شاهنشاهان پهلوی

شاهنشاهان پهلوی

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۱

آیا رضا شاه, دست پرورده بریتانیا بود؟




همه، در آن سرزمین، وطن پرست و ایراندوست بودند، مگر «رضا خان میر پنج» که نوکر و سر سپرده انگلیسی ها بود!؟

سال 1289 خورشیدی، درست 10 سال پیش از قیام ملی رضا شاه بزرگ؛ در اوج بی کفایتی سلاطین قاجار، نه از تاک نشان بود، و نه از تاکشنان..... مردم پایتخت ایران؛ گروهی پرچم انگلستان را بر بالای خانه های خود نصب کرده بودند، و گروهی پرچم روس، تا از تعرض همدیگر در امان باشند....و مابقی را نیز در زیر بخوانید:
*************
آذربایجان:
از دامنه آرارات تا رشته کوههای زاگروس، و از کناره رود ارس تا ساحل سپید رود، عرصه تاخت و تاز نیروهایی بود که یا از روسیه حمایت می شدند، یا از عثمانی. سر سلسله جنبان این نارآرامی ها، «اسماعیل سمیتقو»؛ رئیس ایل «شکاک» بود. سراسر این استان، از چپاول، آدمکشی و راهزنی او در امان نبود. در حقیقت؛ ماکو، ارومیه، خوی، و سلماس اریکه خودمختاری وحشیانه او بود.

مازندران:
ساعدالدوله، احسان الله خان و امیر مؤید سوادکوهی، سراسر مازندران را نا امن ساخته و فرمانروایی داشتند.

گیلان:
سید جلال چمنی و میرزا کوچک خان، از دو جهت مختلف، گیلان را جدا کرده، و «مملکت جمهوری گیلان» اعلان کرده بودند.

گرگان:
در استرآباد و گرگان و ترکمن صحرا و گنبد کاووس؛ «ایلات یموت» و «کوکلان» خواب و آسایش را از مردم ربوده بودند و فجایع حمله مغول را در اذهان زنده می کردند.

خراسان:
قبایل »هزاره ای» و «زعفرانلو» باتفاق نیمی دیگر از ترکمن ها، از خراسان تا سیستان و نوار مرزی ایران و افغانستان و شوروی، ناامنی ایجاد کرده بودند.

بلوچستان:
سردار «محمد خان بلوچ» ، سراسر سیستان را اعلان خودمختاری کرده بود، و کسی را یارای رودر رویی با او نبود.
کرمان:
کرمان، هم از جانب بلوچ ها، و هم از سوی ایل های عشایری فارس مورد دستبرد واقع می شد و این جدا از راهزنی های قبایل محلی کوچکی بود که در گوشه و کنار این استان می زیستند. همین کافی است تا بدانیم که بواسطه راهزنی های بی شمار، کسی از دامنه کوههای مکران تا دریای عمان زندگی نداشت...

فارس:
از میانه های راه کرمان در شرق، تا آنسوی بهبهان و کهگیلویه در غرب، و از نزدیک های اسپهان تا مرزهای جوبی ایل های عربی «خمسه»، «باصری»، «شیبلنی» و ایل های «قشقایی» بهمراه ایل های «کشکولی»، «دره شوشی»، «شش بلوکی»، «نمدی»، «فارسیمدان»، و همچنین بعضی از طایفه های دشستان، تنگستان، و چهار راهی، عشیره های ممسنی، بویر احمدی، کس دیگری نمی ماند که ناآرامی در جنوب ایجاد نکرده باشد. گاهی با هم، و گاهی علیه هم، در جنگ و خونریزی بودند.

خوزستان:
«شیخ خزعل»، بندر خرم شهر و آبادان، بطور کلی از دشت میشان تا دامنه کوههای شمال را، ملکِ طلق خود می پنداشت.

لرستان و کردستان:
سقز، بانه، گروس، منطقه تاخت و تاز «سید طه» بود، و مریوانی ها و سید طه، در همکاری با «اسماعیل سمیتقو» بعنوان عامل بیگانه عمل می کردند. «کلباغی ها»، بر حومه سنندج، و سردار «رشید» بر کردستان خودمختاری می کردند، و کمک رسان آنها نیز، باز اسماعیل سمیتقو بود. از کرمانشاه تا آنسوی مرزهای غربی ایران، منطقه زیر حکومت «باباجی ها» و «سنجابی ها» بود. صحنه و کنگاور، قلمرو طایفه های «چواری»، «کاکوند» بحساب می آمد. ملایر و تویسرکان و نهاوند هم، به سبب شرارت های طایفه «حسنوند» ناآرام بود. پاره ای از لُرهای «پیراهن وند» و «سگوند» هم از فاصله بروجرد تا قم را از امنیت ساقط کرده بودند. «زلفی ها» و «خواجه مکویی ها» از چهار لنگه و بختیاری بودند که عامل ناامنی را از فریدن اصفهان تا خوانسار و گلپایگان و حومه بروجرد بحساب می آمدند.

اصفهان و مرکز ایران
از کناره های دشتهای خوزستان تا اسپهان زیر نفوذ ایل های بختیاری بود. در ساوه، قم، کاشان، «نایب حسین کاشی» و پسرش «ماشاء الله خان» تاخت و تاز داشتند.

تهران و حومه
حومه تهران، باصطلاح پایتخت شاهان قاجار، توسط پاره ای از ایل های شمالی و جنوبی شاهسون ها و خلج ها که اسکان داده شده بودند، نا امن بود. مردم قلهک، تحت الحمایه انگلستان بودند، و مردم زرگنده، تحت الحمایه روس.
هر کسی در آن سرزمین، اگر به دنبال امنیت از دستبرد راهزنان بود، یا باید درفش روسیه بلشیویکی، و یا درفش انگلیس را بر سر در خانه خود می زد تا در امان راهزنان باصطلاج ایرانی باشد. و با این همه، این سردار اسپهبد مازندران، یک تنه، با اراده ای پولادین، همه اشرار و بیگانه پرستان و جیره خواران ریز و درشت را، سرکوب و متلاشی کرد، و امنیت و آسایش و یکپارچه گی را، دیگر باره، به فرزندان راستین آریابوم، ارزانی داشت...
اما، با همه این خویشکاریهای میهنی، در شهریور 1320، هنگامی که انگلیسی ها، با نادیده انگاشتن بی طرفی ایران در جنگ جهانی دوم، نیروهای خویش را به سوی سرزمین های ایران روانه کردند، پیش شرط آنها برای پذیرش پادشاهی «محمد رضا شاه جوان»، خروج و تبعید رضا شاه بزرگ، به کشور دورافتاده در آفریقای سوزان بود. و مردمی که از قِبَل این رادمرد ایرانخواه، به آلاف و علوف رسیده بودند، به فرنگ رفته و درسخوان شده بودند، کفش و جوراب را شناخته، و قاشق و چنگال می دانستند چیست، در این توطئه ضد ایرانی، سکوت کردند، و با لالمانی خود، راه را برای دیکته کردن برنامه های انگلستان و دیگر دژمنان ایران، هموار نمودند.....
آن مرد بزرگ، هنگامی که ایران را به سوی «زوهانسبورگ» ترک می کرد، تنها مشتی از خاک ایران را در جیب خود ریخت، ولی مانده ها، در خیل میلیونی، آزمند و خود پرست، بر سر جای خویش ماندند، و به تازی پرستی و بیگانه پروری خود، بالیدند.....

منبع: سایه ای از سردار- سیاوش بشیری. خاطرات سیاسی فرخ. روزنامه ایرانیان-ونکوور. پرتو ایران-تورنتو. نوشتارهای پراکنده احزاب و رسانه های پارسی زبان

هیچ نظری موجود نیست: