شاهنشاهان پهلوی

شاهنشاهان پهلوی

جمعه، دی ۰۱، ۱۳۹۱

رضا شاه بزرگ در اردوی آذربایجان



(شرح عکس سردار سپه در بهار 1304 به بازدید لشکر آذربایجان رفت در این مسافرت وی با سمیتقو ملاقات کرد از راست امیر لشکر احمد آقا خان امیر احمدی و حاج آقا رضا قائم الملک و سردار رفعت نقدی و سرهنگ محمد حسین جهانبانی و سردار سپه و امیر لشکر عبدالله خان طهماسبی سرهنگ یوسف خان ارفعی)
........................................................
داستان روزی که که رضا شاه بزرگ در اردوی اسماعیل آقا سمیتقو بسر برد

(نویسنده این مقاله رضا رفیع معروف به قائم الملک رشتی است که در نخستین روزهای وزیر جنگی رضا خان سردار سپه از محارمین و نزدیکان وی بود و همیشه در سفر و حضر با او به سر می برد
رفیع قبل از کودتای 1299و انقلاب روسیه مدتی در قنسول افتخاری روسیه بود مشکلات اتباع روسیه را در وزارت امور خارجه حل و فصل می کرد
بعد از کودتای 1299 قائم مقام الملک با سردار سپه نزدیک شد حتی در تشکیل قشون متحد الشکل(ارتش ایران) مشاور سیاسی سردار سپه وزیر جنگ شد
در دوره نخستوزیری و پادشاهی رضا شاه در ادوار 5 و 6 و 7 و 12 نماینده مجلس بود و درادوار مجلس دوم و سوم سنا سناتور شد.
رفیع تا سال 1305 در کسوت روحانیت بود.)
...............................................................
اردیبهشت 1304 شمسی بود سردار سپه در نهایت اقتدار و تمام نیروهای مسلح مملکت تحت فرمان وی بودند و معلوم بود در آینده نزدیک اوضاع به کام او شده و صاحب تخت و تاج ایران خواهد گردید.چنانچه 6 ماه بعد به سلطنت ایران رسید
ناهار در حضور شاه
شاید غالب خوانندگان ندانند اغلب روز ها ناهار را در اقامتگاه شاه صرف و پس از استراحت در حدود غروب در التزام سردار سپه پیاده از منزل که روبروی دانشکده افسری بود و فعلا کاخ ملکه مادر است حرکت کرده و به عمارت وزارت جنگ می رفتیم و رئیس الوزرا پس از رسیدگی به امور مجددا به اتفاق هم پیاده حرکت و به قصر بازگشت می نمودیم.فروردین 1304 بود شاه آینده ایران تصمیم گرفته بود سفری به آذربایجان بنمایدشاید بتواند با تدبیر مشکل اسماعیل آقا سیمیتقو را که مجهز به ده هزار سوار مسلح بود حل نمایدشبی که در معیت ایشان ازچهار راه حسن آباد حرکت کردیم فرمودند:
((فلانی من چنین تصمیم گرفته ام و عبدالله خان امیر طهماسبی فرمانده آذربایجان طی چند گزارش که برایم فرستاده اظهار عقیده نموده این مسافرت لازم و برای اسکان عشایر و ایلات داروئی برای دردهاست بنابر این شما هم خودتان را جمع و جور نمائید که این چند روز باید به سمت آذربایجان حرکت نمائیم))

من خیلی ازین مسافرت نگران بودم و نگرانی خودررا پوشیده نداشتم چون اسماعیل آقا بقدری قدرت و نفوذ برای خود در خطه آذربایجان به هم زده که تا آن تاریخ جنگ ها و زد و خورد هائی که از نظر اسلحه و مهمات بر نیروهای جرار اسماعیل آقا برتری داشته است به نتیجه نمی رسید و نیرو های دولتی شکست می خوردند و بر تجری اسماعیل آقا افزوده می شد .
روی همین اصل عرض کردم با این سوابق آیا مسافرت صلاح است؟؟
فرمودند باداباد می رویم حتی قصد دارم اسماعیل آقا را شخصا ملاقات کنم ببینیم حرف حساب او چیست؟
به هر حال در روز موعود به طرف آذربایجان حرکت کردیم.سرلشگر عبدالله خان طهماسبی با قدرت عجیبی در آذربایجان حکومت میکرد و در نتیجه این قدرت ساختمانهای اساسی و محکمی برای سربازخانه و سایر شهرها احداث و جاده های شوسه را که تا آن تاریخ اثری از آن نبود بقدری خوب مرمت کرده بود که بدون اغراق از آسفالت های این زمان بهتر بود.
از شرح جریان این سفر می گذرم فقط به جریان ملاقات با سیمیتقو اشاره می کنم .
پس ازاینکه دیدارازشهر رضائیه پایان یافت شاه به امیر لشگر طهماسبی اظهار داشت که اکنون باید به شهر سلماس (شاهپور)برویم
سرلشگر امیر طهماسبی که افسری با تدبیر بود انجام این مسافرت را با تردید تلقی کرد و پس از قدری فکر گفتند:آیا اجازه می فرمائیدازنیروهای متمرکز در پادگان رضائیه برای حفظ نظم و امنیت راه ها که در منتهای ناامنی در آتش بیداد اسماعیل آقا می سوزد ببریم؟
شاه در جواب گفت:خیر احتیاج به تفنگچی نداریم من می خواهم با همین لباس و همین عده که ازملتزمین که از تهران حرکت نمودیم خود را به اسماعیل آقا نشان بدهم و به او بفهمانم ما قصد برادرکشی نداریم و می خواهیم مسالمت آمیز اختلاف و گردنکشی را از بین برداریم.
سرلشگر خدایارخان و سرلشگر محمد انصاری و عده ای از امرای لشگر که در التزام بودند به من ملتجی شده و خواهش کردند اعلی حضرت را ازین سفر بازدارم چون بطور حتم مسافرتی است که برگشت ندارد و در حدود پنج هزار تفنگچی ورزیده اسماعیل آقا در سلماس متمرکز بودند گرده خاک آنها کافیست که ما شصت نفر را ازبین ببرند.
من هم قدری مرعوب شده بودم و می دانستم وضع به کلی مغشوش است و شاه در این سفر هر قدمی که برداشته آه سوزان داغدیده گان نیروهای اسماعیل آقا را شنیده و داستان ها از جنایات و قتل و غارت و تجاوزات افراد او از طرف بسیاری از اعیان و اشراف و مالکین و طبقات مختلف شهر شرح داده شده فورا خود را به اقامتگاه رسانده و جریان را عرض کردم تصمیم گرفتم هر طور شده شاه را منصرف نمایم.
وعرض کردم و خواهش کردم در صورتی که این مسافرت لازم میدانند با چند هزار تفنگچی مقیم رضائیه و تبریز ودر التزام قرار گیرند یا اینکه اسماعیل آقا را تحت شرایط و قول و قراری به رضائیه احضار فرمایند و بدون ناراحتی خیال در اینجا به مذاکره بپردازند.
شاه آینده ایران در جواب گفت:فلانی مرغ یک پا دارد شما چرا این حرف را می زنید؟خودتان همیشه می گفتید باید با خدا بوداسمعیل آقا را بطوری که من می شناسم با این قول و قرارها به ملاقات ما نمی آید و اصولا او از دیدن یک سرباز دولتی رم کرده و نخواهیم توانست به مقصود برسیم.ما دست خالی می رویم و به او محبت زیادی می کنیم و حرف های اورا می شنویم شاید بتوانیم قائله اورا برچیده کنیم.

دیدم شاه ابدا قصد انصراف ازین مسافرت خطرناک را ندارد.برگشتم امیر لشگر طهماسبی را خواستم و با حضور سرلشگر احمدآقاخان امیراحمدی و سرلشگر خدایار خان و سایرین جریان را تعریف و گفتم شاه جدا پافشاری به انجام مسافرت و به عقیده من وظیفه امیر لشگر طهماسبی بسیار مشکل است و ایشان باید با نیروی تدبیر این مشکل رابه خوشی و بدون اتفاق سوئی برطرف نمایند.
بهرحال فردای آنروزبوسیله چندماشین فورد مدل قدیمی به طرف سلماس حرکت کردیم.در یک فرسخی سلماس ناگهان چشم ما به سواران اسماعیل آقا افتاد که اطراف جاده صف کشیده بودند و همگی سوار بر اسب و مسلح بودند.خون از چشمان این سواران جاری بود همگی گردن کلفت و در تیر اندازی وشرارت و قتل و غارت معروف بودند.البته قبلا مسافرت سردار سپه رضا خان و همراهانشان به اطلاع اسماعیل آقا رسیده بود.
تعداد ما روی هم شصت و دو نفر و ابدا سرباز یا افسری که مسلح باشند همراه ما نبودند.
سردادر سپه و به دنبال او همراهان از اتوموبیل ها پیاده شدیم و از برابر صف طویل نیروی اسماعیل آقا سیمیتقو که در حدود چنج هزار نفر بودند حرکت کردیم.تمام افراد خیره خیره به سرداد سپه نگاه می کردند و ابدا احترامی به عمل نمی آوردند.امرای لشکر که همراه بودند حساب کار خود را کردند و بقدری ترس و وحشت مستولی شده بود که سرلشگر خدایارخان درهمان دقیقه اول به اتومبیل برگشت و حاضر نشد پیاده از برابر صفوف این افراد جرار عبور کند از قیافه سردار سپه معلوم بود شاه آینده ایران در ناراحتی عجیبی می باشد ولی استقامت و پایداری می کنند مانند فرمانده ای که از برابر نیرو های خود سان ببیند از برابر افراد عبور می کنند.
صف اشرار که همگی سواره بودند به قدری طویل بود که حد و وصف نداشت.در آخر صف بود که ناگهان قیافه اسماعیل آقا با لباس کردی خودنمائی کرد.
سرلشگر طهماسبی چند قدم جلوتر از سردار سپه و سایرین قدم بر میداشت بزرگترین برگ را زده و فورا خود را به اسماعیل آقا رسانید و مانند برادری که از سفر دور و درازی برگشته باشد خود را در بغل اسماعیل آقا انداخت و با او گرم روبوسی و احوالپرسی نمود
این رفتار سرلشگر طهماسبی کار خود را کرد زیرا ما تا چند دقیقه قبل یقین و اطمینان داشتیم جان خود را از دست داده ایم و با یک اشاره چشم اسمعیل آقا بزرگترین شخص مملکت که سردار سپه باشد و به دنبال او همه ماها ذره ذره خواهیم شد ولی تدبیر سرلشگر طهماسبی باعث شد که اسماعیل آقا به مجرد رسیدن سردار سپه به مقابل او احترام نماید و خود را به نخست وزیر رسانده و با وی احوالپرسی سعادت و سلامت ایشان را مسئلت نماید.
تکبر و نخوت اسماعیل آقا
اسمعیل آقا به قدری مقتدر و خودخواه بود که در برابر سردار سپه دستهای خود را به کمر زده البته قدری هم حق داشت چون در برابر نیروهای عظیم خود با سردار سپه روبرو شده بودو اگر غیر ازاین می کرد اعتبار و نفوذ خود را از دست می داد زیرا مدت ها بود به افراد خود تلقین کرده بود که در سراسر ایران کسی مقتدرتر و با نفوذترازاو نیست و همه افراد حتی نخست وزیر تحت انقیاد او می باشند
برخورد سردار سپه با اسماعیل آقا خیلی سرد بودوازآنجا پیاده و در وسط شهر وارد کاروانسرائی شدیم.
در کاروانسرا قبلا نیمکت چوبی گذارده بودند.
روی نیمکت نشسته شاه مختصری با اسماعیل آقا صحبت نمودند ولی روی رعب و وحشتی که به همه مستولی شده بود و هر آن در این فکر بودند که اساعه نیروی اسماعیل آقا شبیخون می زنند شاه ابدا مذاکره ای با اسماعیل آقا نکردند و نپرسیدند منظور شما چیست؟و چه باید کرد؟هنوز چند دقیقه نگذشته بود عکاسی با دستگاه عکاسی که روی چهارپایه سوار یوار بود وارد کاروانسرا گردید و اسمعیل آقا تقاضا کرد اجازه بفرمائید با سردار سپه عکس برداشته شود.شاه که به زبان ترکی با اسماعیل آقا صحبت میکردند پس از شنیدن این تقاضا روی خود را خود را بمن کرده و با زبان گیلک که اسماعیل آقا ازآن سردرنمی آورد فرمود:فلانی شما بلند شوید با ایشان عکسی بردارید به او هم بگوئید رضا را با عکس سروکاری نیست.درجواب گفتم ابدا بنده رضا نمی دهم با یک آدم شرورعکسی بردارم بنده را معاف فرمایند.
سرلشگر طهماسبی این گفتگو را می شنید معطلی را جایز ندانسته اسمعیل آقا و عکاس را به کناری کشیده و چند عکس در حالات مختلف با اسمعیل آقا گرفته و با تدبیر دوم خود از لغزش و پیشامد های ناگوار جلوگیری کرد.
.اسماعیل آقا برگشت و در حضور سردار سپه روی نیمکت چوبی نشست
رئیس الوزرا و فرمانده کل قوای ایران به انیفرم نظام ملبس بودند ولی ابدا سلاح کمری همراه نداشتند و در عوض اسماعیل آقا غرق سلاح سرد و گرم بود و ابدا لبخندی بر لب نداشت.در این وقت چای آوردند و صرف شد شاه آینده ایران اظهار تمایل نمود استراحت نماید.چون نزدیک غروب بود ساختمان ساده که دارای چند اطاق در کنار رودخانه بود برای شاه در نظر گرفتند تا شب را در آنجا استراحت نمایند.
من واقعا نمیتوانم جریان را آنطور که باید و شاید برای خوانندگان حکایت کنم و بگویم آن روز و آن شب چه روز و شبی بودو چگونه بر ما گذشت همینقدر می گویم وقتی وارد اتاق سردار سپه شدم ایشان را سخت در ناراحتی دیدم.تازه تازه گماشته شاه لگن آب آورده بود. یکی از برنامه های زندگی سردار سپه در طول زندگی یعنی تا روز مرگ پاشویه بود و هر شب قبل از خواب پاهای خود را با آب ولرم می شست و آن وقت در رختخواب قرار می گرفت.این برنامه هیچگاه قطع نمی شد و هرشب انجام می شد.آن شب وقتی وارد اطاق شدم دیدم سردار سپه مشغول شستشوی پاهای خود می باشد ولی زیاد نگران است و می گوید می ترسم امشب خوابم نبرد و بی خوابی امروز بعد از ظهر دست به دست هم داده و اعصابم ضعیف شود.
قدری ایشان را دلداری داده و احادیث و روایاتی به عرض رسانده و گفتم خود حضرت اشرف هنگام حرکت از رضائیه اشاره به فضل خداوندی که بنده همیشه بر زبان میراندم فرمودید حال هم نگرانی به خود راه ندهید.
فرمودند:اینها که زبان نمی دانند مردمی یاغی و گرسنه هستند می ترسم با مختصراشاره ای هرکاری می خواهند بکنند.
عرض کردم:امیر لشگرعبدالله خان قبلا پیشبینی واقعه را نموده من مرتبا با او در تماس هستم مطمئن باش خدا با ماست.
پرسیدند؟شما خوابتان می آید و خواهید خوابید؟
عرض کردم سعی میکنم بخوابم و اگر موافقت فرمائید فردا شب تلافی خواب را بنمایم و برای نجات ازاین بن بست مراقب اوضاع باشم.

فرمودند:من هم خواب نمی روم پس مرتبا مرا در جریان بگذارید.
از اطاق خارج شدم حالا در حدود ساعت 8 بعد از ظهر است.خود را به امیر لشگرعبدالله خان رساندم. سایر ملتزمین رکاب به خصوص خدایار خان و دبیر اعظم بهرامی وحشت زده می باشند.کمی نسبت به آنها تغییر کردم گفتم شما وقتی روحیه خود را ببازید گزگ به دشمن داده و آنها بدون درنگ تصمیمات شدیدی خواهند گرفت.


بازی تخته نرد با اسماعیل آقا جان شاه را خرید

با سرلشگر طهماسبی صحبت کردم او گفت فکری به خاطرم رسید الساعه نائب اول (ستوان یکم)ابراهیمی را مامور نمودم به ملاقات اسماعیل آقا که هم اکنون در وسط قشون خود در چادری مراقب اوضاع می باشد رفته و با زبان چرب و نرم خود او را سرگرم نماید و مخصوصا تاکید نمودم بازی تخته نرد که مورد علاقه اسمعیل آقا می باشد با او بنماید و تا می تواند ببازد تا اسماعیل آقا سرگرم بازی و به عشق بردن ازاجرای هرگونه تصمیمی امتناع نماید تا صبح شود و سلماس را ترک نمائیم.
ابراهیمی با چه زحمتی تا صبح اسمعیل آقا را سرگرم نمود و به بازی نمود و از مهارت او در تخته نرد تمجید نمود.
خلاصه تا صبح و حشتزده چشم روی هم نگذاشتیم و صبح زود بدون خداحافظی با اسماعیل آقا سوار اتموبیل های خود شده سلماس را در میان پنج هزار قوای مسلح اسمعیل آقا ترک نمودیم تا ورود به رضائیه مرتبا عقب سر خود را نگاه میکردیم و تصور مینمودیم نیروی اسماعیل آقا در تعقیب ما هستند.این مسافرت یکی از هیجان انگیزترین مسافرت ها بود و به خاطر دارم هر وقت اعلی حضرت مسافرت سلماس را بخاطر می آوردند یک هیجان روحی به ایشان دست می داد.
چندی بعد سرلشگر امیر طهماسبی برایم حکایت می کرد اسمعیل آقا بعدها که دستگیر شده بود به او گفته بود بزرگترین خبط را آنشب مرتکب شده بود.اگر گرد و خاک مختصری بلند میکرد و سردار سپه را از بین می برد بطور حتم تمامی خاک آذربایجان در تسلط او قرار می گرفت و افسوس می خورد که چرا نکرد و با وجودی که تصمیم داشت اگر هم به قتل و کشتار نرسد عده ای از جمله سردار سپه را اسیر نماید.
قمار آن شب او را ازین فکر بازداشت و موقعی به خود آمد که هزاران تومان برده بود و مرغ هم از قفس پریده بود

از کتاب رضا شاه و قشون متحد الشکل

هیچ نظری موجود نیست: