که ليبرال دموکراسی نه به واقع در بخش اعظم جهان برقرار شده و نه به تنهایی می‌تواند مسائل برخاسته از تشدید دائمی بی عدالتی ها و فقر را در غرب یا جاهای دیگر جهان حل کند.
اندیشه های پسامدرن در واقع نقدی است به اندیشه روشنگری و دنیای فکری مدرنی که با دکارت آغاز شده بود ، همان که وجود همه موجودات را از پس وجود خود می دانست . فلسفه دکارت بر دو اصل استوار است ، اول ، فردباوری که خودپرستی و خودمدارانگاری و گرایش افراطی به مالکیت فردی را در دل می‌پروراند و دوم شالوده باوری همزاد با مطلق باوری. اندیشه تا زمان هگل اسیر تماميت خواهی «سوژه استعلايی» کارتزین‌ها (پیروان دکارت ) بود. لیبرالیسم هم‌زاده همین جنبش فکری موسوم به روشنگری است، لیبرالیسم در امتداد و ادامه خودمدارانگاری و خودمحوری روشنگری است. موریس دورژه می‌گفت، انسان ساخته لیبرالیسم در زندان خواهش های خود اسیر است، منافع او همان غرایز شخصی اویند ، او هیچ گاه به (دیگری)نمی‌اندیشد ،یا اگر هم بیندیشد مثل سارتر «دیگری را دوزخ خود می‌نامد».
کارل پوپر هم از جمله کسانی بود که در زمان جنگ جهانی دوم در گوشه ای امن از دنیا سکنا گزیده بود (او در زمان جنگ جهانگیر دوم در نیوزلند به سر می برد ) و مثل فوکویاما مدام به دفاع از لیبرال دموکراسی می پرداخت. وی معتقد بود نگره عقلانی عبارت است از پذیرفتن ليبرال دموکراسی به عنوان بهترین نظام اجتماعی ممکن. گویا وی روزهای 6 و 9 اوت سال 1945را از یاد برده بود ، چون اگر به یاد می آورد می‌دانست که این بهترین نظام ممکن با مردم ژاپن چه کرد . در این روزهای سال 1945، ایالات متحده به عنوان تجلي لیبرال دموکراسی ، ناقوس مرگ را بر فراز دو شهر ژاپن یعنی هیروشیما و ناکازاکی دمید . اين ليبرال دموكراسي بود كه برای نخستین بار در تاریخ از سلاح هسته ای علیه ايدئولوژي‌هاي رقيب در این دو شهر استفاده کرد . بمب اتمی هزاران نفر را در عرض چند ثانیه كشت و بیش از این تعداد را هم زخمی کرد . با انفجار این بمب خساراتی بر محیط زیست بشری وارد شد که جبران ناپذیر بود . سرانجام اینکه بشریت در سایه تهدید تازه بسر برد ، «تهدید پایان جهان با انفجار هسته ای».
از دیگر منتقدان نظریه «پایان تاریخ» فوکویاما ، آلن دوبنوا، اندیشمند فرانسوی است . او بر خلاف فوکویاما معتقد است که با فروپاشی کمونیسم ، ما در انتظار آن نخواهیم بود که اقوامی که زیر سلطه شوروی سابق بودند به آرمان جامعه غربی روی آورند ، جامعه ای که خود در اثر روابط اجتماعی آشفته و سلطه مطلق کمیت ، از خود بیگانه شده است بلکه ما خواستار چیزی هستیم فراسوی نظام فرسوده شرق و غرب . دوبنوا بر آن است که لیبرالیسم دیگر توانایی پاسخگویی به مسائل عصر ما را ندارد . لیبرالیسم دائماً از «حقوق بشر» دم می زند ولی از یاد برده که همگان توانایی استفاده از آن را ندارند و یا افسانه های دیگر مثل «برابری در فرصت ها» و... لیبرالیسم سراسر مملو است از این شعارها و کلیشه های رنگ و رو رفته و تاریخ مصرف گذشته.
در اشاره نهایی باید گفت ، فوکویاما به غلبه نظم نوین جهانی با محوریت لیبرال دموکراسی در حال احتضار می اندیشید . او خواهان پیشامد جهانی تک آوایی بود آن هم آوای لیبرال دموکراسی، او قادر به شنیدن صدای دیگر فرهنگ ها نبود ولی دریدا رندتر از آن بود که به این خوش خیالی ها دامن بزند ، اندیشه او نوعی گشایش و توجه به «دیگری» است.
دریدا می خواست تا به خصلت های ارتجاعی فرهنگ غربی انگشت بگذارد. وی به نقد از خصلت پدرسالارانه فرهنگ غربی پرداخت که دائماً خود را به دیگر فرهنگ ها تحمیل می‌کند. نمونه های آن در نظریه های (مکتب نوسازی) در خصوص جهان سوم است که مدل و معیار آنها در پیشرفت تنها لیبرال دموکراسی امریکایي است که این روزها همگان شاهد ورشکستگی شعارهای پررنگ و لعابش هستیم.

پنجاه و دو جنگ مهم ایران قسمت بیست و ششم

نبرد شاپور سوم معروف به ذوالاكتاف با اعراب

شاپور دوم که ملقب بود به شانه سنب ( ذوالاکتاف ) پس از جلوس بر تخت شاهنشاهي ايران تصميم گرفت به هجوم هاي اعراب و ويراني ها آنان پايان دهد . قبايل عرب در نواحي فرات غربي و جنوبي روستاهاي بسياري را ويران کرده بودند و آنجا را مبدل به چراگاه شتران خود نموده بودند و رونق کشاورزي و تمدن را از منطقه دور کرده بودند . از طرف ديگر عرب ها چندين بار در نبرد با روميان به کمک روميان شتافته بودند و با آنان عليه پادشاه ايران متحد شده بودند . اين در حالي بود که صدها سال شاهنشاهان ايران مناطق عرب نشين را جزوي از ايران ميدانستند و حق و حقوق آنان را محترم مي شمردند و حتي به گفته طبري پادشاه ايران چنيدن بار اعراب را از آمدن قحطي نجات دادند و به کمک آنان شتافته بودند . شاهان گذشته اکثر با مدارا و هشدار دادن و سرکوب جزئي آنان با افراد متحجر عرب مقابله ميکردند . ليکن با همه اين موارد شاپور تنها راه در گرفتن زهره چشم و ترساندن آنان ديد و با اين ديد که بايد درسي به آنان بدهيم که براي ابد جرات نکنند بر عليه ما شورش کنند با آنان وارد نبرد شد . عربها ذاتا جيزي براي از دست دادن نداشتن و تنها راه نجات خودشان را نزديک شدن به شهرهاي سبز و آباد ايران ميدانستند و هيچ بيمي از کشته شدن نداشتند . بنابراين قبل از نبرد - شاپور فرمان اخراج عربهاي وحشي و مخرب را صادر نمود ولي آنان به مبارزه پرداختند و شاپور شيوخ عرب را دستگير کرد و براي درس عربت دادن به آنان از کتف آنان طنابي عبور داد . سپس لاشه هاي آنان را بر سر جاده هاي کاروانرو عرب آويخت تا همگان مشاهده کنند . اين لقب ذوالاکتاف که معنيش صاحب شانه ها مي باشد از آنجا به وي داده شد . سپس قبايل بني بکر و بني تغلب را که با تشويق روميان وارد منطقه فرات شده بودند را از آنجا بيرون نمود و آنان را راهي بيابانهاي شمال عربستان کرد . سپس تکشيل دولت مستقلي در جنوب فرات و شرق عربستان در مرکز حيره که از شهرهاي مهم آن روزگار بود داد و فرماندار آنجا را که لقب مرزبان داشت را بر آنجا مستقر کرد تا با کوچترين تجاوز عربها به خاک پادشاهي ايران مقابله کنند . طبري مي نويسد در نبردي سخت ميان ايرانيان و روميان هزاران عرب بر عليه ايران شمشير زدند که اين امر ناخشنودي ايران را دربرگرفت .