شاهنشاهان پهلوی

شاهنشاهان پهلوی

شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۴

روايت آغاز شدن جنگ جهاني دوم ونظريه نويسنده وبلاگ در مورد جنگ جهاني دوم

شصت و چهار سال پيش ، در نهم شهريور ماه 1318 هنگامي كه نيروهاي رايش سوم با حمله ناگهاني به لهستان جنگ جهاني دوم را آغاز كردند، ايرانيان هيجان زده شدند اما نگران نبودند ، چون ميهن ما هزاران كيلومتر از جبهه هاي جنگ اروپا فاصله داشت و بر خلاف جنگ جهاني اول كه نيروهاي روسيه تزاري و امپراتوري عثماني بلافاصله بعد از شروع جنگ در آذربايجان وارد يك درگيري تمام عيار شدند، در آن شرايط هيچ خطري ايران را تهديد نمي كرد ، زيرا جنگ جهاني دور از مرزهاي ما و مساله اروپايي ها بود و تنها پي آمدهاي اقتصادي آن مي توانست دامنگير ميهن ما شود كه آن هم منحصر به ملت و مملكت ايران نبود. يك جنگ جهاني پي آمدهايي دارد كه تا دوردست ها در همه جاي دنيا تأثيرگذار مي شود.

دولت ايران در شهريور ماه 1318، به محض شروع جنگ ، اعلام بي طرفي نمود ، همچنان كه در جنگ جهاني اول در نخستين روزهاي جنگ اعلام شد كه ايران بي طرف است. لكن موقعيت ميهن ما در شهريورماه 1318 با موقعيت سياسي – جغرافيايي آن در جنگ جهاني اول تفاوت بسيار داشت.

در جنگ جهاني اول به هنگام آغاز درگيريهاي نظامي ، احمدشاه قاجار چند هفته اي بيشتر از تاجگذاريش نمي گذشت ، او در كار سلطنت بي تجربه و مملكت دستخوش رقابت گروههاي سياسي گوناگون بود و ارتش قابلي هم در اختيار دولت نبود تا از حدود و ثغور مملكت حراست كند.

در جنگ جهاني دوم 19 سال از كودتاي 1299و به قدرت رسيدن رضاخان سواد كوهي مي گذشت و او با عنوان رضا شاه پهلوي ، كاملا زمام امور مملكت را در دست داشت. با گذشت 19 سال از كودتا ، گروههاي سياسي مختلف صحنه را ترك كرده ، رجال مخالف شاه ، معدوم يا خانه نشين شده بودند. دربار ، كانون قدرت و مرجع كارهاي مملكت از كوچك و بزرگ بود و امور كشور توسط شخص شاه حل و فصل مي شد. از سوي ديگر ارتشي كه تحت فرمان او بود علاوه بر برقراري امنيت ، توانسته بود ايلات و عشاير را سركوب كند.

در جنگ جهاني دوم ايران از ثبات و رونق اقتصادي قابل قبولي بهره مند بود و ذخاير مالي قابل توجهي در اختيار داشت.

در جنگ جهاني اول از آغاز جنگ ، ايران به اشغال نيروهاي روس ، انگليس و عثماني درآمد و جاسوسان آلماني براي سرگرم كردن نيروهاي دشمن در اين منطقه از جهان كه دور از جبهه هاي اصلي نبرد بود به ياري مأموران و جاسوسان زبردستي چون " واسموس" با دست خالي يك جنگ تمام عيار عليه روسيه و انگلستان به راه انداخته بودند و حضور و مداخله نيروهاي خارجي در ايران به آنجا رسيده بود كه سربازان روسي در شكارگاههاي « ورداورد» كرج شيخ السفرا عاصم بيك سفير كبير امپراتوري عثماني را به عنوان اسير جنگي ربودند و با خود به روسيه بردند ، در حالي كه ايران يك كشور مستقل بي طرف بود و به هيچ دولتي اعلان جنگ نداده بود و اين گونه مداخلات در قاموس قوانين بين المللي تجاوز محض به حقوق يك ملت مظلوم به شمار مي رفت اما در جنگ دوم جهاني تا لحظه يي كه نيروهاي روس از شمال و شمال شرق و قواي انگليس از جنوب و جنوب غرب ميهن ما را مورد تهاجم قرار دادند ، حتي يك سرباز خارجي در ايران حضور نداشت و بيگانگان مقيم ايران حتي آن دسته از نازي هايي كه ستون پنجم آلمان به شمار مي رفتند به شدت تحت نظر بودند و پليس ايران از لحظه به لحظه زندگي و رفت و آمد آنها باخبر بود.

در جنگ جهاني اول رجال ودولتمردان ايران دو دسته بودند ، دسته اول طرفداران آلمان و دسته ديگر حاميان و هواداران روسيه و انگلستان.

دسته اول در پي تغيير پايتخت و بردن شاه به اصفهان بودند و تلاش دسته دوم معطوف بر جلوگيري از تغيير پايتخت و استقرار شاه در پايتخت و حمايت از سياستگذاري هاي روسيه وانگلستان بود.

در جنگ جهاني دوم نيز رجال ايران دو دسته شدند ، يك دسته كه شاه و وليعهد را كنار خود داشتند ، معتقد به پيروزي نهايي آلمان بودند. دكتر متين دفتري نخست وزير وقت بنا به اظهارات خودش هر وقت كه شاه به تحليل مسائل جنگ مي پرداخت و از او اظهار نظر مي خواست در پاسخ شاه مي گفت : "خاطر مبارك آسوده باشد ، آلمان پيروز است" در آغاز جنگ شاه از وزراي كابينه خواسته بود تا هر يك تحليل خود را بنويسند و تقديم كنند ، دكتر متين دفتري وزير جوان كابينه كه در مدرسه آلماني درس خوانده و يك « آلما نوفيل » به حساب مي آمد ، در تحليل خود پيروزي همه جانبه آلمان را پيش بيني كرد و اين تحليل آنقدر به مذاق شاه خوش آمد كه چندي بعد با وجود سن و سال كم و جواني و كم تجربگي او ، وي را بر خلاف عرف به نخست وزيري برگزيد . در ضمن اين انتخاب چراغ سبزي بود براي آلمان ها كه علاقمندي شاه ايران را به رايش سوم به ثبوت برساند.

رجال استخوان دار، پايان جنگ را به سود آلمان ها نمي دانستند ، اما جرات دم زدن نداشتند.

متقابلاً گروهي از رجال استخوان دارو وارد به سياست، نتيجه جنگ را به درستي ارزيابي كرده ، هيتلر و آلمان را به خصوص پس از حمله آن كشور به اتحاد جماهير شوروي پاك باخته مي دانستند اما از ترس شاه جرات دم زدن نداشتند و با توجه به سرنوشت عبرت انگيز ياران قديم شاه مانند "تيمورتاش "و "فيروز" و "اسعد" لب فرو بسته از ترس جان حتي در محافل خصوصي اظهار نظري نمي كردند ، زيرا به تجربه پي برده بودند كه در حكومت پليسي شاه ، ديوار هم گوش دارد ...

آن روزها شايع بود كه تيمورتاش شبي در حال مستي در محفلي كاملاً خصوصي و دوستانه با اشاره به خدمات خود به رضاشاه گفته بود :

كه رستم يلي بود در سيستان

منش كرده ام رستم داستان !

شنود اين خودستايي را به گوش شاه رسانده و آن بدفرجام را به آن روزگار سياه نشانده بودند...

اما مردم ايران چه در جنگ جهاني اول كه ويلهلم امپراتور آلمان بود و چه در جنگ جهاني دوم كه هيتلر مقام پيشوايي و رهبري آن كشور را داشت اكثراً طرفدار آلمان ها بودند و پيروزي آن كشور را آرزو مي كردند براي مردم ايران پيروزي آلمان و شكست روس و انگليس مطرح بود و تفاوتي نمي كرد كه "ويلهلم" و "هيندنبورك" در رأس حكومت باشند يا هيتلر و گورينگ و گوبلز .... اين محبت و عشق يك سويه و احساس عميق عمومي ناشي از دو انگيزه مهم و اساسي بود ؛ اول اين كه مردم ايران تحت تأثير فرهنگ حماسي باستاني خود پهلوان پرست بودند، از اين جهت ارتش توانمند آلمان را كه با رقيبان قويتر از خود پنجه در پنجه افكنده بود ، از صميم قلب دوست مي داشتند و ديگر اينكه از روس ها و انگليس ها نظر به سوابق تاريخي منزجر و متنفر بودند . سالدات هاي روسيه تزاري بارها دست به كشتار ايرانيان زده بودند. عموم مردم ايران به ويژه آذربايجاني ها فاجعه عاشوراي 1330 قمري ( 1312 ميلادي ) را به خاطر داشتند كه نظاميان روس چگونه با قساوت و بي رحمي در اين روز مقدس آزاديخواهان ايراني را كه گناهي جز وطن دوستي و دفاع از آب و خاك و ناموس خود نداشتند ، به دار آويخته بودند ...

از سياست مزورانه دولت انگلستان هم كه در اين منطقه از جهان كه جز به منافع خود نمي انديشيد و هر زمان كه مصالحش ايجاب مي كرد ، با دشمنان ايران دست به يك مي شد مردم ايران يكسره منزجر و متنفر بودند. مردم ايران به ياد داشتند كه در وقايع عاشوراي 1330 و قتل عام مردم تبريز ، انگلستان نه تنها كوچكترين حمايتي از مردم مظلوم ايران نكرد بلكه تمامي توان و امكانات تبليغاتي خود را به كار گرفت تا تبريزيان را متهم به قتل عام روسها كند و به خاطر زدو بند با روسها ، وجهه جهاني آنها را حفظ كند تا آنجا كه مردم انگليس و روزنامه هاي بي طرف به صدا درآمدند و با خطوط درشت، تيتر اول خود را به مسائل ايران اختصاص داده ، نوشتند : « هيچ كس به داد ايران نمي رسد»

دولت انگلستان كه جاسوسان او در سراسر اين مملكت حتي در زمان قدرت رضاخان دست اندركار كسب خبر و دسيسه چيني بودند به منفور بودن انگليسي ها پي برده بودند و مي دانستند كه آب رفته به آساني به جوي باز نخواهد آمد و اين نكته براي مقامات انگليسي روشن بود كه موقعيت و محبوبيت انگلستان كه در وقايع مشروطيت به نقطه اوج رسيده بود ، به بي آبرويي انجاميده و ديگر از انگليس و انگليسيها يك چهره محبوب نمي توان ساخت. لذا با اطلاع از طرز تفكر ايرانيان ، پس از اشغال ايران ، تمام قواي خود را صرف تخريب شخصيت صدراعظم آلمان كردند و بدين منظور با استفاده از حافظه تاريخي و ملي ايرانيان هيتلر را با ضحاك ماردوش مقايسه نموده پوسترهاي تبليغاتي فراواني را در شمارگان بسيار وسيع چاپ و توزيع كرده به در و ديوار چسباندند. با اين اميد كه چهره هيتلر طرفدار ملت هاي مشرق زمين مخدوش شود. اما اين كارها بي فايده بود زيرا مردم ايران حتي بچه ها تحت تأثير تبليغات آلمان ها بودند. « سر ريدر بولارد » سفير كبير انگلستان در ايران در يادداشت مورخ 25/ 12/ 1319 ( 16 مارس 1941) خود مي نويسد: "ايراني ها در مجموع طرفدار آلمان هستند و انسان گه گاه مجبور است اين دشمنانش را ملاقات كند."

در جنگ جهاني اول مردم ايران از پادشاه خود تنفر و انزجاري نداشتند و كارهاي خلاف پدر را به حساب پسر كه در هنگام رسيدن به سلطنت كودك ده دوازده ساله يي بيش نبود نمي گذاشتند و به خاطر داشتند كه اين كودك كلاه بر زمين مي كوفت و با گريه و زاري پدر و مادرش را مي خواست و مي گفت : من نمي خواهم پادشاه باشم ، از جان من چه مي خواهيد؟ به ياد داشتند كه آن طفل به بهانه سواري از كاخ صاحبقرانيه فرار كرده و نايب السلطنه و گارد سلطنتي با هزار زحمت او را پيدا كرده بودند و نايب السلطنه ( عضدالملك قاجار ) به زور و با تشر ، شاه را به قصر بازگردانيده بود....

اما در جنگ جهاني دوم ، همه از شاه مي ترسيدند و به دليل سختگيري هاي بيش از اندازه مأمورين دولت به ويژه شهرباني ، از شاه دل پري داشتند. مردم ايران هنوز به گلوله بستن مردم را در حرم مطهر حضرت رضا (ع) از ياد نبرده بودند . روحانيان و پيشوايان ديني به دليل مواضع ضد مذهبي شاه سقوط او را آرزو داشتند . خانه ها و مالكين بزرگ و روساي ايلات و عشاير هم كه بر جان ومال خود ايمن نبودند از رفتن شاه خوشحال بودند خرده مالكين به ويژه روستاييان شمال كه املاكشان به زور ضبط و به بهاي نازلي خريداري مي شد سقوط شاه را تفضل الهي مي دانستند . رجال كشوري و لشكري هم كه مورد سوء ظن شاه بودند و بيم جان داشتند ، براي رفتن شاه لحظه شماري مي كردند .

در جنگ اول جهاني سرنوشت مملكت در دست يك نفر نبود ، لذا مي بينيم كه در پايان جنگ به رغم تلاشي كه انگلستان براي تحت الحمايه كردن ايران به خرج دادند ، در برابر تني چند از رجال خود فروخته كه دست اندر كار بند و بست با انگلستان بودند ، همان رجال قديمي و همان افكار عمومي در برابر روزنامه هاي خود فروخته و مدافع قراداد، صف آرايي كرده ، نقشه هاي شوم انگلستان را با عزم ملي نقش بر آب دادند .

اما در جنگ جهاني دوم مقدرات كشور تنها در دست يك نفر بود ـــ شاه بود و ديگر هيچ !

شاهي كه بهترين دوستان و مشاورانش را معدوم كرده ياران بازمانده را خانه نشين نموده و خود سرانجام تك و تنها مانده بود . شاهي كه به زمين و آسمان مشكوك و مظنون بود و حتي وليعهد خودش را كه عزيزترين فرزند او بود ، عامل بيگانه مي پنداشت . در چنين اوضاع و احوالي وقتي كه ايران به ناگهان مورد هجوم نيروهاي متفقين قرار گرفت ، شاه در كار خود درمانده و ترديدها و دودلي هاي او در آن روزهاي سخت بحراني سرا پا به زيان ملت و مملكت تمام شد .

در جنگ جهاني اول با آن كه روسها تا دروازه هاي تهران پيش آمده بودند ، با وجود اين در سايه تدبير رجال با ايمان و وطن خواه و آگاه از سقوط پايتخت پيشگيري شد .

اما در جنگ جهاني دوم با آن كه قرار بر اين نبود كه تهران به اشغال نيروهاي متفقين درآيد و رسماٌ اعلام كرده بودند كه در فاصله بسيار دوري از پايتخت متمركز خواهند شد بر اثر سوء مديريت و ادامه تكروي هاي شاه بهانه هايي به دست متفقين افتاد تا تهران را اشغال كنند .

با سقوط پايتخت و استعفاي شاه كار به آنجا كشيد كه سربازان روسي يكي از وزراي كابينه فروغي را در خيابان ونك لخت كردند .

در جنگ جهاني اول آگاهي عمومي نسبت به مسائل داخلي و سياست بين المللي در سطح بسيار بالايي قرارداشت زيرا مطبوعات آن دوره وظيفه اطلاع رساني خود را به نحو بسيار شايسته اي انجام دادند و به خوبي از عهده بر آمدند .


اما در جنگ دوم مردم ايران از همه جا بي خبر بودند و حتي مسوولان دولت و نمايندگان مجلس تا روز سوم شهريور نمي دانستند در پس پرده چه مي گذرد . اين بي خبري زيانهاي بي شماري به بار آورد و مردم غفلت زده در برخورد با مصائب و مشكلات بعد از جنگ با دشواريهاي فراوان روبرو شدند . كوتاه سخن آن كه فاجعه سوم شهريور هنگامي به وقوع پيوست كه ارگانهاي مملكتي و مردم از همه جا بي خبر ايران هيچ گونه آمادگي قبلي براي روبرو شدن با چنين بحران بزرگي را نداشتند .

واقعه سوم شهريور 1320 اگر چه حادثه يي ناگهاني بود ، اما بي مقدمه نبود . زيرا كودتاي ضد انگليسي عراق به رهبري "رشيد عالي" وزير دربار پيشين و فعاليتهاي گسترده عوامل نفوذي آلمان در ارتش عراق و نقشه هاي پنهاني نازي ها براي خرابكاري در پالايشگاه آبادان و مناطق نفتي ايران (براي حضور كشورهاي بيگانه) متفقين را نسبت به موقعيت سوق الجيشي ايران حساس تر كرد و از همان زمان تذكراتي به زبان ديپلماسي پيرامون خطر بالقوه كارشناسان آلماني در ايران به دولت داده شد كه مورد اعتنا قرار نگرفت .

واقعه مهم ديگري كه بعد از جريان كودتاي عراق به وقوع پيوست و اوضاع جبهه هاي جنگ و موقعيت ايران را به كلي دگرگون نمود . حمله ناگهاني قواي آلمان به اتحاد جماهير شوروي و پيشروي سريع اين نيروها به سوي قفقاز و چاههاي نفت بود كه متفقين را نسبت به مسائل ايران حساس تر كرد . از آن تاريخ به بعد از يك سو تذكرات جدي درمورد آلماني هاي مقيم ايران آغاز مي شود و از سوي ديگر نقشه هاي پنهاني براي اشغال احتمالي ايران تحت بررسي قرارمي گيرد .

پايان جنگ جهاني دوم
( 18 ارديبهشت 1324/ 8 مه 1945 )

جنگ جهاني دوم در سپتامبر 1939، در قاره ي اروپا و قسمتي از قاره آفريقا و در سال 1941، در قاره ي آسيا آغاز و در نهم ماه مه 1945پايان يافت . در نخستين سال جنگ ، ارتش آلمان به خوبي نشان داد كه در تركيب مؤثر تانكها و هواپيماها ، پياده نظام و توپخانه از حريفان خود بسيار جلوتر است. در سپتامبر 1939، آلمانيها تاكتيهاي جنگ برق آسا را در لهستان به كار گرفتند. مقاومت لهستان طي سه هفته درهم شكست. در آوريل سال 1940، آلمانيها ، دانمارك را تصرف و نروژ را نيز طي دو هفته فتح كردند و نيروهاي بريتانيا را كه براي حفظ شمال نروژ تلاش مي كردند بيرون رانده و سپس سوئد را متصرف شدند.

در ماه ژوئن ، آلمانيها به طرف جنوب و غرب فرانسه پيشروي كردند و خط دفاعي " ماژينو " ( خط ماژينو ، سيستم استحكامي فرانسويها در امتداد مرز شرقي فرانسه و آلمان از مرز سويس تا بلژيك بود كه به دستور آندره ماژينو وزير جنگ فرانسه درسالهاي 32-1929، ساختن آن آغاز شد) توسط ارتش آلمان فرو ريخت.

در حالي كه فرانسويها درآستانه شكست بودند ، ايتاليا اعلان جنگ كرد.

فرانسه در 22 ژوئن تسليم شد و نيروهاي آلمان، شمال و غرب فرانسه را به اشغال خود درآوردند. پس از آن ، هيتلر توجه خود را به بريتانيا معطوف كرد و به بمباران اين كشور اقدام كرد ، اما مردم بريتانيا كه متكبر و مغرور و از خود راضي بودن مقاومت به خرج دادند.

در سال 1941 ، بريتانيا با يك استراتژي دفاعي به جنگ ادامه داد و هيتلر تصميم گرفت نيروي زميني و هوايي خود را در نيمه ماه مه سال 1941 عليه اتحاد شوروي سابق ، وارد عمل كند و رژيم استالين را طي شش ماه و پيش از فرا رسيدن زمستان نابود سازد ؛ پس در 22 ژوئن 1941، با انبوه نيروهاي مسلح خود به شوروي حمله كرد. در سرتاسر تابستان ، تاكتيكهاي جنگ ِ برق آسا ، پيروزيهاي چشمگيري براي آلمانيها و متحدانش به بار آورد . نيروي هوايي شوروي نابود شد ، ارتش آن كشور در جبهه هاي مختلف به محاصره درآمد و 4 ميليون سرباز تسليم شدند. با اين حال در پاييز همان سال، تهاجم آلمان رو به افول نهاد و علت آن ، نارسايي در حمل و نقل ، هواي نامساعد ، بُعد مسافت و نيروهاي ناكافي براي انجام مأموريتهاي متعدد بود . در اين دوره ، استالين خود را تقويت كرد و مقاومت سرسختانه اي را در جبهه هاي مسكو- لنينگراد سازمان داد و در نتيجه هيتلر مجبور شد نبرد را متوقف كند .

در اين مدت ، سه چهارم ارتش يك ميليون نفري نازي نابود شد . سربازان هيتلري تداركات و لباس گرم كافي در اختيار نداشتند و تجهيزات آنها براثر فرسايش و سرماي شديد، رو به نابودي نهاد . روسها كه توانسته بودند با مقاومت سرسختانه از شكست رهايي يابند ، در طول زمستان دست به ضد حمله زدند و آلمانيها را از مسكو عقب راندند . در همين حال لنينگراد در محاصره قرار داشت و گرسنگي آغاز شده بود و حدود يك ميليون روس تا ژانويه 1944 (زمان پايان محاصره ) در اين شهر جان خود را از دست دادند.

هيتلر كه تا سال 1941 برتري خود را بر اروپا تحميل كرده و اجراي نظم نويني را آغاز كرده بود ، توانسته بود بخش عمده اي از كشورهاي لهستان ، چكسلواكي ، بخشهايي از يوگسلاوي، و فرانسه را در اختيار بگيرد. دراين سرزمين كه به اصطلاح موطن نژاد برتر آريايي محسوب مي شد، بر اساس بينش نوين هيتلر، يهوديها و كوليهاي اروپا بايد نابود مي شدند.

در 8 دسامبر 1941، ايالات متحده آمريكا به ژاپن اعلان جنگ داد و آلمان و ايتاليا نيز متقابلاً در 11 دسامبر همان سال به آمريكا اعلان جنگ كردند.

در سال 1942، آتش جنگ با ابعاد وسيعتري در سراسر جهان شعله ور شد. در حقيقت ، جنگ ، دو منازعه مختلف را در بر مي گرفت كه به موازات هم جريان داشت. در اقيانوس آرام و شرق آسيا، ايالات متحده آمريكا با كمك بريتانيا و چين ، عليه ژاپن مي جنگيد. دراروپا وشمال آفريقا نيز، آمريكا و شوروي با كمك بريتانيا وديگرمتحدان كوچك خود درگير جنگ با آلمان بودند . قدرتهاي محور، يعني آلمان ، ايتاليا و ژاپن ( متحدين ) برخلاف روسيه ، فرانسه ، انگليس وآمريكا ( متفقين ) برسر اولويتهاي استراتژيك به توافق رسيده بودند .

در خلال سال 1944، روسها به پيشروي سرسختانه خود به سمت غرب ادامه دادند ، بخش عمده ي بالكان را پاكسازي كردند و به بوداپست و ورشو رسيدند. سپس از لهستان گذشتند و به مرز آلمان دست يافتند. در دسامبر همان سال در حالي كه نيروهاي متفقين در مرز آلمان مستقر بودند ، ارتش آلمان در منطقه " آردن" دست به ضد حمله زد؛ آلمانيها ديگر قادر نبودند به تهاجم خود ادامه دهند و بخش عمده ي نيروهاي مكانيزه خود را نيز از دست دادند. دربهار سال 1945، آلمان در ميان دو نيروي سهمگين گرفتار آمده بود ؛ نيروهاي متفقين كه از رودخانه راين گذشته بودند ، به سمت شرق پيش مي رفتند و نيروهاي شوروي ، برلين را در محاصره گرفته بودند و سرانجام نيروهاي كشورهاي غرب و شوروي درمركز آلمان (برلين) به يكديگر پيوستند . در هشتم ماه مه سال 1945، تمامي واحدهاي آلمان كه تا آخرين نفس جنگيدن در اروپا تسليم شدند و جنگ در اروپا خاتمه يافت.

هنگامي كه برلين سقوط كرد( 30 آوريل 1945) هيتلر 56 ساله رهبر و پيشواي آلمان نازي در پناهگاهي واقع در اين شهر با شليك گلوله اي به سر مباركش، به زندگي خود خاتمه داد و همسر وي " اوا براون" كه تازه باهم ازدواج كرده بودن نيز با خوردن سم سيانور خودكشي كرد.

چرچيل نخست وزير انگلستان با توافق سه دولت متفق خود يعني آمريكا، شوروي و فرانسه ضمن اعلام خبر تسليم بدون قيد و شرط آلمان، اين روز را عيد پيروزي نامگذاري كرد و به اين ترتيب جنگ شش ساله بين متفقين و متحدين با شكست آلمان پايان پذيرفت.

در بهار سال 1945 ، ژاپن نيز در آسيا و اقيانوس آرام در حال عقب نشيني كامل بودند: چيني ها نيروهاي ژاپن را به عقب راندند. در عين حال فرماندهي نظامي آمريكا به پايگاههاي هوايي ِ نزديك به ژاپن نياز داشت تا بتواند متحد ديگر آلمان ، يعني ژاپن را به زانو در آورد . به همين دليل جزاير" ابوجيما" و " اوكيناوا" را با دادن تلفات سنگين اشغال كرد. دفاع سرسختانه ژاپنيها در اين دو جزيره، تلفات هولناكي را براي طرفين به بار آورد.

همزمان با اين وقايع ، دانشمندان متفقين به بمب اتمي دست يافتند. پس از مرگ " روزولت" ( آوريل 1945) و روي كار آمدن " هري ترومن" ،رئيس جمهور جديد آمريكا اجازه استفاده از بمب اتمي را در جنگ صادر كرد. در نتيجه در ششم اوت همان سال ، اولين بمب اتمي بر روي شهر هيروشيما و در نهم اوت بمب اتمي ديگري بر روي شهر ناكازاكي فرو ريخته شد . در اثر انفجار عظيم اين دو بمب و آثار راديو اكتيويته ناشي از آن چند ميليون ژاپني كشته شدند و خسارات فراواني به بار آمد. از طرف ديگر تا مدت ها ي مديد اثرات ثانويه اين انفجارات، قرباني مي گرفت. سرانجام در 14 اوت 1945، ژاپن شكست خورد و در دوم سپتامبر آن سال به طور كامل تسليم گرديد.

دادگاه نظامي بين المللي نورنبرگ نيز در 30 سپتامبر همان سال ، محاكمه ي 22 نفر از رهبران نازي را شروع كرد و 11 نفر از آنان را به مرگ محكوم نمود.
خوب از اين داستان چند تا نتيجه اصولي ميشود گرفت(نظر نويسنده وبلاگ)
1.در زمان جنگ جهاني دوم ايرانيان عاشق هيتلر همتاي ايران و آريايي بودنش و فرهنگ پهلواني و پارسي بودن
2.همانطور كه معلوم بود ايرانيان ساليان سال است كه از بريتانيا و شوروي نفرت داشتن و تا الان هم اين كينه توزي ادامه دارد اونايي كه ميگويند نه بدونين كه وطن فروشن به فكر ايران نيستن
3.در زمان جنگ جهاني دوم بريتانيا و شوروي اخبار و پوستر هاي شيطاني و مقايسه كردن هيتلر رهبر آلمان نازي با ضحاك ماردوش درايران انجام دادن و اينطور كه معلومه عده اي ساده لوح باور كردن و سينه به سينه بين ساده لوحان منتشر شد ولي هيچ تاثيري بر دانايان وارد نشد همانطور كه سفير كبير بريتانيا در ايران در ياداشت خود مينويسد كه ايراني ها در مجموع طرفدار آلمان هستند و انسان گه گاه مجبور است اين دشمنانش را ملاقات كند.
4. در جنگ جهاني دوم با آن كه قرار بر اين نبود كه تهران به اشغال نيروهاي متفقين درآيد ولي بريتانيا و شوروي به قولشون عمل نكردن و مثل سابق شروع به خرابكاري و وارد كردن نيروهايشان در تهران
5.نازيها كه عشق كمك به همتاي خود ايراني ها از هيچ چيز دريغ نكرد و در پالايشگاه آبادان خربكاريهايي رو عليه بريتانيا و شوروي انجام داد
6.بعد از كودتاي عراق در حين جنگ جهاني دوم بريتانيا و شوروي شروع كردن به تهديد كردن هاي آلماني هاي مقيم ايران
7.بيخود ضد نازيها ادعا نكنن شوروي و بقيه بي تقصيرن همين استالين يك ميليون نازي رو كشت حتي اسير نكرد ولي هيتلر رهبر نازيها اونا رو به اردوگاه برد و امكانات خوبي بهشون داد.
8. انيشتن هم وطن فروش بود اون با اينكه آلماني بود ولي به آمريكا فرار كرد تا بمب اتم را در اختيار آمريكا قرار دهد تا با اون بمب اتم بريزه سر ژاپن
9. نه بابا هي بگين متفقين اصلا كشتار ندادن همين آمريكا بمب اتم انداخت تو ژاپن خيلي پررو هستين گير بدين به اين نازيهاي بلند آوازه آخر سر هم در دادگاه الكي رهبران نازي رو متهم كردن اونم بدون حق داشتن وكيل آخر سر هم بدون ادامه جلسه دادگاه كه بايد خيلي طول بشه خيلي زود كشتنشون
10.در آخر هم بگم نازيها واقعا قدرتمند بودن تاكتيكها و تانك ها و سربازهاي نازي همه شجاع بودن تا آخرين قطره خون جنگيدن و من روح آنها دورود و سلام مي فرستم و به اميد زنده شدن نازي مطلب بعدي كه قراره بنويسم يه نگاه خيلي كوتاه به دكتر گوبلز كه از مقامات نازي ومبلغ انديشه نازيسم بود بپردازم شما رو مي سپارم به خداي بزرگ ايران خداحافظ

سه‌شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۴

افتخار به ريس جمهور ايران و نقدي بر تيرگي روابط ترك ها و فارس هاي ايران

سلام دوستان نازي من خوبين همگي
امروز اينقدر خوشحالم كه ميخوام داد بزنم ايولا احمدي نژاد حالا چرا؟ دليلشو بهتون ميگم الان فقط بهم توهين نكنين يه مطلب در مورد نازيها است شماها خبر دارين كه آقاي احمدي نژاد رفته عربستان يا نه؟ خوب اگه خبر دارين پس بايد بدونين چي شده اگه هم خبر ندارين گوش كنيد چي ميگم.
آقاي احمدي نژاد که برای شرکت در نشست فوق‌ العاده سران سازمان کنفرانس اسلامی در شهر مکه در عربستان سعودی به سر می برد، طی نشستی خبری در اين شهر گفته قبول ندارد که هيتلر، رهبر آلمان نازی ميليونها يهودی را در کوره ‌های آدم سوزی سوزانده و حتی اگر فرض بر صحت اين "ادعا" گذاشته شود، چرا اروپاييهايی که به دليل کشتار يهوديان به دست هيتلر از اسرائيل حمايت می کنند، در خاک خود مثلاً در آلمان يا اتريش چند ايالت خود را به "‌صهيونيستها" نمی دهند تا حکومت خود را در آن ايجاد کنند.

بعد بلافاصله ايالات متحده و اسرائيل واكنش دادن سخنگوي كاخ سفيد ايالات متحده گفته كه اظهارات آقای احمدی نژاد را موجب نگرانی بيشتر دولت ايالات متحده نسبت به حکومت ايران دانسته و گفته که اين اظهارات نشان می دهد که چرا برای آمريکا اين قدر مهم است که ايران توان ساخت سلاح اتمی پيدا نکند. همچنين سخنگويوزارت خارجه اسرائيل خراب شده هم گفته اظهارات آقای احمدی نژاد را که در نشستی خبری در شهر مذهبی مکه بيان شده، خشم برانگيز و نژادپرستانه خوانده و گفته است: "همين اخيراً مجمع عمومی سازمان ملل متحد کسانی را که واقعه کشتار يهوديان در آلمان نازی را انکار می کنند محکوم می کنند اما با اين حال رئيس دولت ايران تضاد آشکار با معيارهای رفتار شرافتمندانه بين المللی از خود نشان می دهد
خاك بر سر وزير خارجه آلمان كنم كه اونم گفته كه آقای احمدی نژاد خواهان اختصاص بخشی از خاک کشور او برای انتقال اسرائيل شده، هنگامی که سخنان آقای احمدی نژاد منتشر شد در مقر اتحاديه اروپا در بروکسل، پايتخت بلژيک به سر می برد و در آنجا به خبرنگاران گفت که چنين اظهاراتی يا شوخی است يا اينکه نشان دهنده ميزان بالايی از ديدی بدبينی است که دولت ايران شرايط را با اين ديد ارزيابی می کند

آقاي احمدي نژاد پس از برخاستن اين موج انتقادات اعلام کرد که اظهاراتش عليه اسرائيل چيزی جز نقل جمله ای از آيت الله خمينی، بنيانگذار جمهوری اسلامی نبوده، اما اين توضيح تأثيری بر کاسته شدن از انتقادات عليه آقاي احمدي نژاد نداشت.

من يه نازي هستم تند رو از احمدي نژاد پيروي ميكنم اسرائيل بايد برود فقط بره همين آقاي احمدي نژاد قبل از اين هم در تهران همايشي داشت با عنوان جهان بدون صيهونيسم خواهان محو اسرائيل از نقشه جهان شد. كه اونم باعث واكنش مسخره اسرائيل و ايالات متحده شده بود.

خوب من با اينكه نميدونم چرا تركها و فارسها سر چي با هم مشكل دارن ولي تا اونجايي كه من ميدونم مسئله سر اينه كه فارس ها ميگن كه تركها ميگن آذربايجان شرقي و غربي بايد از ايران جدا بشه و به عثماني يا تركيه امروزي ملحق بشه نميدونم چرا از يه طرفي تركها ميگن فارس ها به ما ميگن برين بيرون همه بدبختي ايران زير سر شما تركها است اينم نميدونم چرا بابا چرا به من ميگين ضد ترك من يه ايراني هستم تمام قبيله ها قوم ها و زبان هاي محلي را قبول دارم ما بايد با هم متحد باشيم چرا يه كاري ميكنيد كه بين خودمون جدايي بيفته از يه طرف تركها چه كردن مگه؟ فارس ها چه كردن مگه؟ اين معني نداره برام بگين مشكل چيه؟

دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۴

سخن هيتلر

قسمتي از سخنراني پيشوا(آدولف هيتلر) رهبر رايش سوم نازي هاي آلمان قبل از حمله به لهستان خطاب به سران كشورهاي اروپا گفت من از ارتش لهستان نمي ترسم از اين ميترسم كه باز اين بيكارا راه بيفتن بيان اينجا براي ميانجيگري اون وقت من همه اون ها رو مثل چند تا خوك از بالاي همين عمارت به پايين پرت خواهم كرد.
يكي از دوستان در جواب مطلب قبلي با عنوان گلايه اين بيت شعر رو برايم فرستاد و سفارش كرد در وبلاگ درج كنم بسيار ازش ممنونم فقط نفهميدم شعر از كي بود
باز می آید به گلشن ، باد و باران ، غم مخور
کان گل نرگس می آید ، سوی یاران ، غم مخور
دیده بگشا بر حقیقت ، این همه زاری مکن
زین شبیخون و فریبِ راز داران ، غم مخور
باز می آید به سویت ، ساقی و مستان همه
دیده روشن میشود ، زان می گساران ، غم مخور
گر خزان برگَت فرو ریزد ، تحمل کن کمی
باز می روید شکوفه ، در بهاران ، غم مخور
در آخر از کسانی که کامنت گذاشتن بسیار ممنونم

شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۴

ماهيت آزادي و عوامل آن

با سلام امروز در مورد ماهیت آزادی میگویم
آزادی عبارت است امکان تحقق اراده انسان.به زبانی ساده تر آزادی حالتی است که در آن اراده ی یک انسان وابسته به اراده ی دیگری نیست. آزادی موقعیتی است که در آن فرد تحت اجبار عوامل بیرون از خود عمل نمی کند . انسانی که فاقد آزادی از قدرت تصمیم گیری محدوی برخوردار است مفهوم انتخاب مشروط به آزادی است میزان شکوفایی یک فرد تابغ درجه ی اختیار وی و اختیار بشر تایع آزادی اوست آزادی برای انسانی که می خاوهد در دوران حیات خود به سوی پیشرفت مادی و معنوی حرکت کند یک ضرورت است مگر آنکه خود طرف بخواهد از حق انسانی خودش بگذرد و قبول کند به حیات خود در عین محرومیت از آزادی ادامه دهد یه نکته رو بگم ادامه ی بقای جسمی و حیات فیزیکی بدون آزادی ممکن است ولی ادامه ی زندگی مقدور نخواهد بود و به خود شخص سخت خواهد گذشت یا به قول جوانان امروزی قاطی می کند
حیات بدون آزادی انسان را به مرتبه ای مادون بشری سوق میدهد و فرد در مرتبه روحی حیوان دقت کنید میگم حیوان یا حداکثر برده عمر می گذارند حذف آزادی بشر را از زندگی به زنده بودن سوق می دهد اینکه در جوامعی مانند جامعه ی ایران میلیون ها نفر زنده بودن در شرایط فاقد آزادی را پذیرا می شوند ناشی از چند عامل است
عدم اطلاع از آزادی: در جامعه فاقد آزادی انسان ها درهمان حکومت استبدادی به دنیا می آیند و زندگی می کنند و در همونجا هم می میرند زمانی فضای جامعه بسته باشه و مردم فرصت دیدن واقعیتی جز حیات انباشته از دیکتاتوری که آنها رو در بر گرفته است ندارند و حتی فرصت زیر سوال بردن بقای آغشته به استبداد خویش را نخواهند داشت و در نتیجه در جهل مرکب می مانند و می میرند چگونه می توان از انسانی که مقصد آزادی را نمی شناسد بخواهیم در مسیر آن حرکت کند برای روشن شدن مسئله من یه مثل میزنم مثلا وقتی من یه بیماری داشته باشم و ندانم درمان داره به دنبال درمانش نمی رم تا ندانیم ازادی هست و اصلا آزادی چیه به هیچ عنوان نمیتوانیم اونو پیداش کنیم آزادی گنجی هست که باید از وجودش خبر داشته باشیم تا به سراغش برویم و رنج های کشف ها را بر خود هموار کنیم و سرانجام به ثروت ابدی آن دست یافت
عدم شناخت آزادی: ممکن است برخی از افراد فرصت تجربه و یا حتی زندگی کردن در یه جامعه آزاد رو هم داشته باشند اما چون شاخص و مفاهیم پایه ای ندارند و یا چون جدی و عمیق به محیطی که در آن هستند نگاهی نمیکنند مثل بعضی از جوونای خودمون همین ایران رو میگم که بی خیالند زیاد نمیخوام بحثو داغش کنم چرا که فایده ای نداره بیخیال عرض کردم که وقتی توجه نمیکنند به شناخت پدیده ی آزادی نیز نایل نمی شوند و به نوعی بود و نبود آزادی برایشان یکی است تا یادم نرفته بگم دولت ایران در زمان سال 1330 تا 1332 تا حدی آزادی در جامعه وجود داشت و همین طور تا سال پایان سال 57 و در طول 1358 اما دیگه دیر شد عدم شناخت پدیده ی آزادی موجب شد یک بار سلطنتی با کودتای 28 مرداد 1332 و بار دیگر رژیم حظرت خمینی با استبداد جنیایتکار مذهبی بازاریش به آن پایان میده
عدم درک آزادی: باور کنید این آخریشه اینو بگم دیگه تمومه بعد میریم سر یه بحث دیگه
حالا به فرض اگه فردی به جستجوی کنجکاوانه نپردازد و شناخت تفهمی از پیده ی آزادی بدست نیارد هرگز ضرورت وجود و نقش آزادی را در زندگی فردی و اجتماعی انسان ها درک نکرده اینجاش مهمه اونوقت برای وارد شدن در یک مبارزه ی آگاهانه جهت ازادی خواهی در جامعه خود اقدام نمیکند مثل همین دانشجو ها بعضیاشون میان بعضیاشون هم نمیان با اینکه اونا هم دلخورن ولی نمیان میگن همینم خوبه نه این تفکر غلطه در یک کلام درک ازادی یعنی پی بردن به غیر قابل گشت بودن آن یعنی رسیدن آگاهانه نه بدون آگاهی به مثالی که میزنم توجه کنید شما فرض بفرمایید من جاوید و شما به اسم علی اگر با هم دوست باشیم پس حتما ازادی در مورد همدیگه رو داریم و دائم دم از آزادی میزنیم اونوقت یه روزی علی بیاد به من بگه جاوید تو حق نداری فلان کارو انجام بدی تا اینجا رو گرفتین بعد این نشون میده که علی آقا آزادی رو درک نکرده ازادی مال همه است مال جاوید حتی قاتل حتی سارق مسلح و همه مردم میگه آنچه را بر خود می پسندی بر دیگران هم بپسند و انچه را بر خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند نمیدونم کی اینو گفته هر کی بگه یه نانی جایزه داره اوکی پس متوجه شدین چی شد بیا دوباره معزم خالی شده آقا یه راهی جلو پایم بگذارین که چطوری میتونم اون افکاری رو که دارم در حین نوشتن یادم بمونه یکی بگه هر کی بگه بازم نانی جایزه داره
خوب خواهرا اسباب اساسیه تون رو جمع کنید بریم بفرمایین که حاج آقا راحت باشه برادران و خواهران گرامی ما میریم شما هم به عبادتتون برسین تا هفته دیگه فعلا خداحافظ نظر بدین اینقدر میشینین چت میکنین ولی تا میخوان نظر بدین دارین کوه رو از جاش در میارین

چهارشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۴

آزادي انسان هاي ايراني

امروز میخواهم در مورد آزادی مردمان ایرانی مطلب بنویسم گرچه هیچ ربطی به حزب نئو نازی نداره ولی یه مطلب سیاسی است.
استبدادگری حاکمیت نیمی از فاجعه تاریخی استبداد در ایران است. نیم دیگر آن استبداد پذیری ملت است ظالم با تکیه بر بی حرکتی مظلوم به ظلم خود ادامه می دهد در هر کجا که انسان ها به واسطه ی نا آگاهی عادت ترس طمع فریب خوردگی و یا مسخ استبداد را بپذیرند آزادی به دست فراموشی سپرده میشود سر خم کردن در مقابل ماموران مقامات و عوامل یک حاکمیت مستبد تنها سبب تداوم و توسع ی آزادی کشی می شود. امری که در ایران قرنهاست ادامه دارد.
هیچ ملتی خود را از بند استبداد نخواهد راند مگر آنکه به درجه ای از رشد فکری و تکامل اجتماعی برسد که حضور ستم و نبود آزادی برایش غیر قابل تحمل میشود ملتی که ستم سالاری را به هردلیل تحمل می کند هرگز آزاد نخواهد شد. تا زمانی که آزادگی نه به عنوان یک شعار و حرف و آرزو بلکه به عنوان یک درک عمیق و باور محکم جا بیفتد انسان ها هرگز برای کسب آزادی از قید و بند استبداد حاکم اقدام نخواهند کرد.
کسانی که منتظرند تا ملت ایران نه با یک تلاش آگاهانه و شجاعانه بلکه به واسطه ی تصادف و شانس و ترحم قدرت های بیگانه به ویژه انگلیس و آمریکا از شراستبداد مذهبی جمهوری اسلامی رها شود سخت در اشتباهند. زیرا حتی اگر هم روزی رژیم کنونی بواسطه ی دلایل منطقه ای و جهانی یا به خاطر ضعف های اقتصادی و مشکلات درون ساختاری خود دچار نوعی فروپاشی میکانیکی شود باز هیچ ضمانتی نیست که پس از آن یک دمکراسی حافظ آزادی در ایران به وجود بیاید.همچنان که انقلاب سال 1357 یه استبداد نسبی را از بین برد و جایش را به یک استبداد مطلق هدیه داد. به نظر من که نویسنده و بنیان گذار نئو نازی در ایرانم این نظام نباید فروپاشی کنه باید درست بشه کسانی که میگن این نظام باید برود من باهاشون موافقم ولی چه تضمینی است که بهتر بیاید پس بهتر است بشینیم درست فکر کنیم عاقل باشیم انوقت نشیم مثل این اهورا که خالی بند بود ما دینمون اسلامه پس نباید از بین بره خوشبختانه زمان خاتمی خیلی چیزا عوض شده ولی بعید میدونم در دوره احمدی نژاد چنین باشد اینطور که گفته بودن همه زنان چادری باید بیان بیرون باید منتظر ماند و ببینیم چه میشود.
در هفته بعدی که اول مرداد ماه سال 1384 برابر است با 22/7/2005 میلادی در مورد ماهیت آزادی مطلب مینویسم من واقعا مغزم پر و جالب اینجاست زود خالی میشه و اونایی که میخوام بنویسم یادم میره شما راه حلی دارین؟ نظر یادتون نره حتما.
تا هفته دیگه فعلا خداحافظ

دوشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۴

نازيسم و آلمان نازي هيتلري چگونه به وجود آمد؟ به زبان اينگليسي

ALL ABOUT NATIONALSOCIALISM

also called NAZISM, OR NAZIISM, German NATIONALSOZIALISMUS, OR NAZISMUS, totalitarian movement led by Adolf Hitler as head of the Nazi Party in Germany. In its intense nationalism, mass appeal, and dictatorial rule, National Socialism shared many elements with Italian Fascism. Nazism, however, was far more extreme both in its ideas and in its practice. It was home-grown in Germany and shaped by the unique personality of Hitler. National Socialism had its peculiarly German roots. Some can be traced to the Prussian tradition as it developed under Frederick William I, Frederick the Great, and Otto von Bismarck. This tradition had always regarded the militant spirit and the discipline of the Prussian Army as the model for all individual and civic life. To it was added the tradition of political romanticism, with its sharp hostility to rationalism and to the principles underlying the French Revolution, with its emphasis on instinct and the past, and with its proclamation of the rights of the exceptional individual over all universal law and rules. These two traditions were later reinforced by the 19th-century adoration of science and of the laws of nature, which seemed to operate independently of all concepts of good and evil. Further reinforcements came from such 19th-century intellectual figures as the Comte de Gobineau, Richard Wagner, and Houston Stewart Chamberlain. These men greatly influenced early National Socialism with their claims of the racial and cultural superiority of the "Nordic" (Germanic) peoples over all other Europeans and all other races. In addition to these currents in the German tradition, it should be pointed out that the formation of Hitler's own intellectual viewpoint was influenced during his youth by specific Austrian movements that professed various political sentiments, notably those of pan-Germanic expansionism and anti-Semitism. Much in Hitler's nationalism, his contempt of the Slavs, and his hatred of the Jews can be explained by his bitter experiences living a threadbare existence on the streets of Vienna, the capital of the multi-ethnic Austro-Hungarian Empire. But this intellectual preparation would in no way have been sufficient for the growth of National Socialism in Germany if that nation's defeat in World War I, with its ensuing disillusionment, pauperization, and frustration, especially in the lower middle classes, had not paved the way for Hitler's propaganda. The Treaty of Versailles (1919), the formal settlement of World War I drafted without German participation, alienated many Germans by the harsh monetary and territorial reparations it imposed on their nation. Resentment of the peace treaty gave Hitler a starting point. Because Germany agreed to cease hostilities and did not unconditionally surrender in the Armistice of Nov. 11, 1918, there was a widespread feeling, particularly in military circles, that Germany's defeat had been engineered by diplomats at the Versailles meetings. From the beginning, Hitler's propaganda of revenge for this traitorous act and his call for rearmament appealed to the military circles, which regarded the peace only as a temporary setback in Germany's expansionist program. The ruinous inflation of the German currency in 1923 wiped out the savings of many middle-class households and led to further public alienation and dissatisfaction. Hitler added to pan-Germanic aspirations the almost mystical fanaticism of a faith in the mission of the German race and the fervour of a social revolutionary gospel. This gospel was most fully expressed in Hitler's personal testament Mein Kampf (1925-27), in which he outlined both his practical aims and his theories of race and propaganda. Hitler found a powerful ally in the widespread fear of Bolshevism (Communism), which he exploited, first in Germany and then on a worldwide scale, posing as the bulwark against Bolshevism. Thus, he secured the support of many conservative elements that approved the totalitarian character of his movement. Hitler's most important individual contribution to the theory and practice of National Socialism was his deep understanding of mass psychology and mass propaganda in the contemporary world. He stressed the fact that all propaganda must hold its intellectual level at the capacity of the least intelligent of those at whom it is directed, and that its content of truth does not count compared with the only valid criterion, that of success. According to Hitler: It is part of a great leader's genius to make even widely separated adversaries appear as if they belonged to but one category, because among weakly and undecided characters the recognition of various enemies all too easily marks the beginning of doubt of one's own rightness. Hitler found this common denominator in the Jews, whom he identified with both Bolshevism and manipulation. The Jews were to be discriminated against not according to their religion but according to their race. National Socialism declared the Jews, whatever their educational and social development, to be forever fundamentally different from and inimical to Germans. National Socialism attempted to reconcile conservative, nationalist ideology with socially radical doctrine. In so doing, it became a profoundly revolutionary movement. It rejected rationalism, liberalism and democracy, and all movements of international cooperation and peace. It stressed instead instinct, the subordination of the individual to the state, and the necessity of blind and unswerving obedience to leaders appointed from above. It also stressed the inequality of men and races and the right of the strong to rule the weak. It sought to purge or suppress competing political, religious, and social institutions and advanced an ethic of hardness and ferocity; it greatly destroyed class distinctions by drawing into the movement misfits and failures from all social classes.

Working from these principles, Adolf Hitler was able to carry his party from its small beginnings in a beer cellar in Munich to a dominant position in world politics 20 years later. The Nazi Party originated in 1919 and was led by Hitler from 1920 onward. The party came to power in Germany in 1933 and governed by totalitarian methods until 1945, when Germany was defeated and occupied by the Allies at the close of World War II. The history of National Socialism after 1934 can be divided into two parts of about equal length. The years between 1934 and 1939 were used to establish the full control of all phases of life in Germany by the party. During these years Hitler and his movement gained the support and even the enthusiasm of a majority of the German population. Many Germans had grown weary of the party conflicts, economic and political instability, and in general the disorderly freedom that characterized the last years of the Weimar Republic. They welcomed the strong, decisive, and effective government provided by the Nazis. After 1934 the endless ranks of Germany's unemployed rapidly dwindled as the jobless were put to work in extensive public-works projects and in rapidly multiplying armaments factories. Germans were swept up in this orderly, intensely purposeful mass movement bent on restoring their country to its dignity, pride, and grandeur and to first place on the European stage. Economic recovery from the effects of the Great Depression and the forceful assertion of German nationalism were thus the key factors in National Socialism's appeal to the German population. Finally, Hitler's continuous string of diplomatic successes and foreign conquests from 1934 through the early years of World War II secured the unqualified support of most Germans, including many who had previously been opposed to him. But National Socialism also maintained its power by mass propaganda. The Nazi regime kept up a perpetual outpouring of propaganda through all cultural and informational media. Its rallies, insignia, and ubiquitous uniformed cadres were intended to impart an aura of omnipotence. .

The years between 1938 and 1945 witnessed the attempt to expand and apply the Nazi system to territories outside the German Reich. This attempt was confined, in 1938, to lands inhabited by a German-speaking population. In 1939 began the control of non-German-speaking nationalities to the totalitarian Nazi police state. When Germany started World War II, it came as the logical outcome of Hitler's plans. Thus, Hitler's first years were spent in preparing the Germans for the approaching struggle for european control and in forging that instrument which would enable Germany to establish its military and industrial superiority and thereby fulfill its ambitions. With mounting diplomatic and military successes, the aims grew in quick progression. The first aim was to unite all people of German descent within their historic homeland on the basis of self-determination. The next step foresaw the creation of a Grosswirtschaftsraum ("large economic unified space") -the first step to European Economic Community- or a Lebensraum ("living space") through the military conquest of Poland and other Slavic nations to the east. Thereby the Germans would acquire sufficient soil to become economically self-sufficient and militarily impregnable. There, the German master race, or Herrenvolk, would rule over a hierarchy of subordinate peoples and organize and exploit them with efficiency. The initial success of that plan in the military campaigns of 1939-41 widened it into the vision of a hemispheric order that would embrace all of Europe, western Asia, and Africa and finally of an order that would establish worldwide domination of National Socialism.

To a certain extent World War II had repeated the pattern of World War I: great initial German military successes, the forging of a large-scale coalition against Germany as the result of German ambitions and behaviour, the loss of the war because of German overreaching and conduct. National Socialism as a mass movement effectively ended on April 30, 1945, when Adolf Hitler committed suicide to avoid falling into the hands of Soviet troops completing the occupation of Berlin. Out of the ruins of National Socialist Germany there arose a divided and occupied Germany. Though a high number of Germans remained faithful to National Socialism even after Hitler's downfall, and though there were a few attempts made to reorganize National Socialist groups in West Germany, the political and mental climate there was not

دوشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۴

وصیت نامه سیاسی پیشوا بعد از پایان جنگ جهانی دوم به زبان اینگلیسی

My political testament

More than thirty years have passed since 1914 when I made my modest contribution as a volunteer in the First World War, which was forced upon the Reich.

In these three decades love and loyalty to my people have guided all my thoughts, actions and my life. They gave me the strength to make the most difficult decisions ever to confront mortal man. In these three decades I have spent my strength and my health.

It is untrue that I or anyone else in Germany wanted war in 1939. It was wanted and provoked solely by international statesmen either of Jewish origin or working for Jewish interests. I have made too many offers for the limitation and control of armaments, which posterity will not be cowardly enough always to disregard, for responsibility for the outbreak of this war to be placed on me. Nor have I ever wished that, after the appalling First World War, there would ever be a second against either England or America. Centuries will go by, but from the ruins of our towns and monuments the hatred of those ultimately responsible will always grow anew against the people whom we have to thank for all this: international Jewry and its henchmen.

Only three days before the outbreak of the German-Polish war I proposed a solution of the German-Polish problem to the British Ambassador in Berlin - international control as in the case of the Saar. This offer, too, cannot be lied away. It was only rejected because the ruling clique in England wanted war, partly for commercial reasons and partly because it was influenced by the propaganda put out by international Jewry.

I have left no one in doubt that if the people of Europe are once more treated as mere blocks of shares in the hands of these international money and finance conspirators, then the sole responsibility for the massacre must be borne by the true culprits: the Jews. Nor have I left anyone in doubt that this time millions of European children of Aryan descent will starve to death, millions of men will die in battle, and hundreds of thousands of women and children will be burned or bombed to death in our cities without the true culprits being held to account, albeit more humanely.

After six years of war which, despite all setbacks, will one day go down in history as the most glorious and heroic manifestation of the struggle for existence of a nation, I cannot abandon the city which is the capital of this Reich. Since our forces are too meager to withstand the enemy's attack and since our resistance is being debased by creatures who are as blind as they are lacking in character, I wish to share my fate with that which millions of others have also taken upon themselves by remaining in this city. Further, I shall not fall into the hands of the enemy who requires a new spectacle, presented by the Jews, for the diversion of the hysterical masses.

I have therefore decided to stay in Berlin and there to choose death voluntarily when I determine that the position of the Fuhrer and the Chancellery itself can no longer be maintained. I die with a joyful heart in the knowledge of the immeasurable deeds and achievements of our peasants and workers and of a contribution unique in the history of our youth which bears my name.

That I am deeply grateful to them all is as self-evident as is my wish that they do not abandon the struggle but that, no matter where, they continue to fight the enemies of the Fatherland, faithful to the ideals of the great Clausewitz. Through the sacrifices of our soldiers and my own fellowship with them unto death, a seed has been sown in German history that will one day grow to usher in the glorious rebirth of the National Socialist movement in a truly united nation.

Many of our bravest men and women have sworn to bind their lives to mine to the end. I have begged, and finally ordered, them not to do so but to play their part in the further struggle of the nation. I ask the leaders of the Army, the Navy and the Air Force to strengthen the National Socialist spirit of resistance of our soldiers by all possible means, with special emphasis on the fact that I myself, as the founder and creator of this movement, prefer death to cowardly resignation or even to capitulation.

May it become a point of honor of future German army officers, as it is already in our Navy, that the surrender of a district or town is out of the question and that, above everything else, the commanders must set a shining example of faithful devotion to duty unto death.

Before my death, I expel former Reichs-Marshal Hermann Goring from the party and withdraw from him all the rights that were conferred upon him by the decree of 29 June, 1941 and by my Reichstag statement of 1 September, 1939. In his place I appoint Admiral Donitz as President of the Reich and Supreme Commander of the Armed Forces.

Before my death, I expel the former Reichsfuhrer of the S.S. and the Minister of the Interior Heinrich Himmler from the party and from all his state officers. In his place I appoint Gauleiter Karl Hanke as Reichsfuhrer of the S.S. and Head of the German Police, and Gauleiter Paul Giesler as Minister of the Interior.

Apart altogether from their disloyalty to me, Goring and Himmler have brought irreparable shame on the whole nation by secretly negotiating with my enemy without my knowledge and against my will, and also by attempting illegally to seize control of the State.

In order to provide the German people with a government of honorable men who will fulfill the task of continuing the war will all the means at their disposal, I, as Fuhrer of the nation, appoint the following members of the new cabinet:

President of the Reich: Donitz
Chancellor of the Reich: Dr Goebbels
Party Minister: Bormann
Foreign Minister: Seyss-Inquart
Minister of the Interior: Gauleiter Giesler
Minister of War: Donitz
Supreme Commander of the Army: Schorner
Supreme Commander of the Navy: Donitz
Supreme Commander of the Air Force: Greim
Reichsfuhrer of the S.S. and Head of the German Police: Gauleiter Hanke
Trade: Funk
Agriculture: Backe
Justice: Thierack
Culture: Dr Scheel
Propaganda: Dr Naumann
Finance: Schwerin-Crossigk
Labor: Dr Hupfauer
Munitions: Saur
Leader of the German Labor Front and Minister without Portfolio: Dr Ley.

Although a number of these men, including Martin Bormann, Dr Goebbels and others together with their wives have joined me of their own free will, not wishing to leave the capital under any circumstances and prepared to die with me, I implore them to grant my request that they place the welfare of the nation above their own feelings. By their work and loyal companionship they will remain as close to me after my death as I hope my spirit will continue to dwell among them and accompany them always. Let them be severe but never unjust and let them never, above all, allow fear to preside over their actions, placing the honor of the nation above everything that exists on earth. May they, finally, always remember that our task, the consolidation of a National Socialist state, represents the work of centuries to come, so that every individual must subordinate his own interest to the common good. I ask of all Germans, of all National Socialists, men and women and all soldiers of the Wehrmacht, that they remain faithful and obedient unto death to the new government and its President.

Above all, I enjoin the government and the people to uphold the race laws to the limit and to resist mercilessly the poisoner of all nations, international Jewry.

Berlin, 29 April, 1945, 4 a.m.


Adolf Hitler


Witnesses:


Dr Joseph Goebbels Wilhelm Burgdorf
Martin Bormann Hans Krebs

یکشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۴

سرگذشت فاشيستهاي ايتاليا و چگونه شكل گيري فاشيست در ايتاليا

مرداد

فاشیسم''' به عنوان یک مفهوم تاریخی، نوعی نظام حکومتی است که بین سالهای ١٩٢٢ تا ١٩٤٣ در [[ایتالیا]] و به وسیله "[[موسولینی]]" رهبری شد. این واژه بعدها در مفهوم گسترده‌تری به کار رفت و به دیگر رژیم‌های دست راستی که دارای ویژگی‌های مشابهی بودند، اطلاق شد.

==مفهوم فاشیسم==
به نظر "موسولینی"، فاشیسم یک مفهوم مذهبی است که انسان در آن وابسته به قانونی اعلی و اراده‌ای واقعی است که از فرد تجاوز می‌کند و به عضویت یک جامعه‌ی روحانی ارتقاء می‌یابد. به نظر می‌رسد کسانی که در سیاست‌های مذهبی فاشیسم، چیزی جز فرصت‌طلبی ندیده‌اند، این معنی را نفهمیده‌اند که فاشیسم علاوه بر آنکه یک سیستم حکومتی است، بالاتر از همه، یک سیستم فکری نیز هست.

"فاشیسم" با همه‌ی تجربه‌های فردی دارای طبیعت مادی – مانند آنچه در سده هجدهم رواج داشت – مخالفت می‌کند. فاشیسم مخالف استقلال فردی، وطرفدار دولت است و برای فرد تا آنجا ارزش قائل است که با دولت، یعنی وجدان و اراده‌ی عمومی انسان در وجود تاریخی وی، منطبق شود. اصول آزادی دولت را در مقابل مصالح فرد انکار می‌کند. اما فاشیسم، دولت را به عنوان یک واقعیت حقیقی مبنا قرار می‌دهد.
اصول اساسی فاشیسم که [[موسولینی]] برخی از آنها را در دانشنامه ایتالیا در سال ١٩٣٢ میلادی ابراز داشته بود عبارتند از:
*
۱) عدم اعتقاد به سودمند بودن صلح
*
۲) مخالفت با اندیشه‌های [[سوسیالیسم|سوسیالیستی]]
*
۳) مخالفت با [[لیبرالیسم]]
*
۴) تبعیت زندگی همه‌ی گروهها از دولت ([[توتالیتر]] بودن)
*
۵) تقدس پیشوا تا سرحد امکان
*
۶) مخالفت با [[دموکراسی]] (دموکراسی را بوالهوسی و خودپرستی می‌نامند)
*
۷) اعتقاد شدید به قهرمان‌پرستی
*
۸) تبلیغ روح رزم‌جویی
*
۹) نظام تک‌حزبی

==سرگذشت فاشیسم==
پس از [[جنگ جهانی اول]]، ایتالیا مانند دیگر کشورهای [[اروپا]]یی درگیر مشکلات اجتماعی و اقتصادی بود. اعتصابات، شورش‌ها و تصرف اراضی به وسیله روستاییان در نواحی کشاورزی از مسائل مبتلابه این کشور به شمار می‌رفتند.

طبقات متوسط مانند طبقات مشابه در کشورهای سرمایه‌داری از [[بلشویسم]] هراسان بودند. در کشوری که شکل حکومت آن [[دمکراتیک]] بود، ولی برخلاف [[بریتانیا]] از سنت سیاسی مقتدر برای حمایت از دموکراسی برخوردار نبود، همه‌ی این مسائل لاینحل مانده و اغتشاش و هرج و مرج را تشدید می‌کرد.

در چنین زمینه‌ای از اضطراب و اغتشاش ، محبوبیت حزب فاشیست موسولینی رو به افزایش نهاد. فاشیسم اعلام کرد که ایتالیا را از بلشویسم نجات می‌دهد، و قول داد که شوکت و افتخار امپراتوری [[رم]] باستان را به کشوری که روحیه و انتظامش را از دست داده، باز خواهد گرداند.

فاشیسم همه نوع افراد ناراضی را به خود جلب کرد: سربازان سابق که بیکار مانده بودند، طبقات متوسط دلسرد و مأیوس، جوانان وطن‌پرست و روستاییان گرسنه. فاشیست‌ها پیراهن سیاه بر تن کرده و چکمه می‌پوشیدند و درباره یک آرمان بزرگ ملی فریاد می‌زدند که همه چیز به همه کس عرضه می کرد : شغل ، سعادت و افتخار ملی.

استدلال سیاسی آنها [[تروریسم]] و جنگ‌های خیابانی بود و دولت ضعیفتر از آن بود که جلوی آنها را بگیرد. بالاخره وقتی محافل صنعتی قدرتمند به پشتیبانی از فاشیسم برخاستند، موسولینی (ایل دوچه/پیشوا) به دنبال راهپیمایی بزرگی که در
۱۹۲۲ در رم بر پا شد، به قدرت رسید. او بدون درنگ یک [[دیکتاتور]]ی نظامی بر پا کرد و اقتصاد را به شیوه خاص خود سازمان داد.

دولت برخی فعالیت‌های عمومی را به عهده گرفت و ارتش را تقویت کرد و با فتح [[حبشه]] (که امروز [[اتیوپی]] نامیده می شود) در سال
۶- ۱۹۳۵ ، از آن برای توسعه امپراتوری ایتالیا در [[آفریقای شمالی]] استفاده کرد. فاشیسم موفق به نظر می‌رسید زیرا نظم را در کشور بی‌نظم و ناامن برقرار کرده بود. مردم ایتالیا، موسولینی را تأیید می کردند، از این نظر که توانسته است " قطار را به موقع به حرکت در آورد ".

موسولینی با اعلام این مطلب که فاشیسم یک فلسفه است سعی کرد برای رژیم خود احترامی کسب کند. او فرضیه‌اش را از عبارات پرطمطراق ولی بی معنایی چون "کشور ، وجدان و اراده عمومی بشریت است " پر کرد. شعارهای مشهورش قابل فهم بود :
"همیشه حق با موسولینی است"، "بحث نه ، تنها اطاعت!" ، "ایمان بیاورید، اطاعت کنید!، بجنگید!"

سایر دیکتاتورهای جناح راست دهه
۱۹۳۰ روش‌های سیاسی ایتالیایی فاشیست را تقلید کرده و آن را با اوضاع و شرایط و آداب و سنن کشور خود تطبیق دادند. برای مثال ، در [[اسپانیا]] [[ژنرال فرانکو]] ارتش را با اشرافیت و کلیسای [[کاتولیک]] پیوند داد. رژیم فاشیست تا دهه ۱۹۷۵ به حیات خود ادامه داد. اما دیگر رژیم‌های مشابه مانند [[آلمان]] [[نازی]] و چند رژیم در [[اروپای شرقی]] (وحتی خود ایتالیای فاشیست) در جنگ جهانی دوم با شکست روبرو شدند.

==فاشیسم در آلمان==
موفق ترین و شریرترین کشور فاشیستی، آلمان نازی بود. بعد از جنگ جهانی اول، آلمان مانند ایتالیا با مسائل و مشکلاتی مواجه شد. این کشور مجبور بود شرمساری و مجازات ناشی از شکست خود در جنگ را تحمل کند. دمکراسی نیم‌بندی که در
۱۹۱۹ در این کشور برقرار شد، هرگز مورد قبول طبقه بالا که با اشتیاق به گذشته ی پر افتخار آلمان [[قیصر]]ی می نگریست، قرار نگرفت .

آنها و تعداد زیادی از مردم آلمان عقیده "[[نازیسم]]" [[هیتلر]] را مورد استقبال قرار دادند، زیرا با سنت‌های پذیرفته‌شده تاریخ آلمان یعنی اطاعت نسبت به مافوق، روحیه نظامی‌گری و ستایش عاشقانه از "ملت" پیوند داشت. به علاوه، این عقیده با احساسات گسترده ضد [[سامی]] در آلمان مطابقت می‌کرد. البته باید خاطر نشان کرد که هیتلر مبتکر این احساسات نبود بلکه از آن به طور کامل بهره‌برداری می‌کرد.

در آلمان نظریه فاشیستی برتری ملی تحت عنوان نظریه "نژاد برتر" مطرح و ادعا شد که این نظریه دارای ریشه‌های تاریخی است و در عقاید فلاسفه قرن نوزده آلمان آمده است. لذا چون آلمانی‌ها از مردم برتر بودند، شکست آلمان در جنگ جهانی اول نمی‌توانسته ناشی از تقصیر ارتش آلمان باشد، بنابراین لازم بود تقصیر به گردن افراد دیگری گذاشته شود. این افراد عبارت بودند از : [[بلشویک]]‌ها ، [[یهود]]ی‌ها و [[سوسیال‌دمکرات]]‌هایی که "از پشت به ارتش آلمان خنجر زده بودند و حالا نیز این افراد مسبب تمام مشکلات بعد از جنگ به شمار می‌آمدند .

در اوایل دهه
۱۹۳۵ که اوضاع آلمان به دنبال رکود بزرگ رو به وخامت گرایید ، میلیون‌ها نفر آلمانی با اشتیاق، تجزیه و تحلیل هیتلر را درباره وضعیت کشور خود پذیرفتند. در ۱۹۳۳ نازی‌ها بزرگترین حزب آلمان را تشکیل دادند و هیتلر صدراعظم آلمان شد. او به مجرد رسیدن به قدرت یک دولت تک حزبی را به وجود آورد.

سایر خصوصیات حزب نازی مشابه حزب فاشیست ایتالیا بود. روش‌های تحمیل عقیده که هیتلر به کار می برد، همان بود که موسولینی به کار می گرفت : استفاده از چماق یا شلاق چرمی و یا نواختن لگد به کشاله ران. نازی‌ها –مانند فاشیست‌ها- از طرف سرمایه‌داران و پیشه‌وران بزرگ حمایت می‌شدند . هیتلر نیز پروژه‌های بزرگ دولتی مانند جاده‌سازی و از آن مهم‌تر برنامه‌ی بزرگ تجدید تسلیحات را راه انداخت که برای شش میلیون نفر بیکار، شغل ایجاد کرد.

==اقدامات دولت‌های فاشیستی==
کوشش‌های حکومت‌های فاشیستی برای کاهش بیکاری، ارتباطی بین نظریات سوسیالیستسی و فاشیسم برقرار می کند (در واقع نام کامل حزب نازی آلمان ، دولت قوی و دخالت این دولت در آلمان است) وجه مشترک این دو ، عبارت است از : دولت قوی و دخالت این دولت در همه امور به خاطر حفظ منافع ملی. هیتلر و موسولینی هنگام عروج به قدرت، به طور سربسته وعده دادند که رفتار بهتری با کارگران خواهند داشت. شاید می خواستند به این ترتیب رأی آنها را از چنگ احزاب [[جناح چپ]] در آورند. ولی وعده‌های آنها چندان عملی نشد زیرا رژیم‌های آنها تغییری در ترکیب اجتماعی به وجود نیاوردند و همان طبقه حاکم کماکان در رأس امور باقی بود. در آلمان و ایتالیا به استثنای چند نفر، بقیه اعضای طبقه از حکومت فاشیستی حمایت می‌کردند و به وسیله آن حکومت حمایت شدند.

طولی نکشید که میلیون‌ها آلمانی آمادگی خود را برای پیروی از پیشوا اعلام کردند. هر کس که تردیدی نسبت به [[ایدئولوژی]] جدید داشت یا از کشور گریخت و یا سکوتی سنگین پیشه کرد. آنهایی که علیه او حرف می‌زدند به اردوگاه‌های کار اجباری نازی اعزام می‌شدند تا به یهودی‌ها، کولی‌ها و سایر "طفیلی‌های بشر" ملحق شوند. نازی‌ها در ترتیب تظاهرات و نمایش‌های عمومی احساس‌برانگیز از قوه تشخیص قوی برخوردار بودند و طولی نکشید که تمامی ملت (این طور به نظر می رسید) شعاری واحد را بر زبان جاری کردند:
"یک کشور، یک مردم، یک پیشوا"
به این ترتیب تمام ملت از فلسفه هیتلر که می‌گفت :" جنگ، ابدی است . جنگ، زندگی است" پشتیبانی کردند. نظریات مشهور هیتلر به هیچ‌وجه اساس اخلاقی یا عملی نداشت ولی سیاست‌هایی که او بر اساس این نظریات اجرا کرد در وهله اول تماماً موفق بود. راه‌حل نهایی او برای مسئله‌ی یهود، شش میلیون یهودی را به کام مرگ فرستاد. آرزوی دیرینش برای تصرف جهان، آتش [[جنگ جهانی دوم]] را برافروخت و سرانجام برای کشور و مردمش فاجعه آفرید.

پس از جنگ جهانی دوم، ایتالیا و قسمت غربی آلمان به عنوان دموکراسی‌های [[لیبرال]] تجدید سازمان یافتند و نازیسم اعتبار و آبروی خود را از دست داد. ولی ترس از حیات دوباره فاشیسم در جهان پس از جنگ و به خصوص در کشورهایی مثل [[شوروی]] که بیش از همه از تهاجم آلمان صدمه دیده بود پا بر جا ماند. این ترس به شدت در سیاست شوروی نسبت به آلمان تأثیر گذاشت.

به طور کلی فاشیسم، در عملکرد برخی از دولت‌های جناح راست افراطی، برای مثال در دیکتاتوری نظامی "سرهنگان" [[یونان]] از "
۱۹۶۰ تا ۱۹۷۴ " و جذبه‌ای که فاشیسم برای برخی از مردمان دارد، به چشم می‌خورد. برخی از گروه‌های سیاسی در غرب مثل [[جبهه‌ی ملی بریتانیا]]، بازتاب‌دهنده‌ی نظریات فاشیسم قبل از جنگ می‌باشند.

جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۳

شبكه قدرتي نازي و سازمان گشتاپو و اس اس

قبلش یه توضیحی رو بدم این وبلاگ فقط با مرورگر اینترنت اکسپلور کار میکنه و اگر میخواهین همه وبلاگو ببینید زوم وبلاگو کم کنیدتا همشون رو نشون بده هر کسی مشکلی داره بگه تا برطرف کنم

خوب دوستان من سه تا لينك اينجا گذاشتم كه يكي يكي توضيح ميدم

اين لينك شبكه نازي هيتلر رو نشون داده كه چطوري با هم پيوند دارن

http://academic.kellogg.edu/mandel/images/Nazi_Power_Network.jpg


اين لينك شبكه سازمان گشتاپو است ان اس دي ا پي

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/a/ac/375px-NSDAPChart.jpg


و آخري مربوط به سازمان پليس مخفي آلمان است(اس اس)مخفف است

http://www.flholocaustmuseum.org/history_wing/assets/room2/perpetrators/himmler_ss_chart.jpg
اميدوارم که عاشقان نازي و رهبرمون و بقيه دوستان از این لینک ها خوشتان بياد
به دورود (یک مردم یک حكومت یک رهبر)

جمعه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۳

اصول اساسی فاشیسم

اصول اساسی فاشیسم

۱) عدم اعتقاد به سودمند بودن صلح

۲) مخالفت با اندیشه‌های سوسیالیستی

۳) مخالفت با لیبرالیسم

۴) تبعیت زندگی همه‌ی گروهها از دولت (توتالیتر بودن)

۵) تقدس پیشوا تا سرحد امکان

۶) مخالفت با دموکراسی (دموکراسی را بوالهوسی و خودپرستی می‌نامند)

۷) اعتقاد شدید به قهرمان‌پرستی

۸) تبلیغ روح رزم‌جویی

۹) نظام تک‌حزبی